𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖
کوک بود.
همون پسره!
نشست روی صندلی کنار من.
با تعجب به اطراف نگاه کردم.
چرا باید از بین این همه صندلی، فقط صندلی کنار من خالی باشه؟
گندش بزنن...
سعی کردم اصلاً با کوک چشم تو چشم نشم.
تهیونگ که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، شروع کرد به حرف زدن.
= خوب، دخترا... اینا دوستامن.
به تکتک پسرا اشاره کرد.
= نامجون، جین، شوگا، جیهوپ، جیمین... و اینم جونگکوکه که بهش میگیم کوک.
همه با هم سلام کردن و بعد کمکم سر صحبت باز شد.
ویو چند دقیقه بعد:
همه مشغول حرف زدن و بگو و بخند بودن.
یکی چیزی تعریف میکرد و بقیه میخندیدن، یکی دیگه خاطرهای تعریف میکرد و دوباره صدای خندهها بلند میشد.
اما تنها کسی که ساکت بود...
من بودم.
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم.
فقط هنوز نمیدونستم باید با پسرهای که چند دقیقه پیش سر ورودم به کافه باهاش بحث کرده بودم، حالا چطور کنار یه میز بشینم و عادی رفتار کنم.
همه غذا سفارش داده بودن و منتظر بودن تا پیشخدمتها غذاها رو بیارن.
اولش فکر میکردم اینجا فقط یه کافهست، ولی انگار در کنار کافه، غذا هم سرو میکردن.
چند نفر از کارکنان با بشقابهایی که توی دستشون بود به سمت میز ما اومدن.
کارکنان:
بفرماید، اینم غذاتون. رئیس، چیز دیگهای مدنظرتون نیست که بیارم؟
- نه، میتونید برید.
• واووو... پس تو رئیس اینجایی؟
- درسته.
/ فکرشو نمیکردم...
دخترا یکییکی شروع کرده بودن از کوک تعریف کردن.
نیا، گندت بزنه!
نمیتونستی همون اول دهنتو ببندی؟
الان اینقدر خجالت نمیکشیدی!
با هر تعریفی که دخترا از کوک میکردن، خجالتم بیشتر میشد.
تا اینکه لونا حرفی زد که تیر آخر رو برام زد.
لونا:
واقعاً دختری خنگه که بخواد با شما بد حرف بزنه.
آروم نگاهمو سمت کوک بردم.
داشت با پوزخند نگام میکرد.
گندش بزنن...
اونجوری نگام نکن!
سریع سرمو پایین انداختم تا چشمم به کسی نیفته.
اما چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که متوجه شدم دست کسی روی پام قرار گرفته.
با تعجب پایین رو نگاه کردم.
دست تتوشدهای بود.
نگاهم رو روی دست بالا بردم و فهمیدم متعلق به کوکه.
اما خودش با خونسردی به روبهرو نگاه میکرد؛ انگار اصلاً حواسش نبود چه کار عجیبی کرده.
آروم سعی کردم دستش رو کنار بزنم، اما دستش حتا یک تکون ریزی هم نخورد
¥ نیا، اتفاقی افتاده؟
نگاهمو بالا آوردم.
همه مشغول خوردن بودن، ولی با حرف لیزا دست از غذا خوردن کشیدن و نگام کردن.
+ اَم... نه، چیزی نیست.
با عجله از جام بلند شدم و لبخند مصنوعیای به بقیه زدم.
+ من برم سرویس، الان میام.
چند قدم از میز فاصله گرفتم، ولی هنوز اونقدر دور نشده بودم که صداشون رو نشنوم.
چند لحظه بعد صدای کوک بلند شد.
- آه... منم برم سرویس، الان میام.
با شنیدن حرفش، قدمهام ناخودآگاه تندتر شد.
نه بابا، چیکار به من داره؟
حتماً دستشویی داره...
آره دیگه!
سعی میکردم خودمو گول بزنم، ولی همچنان با سرعت به سمت سرویس بهداشتی میرفتم.
به سرویس رسیدم و بدون اینکه حتی به تابلوهای «زنان» و «مردان» دقت کنم، وارد شدم.
در یکی از دشویی هارو رو باز کردم و داخل رفتم.
+ اوف... یعنی واق...
هنوز حرفم کامل نشده بود که در باز شد.
از ترس یه جیغ نسبتاً بلندی کشیدم، اما سریع دستی روی دهنم قرار گرفت
- جیغ نزن.
با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود، سرمو بالا آوردم.
خودش بود.
کوک.
این اینجا چیکار میکرد؟
- جیغ نزن که دستمو بردارم.
سریع سرمو تکون دادم و وقتی مطمئن شد آروم شدم، فاصله گرفت.
+ چرا... چرا اومدی اینجا؟
- این سؤال رو من باید ازت بپرسم. دستشویی مردانه چیکار میکنی؟
با عصبانیت جواب دادم:
+ کی گفته دستشویی مردانهست؟ وقتی چشمات کوره، همینه دیگه!
هنوز حرفم کامل نشده بود که صدای مردی از یکی از اتاقکها بلند شد
خشکم زد.
بازم ضایع شدم...
+ من...
قبل از اینکه بتونم حرفم رو کامل کنم لب هاش روی لبام قرار گرفت...
با چشم های درشت به پسری که چند دقیقه پیش میخواستم بکشمش نگاه میکردم...
دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر به طرف خودش کشید...
واقعاً یعنی منو داره میبوسه...
از لب پایینم گازی به نشونه همکاری گرفت ولی من هنوز توی تعجب بودم...
با صدا ازم جدا شد که با چشم های پر بغض نگاش میکردم..
- دوستت دارم.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
- شاید باورت نشه، ولی توی نگاه اول... با اون همه کلهشقی و شیطنتت، توجهم رو جلب کردی. تو چی؟ دوستم داری؟
+ من... من حتی نمیدونم الان داره چه اتفاقی میافته.
نگاهش جدیتر شد.
- بگو دوستم داری.
+ چی؟
💜ادامه دارد...🪻
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖
کوک بود.
همون پسره!
نشست روی صندلی کنار من.
با تعجب به اطراف نگاه کردم.
چرا باید از بین این همه صندلی، فقط صندلی کنار من خالی باشه؟
گندش بزنن...
سعی کردم اصلاً با کوک چشم تو چشم نشم.
تهیونگ که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، شروع کرد به حرف زدن.
= خوب، دخترا... اینا دوستامن.
به تکتک پسرا اشاره کرد.
= نامجون، جین، شوگا، جیهوپ، جیمین... و اینم جونگکوکه که بهش میگیم کوک.
همه با هم سلام کردن و بعد کمکم سر صحبت باز شد.
ویو چند دقیقه بعد:
همه مشغول حرف زدن و بگو و بخند بودن.
یکی چیزی تعریف میکرد و بقیه میخندیدن، یکی دیگه خاطرهای تعریف میکرد و دوباره صدای خندهها بلند میشد.
اما تنها کسی که ساکت بود...
من بودم.
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم.
فقط هنوز نمیدونستم باید با پسرهای که چند دقیقه پیش سر ورودم به کافه باهاش بحث کرده بودم، حالا چطور کنار یه میز بشینم و عادی رفتار کنم.
همه غذا سفارش داده بودن و منتظر بودن تا پیشخدمتها غذاها رو بیارن.
اولش فکر میکردم اینجا فقط یه کافهست، ولی انگار در کنار کافه، غذا هم سرو میکردن.
چند نفر از کارکنان با بشقابهایی که توی دستشون بود به سمت میز ما اومدن.
کارکنان:
بفرماید، اینم غذاتون. رئیس، چیز دیگهای مدنظرتون نیست که بیارم؟
- نه، میتونید برید.
• واووو... پس تو رئیس اینجایی؟
- درسته.
/ فکرشو نمیکردم...
دخترا یکییکی شروع کرده بودن از کوک تعریف کردن.
نیا، گندت بزنه!
نمیتونستی همون اول دهنتو ببندی؟
الان اینقدر خجالت نمیکشیدی!
با هر تعریفی که دخترا از کوک میکردن، خجالتم بیشتر میشد.
تا اینکه لونا حرفی زد که تیر آخر رو برام زد.
لونا:
واقعاً دختری خنگه که بخواد با شما بد حرف بزنه.
آروم نگاهمو سمت کوک بردم.
داشت با پوزخند نگام میکرد.
گندش بزنن...
اونجوری نگام نکن!
سریع سرمو پایین انداختم تا چشمم به کسی نیفته.
اما چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که متوجه شدم دست کسی روی پام قرار گرفته.
با تعجب پایین رو نگاه کردم.
دست تتوشدهای بود.
نگاهم رو روی دست بالا بردم و فهمیدم متعلق به کوکه.
اما خودش با خونسردی به روبهرو نگاه میکرد؛ انگار اصلاً حواسش نبود چه کار عجیبی کرده.
آروم سعی کردم دستش رو کنار بزنم، اما دستش حتا یک تکون ریزی هم نخورد
¥ نیا، اتفاقی افتاده؟
نگاهمو بالا آوردم.
همه مشغول خوردن بودن، ولی با حرف لیزا دست از غذا خوردن کشیدن و نگام کردن.
+ اَم... نه، چیزی نیست.
با عجله از جام بلند شدم و لبخند مصنوعیای به بقیه زدم.
+ من برم سرویس، الان میام.
چند قدم از میز فاصله گرفتم، ولی هنوز اونقدر دور نشده بودم که صداشون رو نشنوم.
چند لحظه بعد صدای کوک بلند شد.
- آه... منم برم سرویس، الان میام.
با شنیدن حرفش، قدمهام ناخودآگاه تندتر شد.
نه بابا، چیکار به من داره؟
حتماً دستشویی داره...
آره دیگه!
سعی میکردم خودمو گول بزنم، ولی همچنان با سرعت به سمت سرویس بهداشتی میرفتم.
به سرویس رسیدم و بدون اینکه حتی به تابلوهای «زنان» و «مردان» دقت کنم، وارد شدم.
در یکی از دشویی هارو رو باز کردم و داخل رفتم.
+ اوف... یعنی واق...
هنوز حرفم کامل نشده بود که در باز شد.
از ترس یه جیغ نسبتاً بلندی کشیدم، اما سریع دستی روی دهنم قرار گرفت
- جیغ نزن.
با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود، سرمو بالا آوردم.
خودش بود.
کوک.
این اینجا چیکار میکرد؟
- جیغ نزن که دستمو بردارم.
سریع سرمو تکون دادم و وقتی مطمئن شد آروم شدم، فاصله گرفت.
+ چرا... چرا اومدی اینجا؟
- این سؤال رو من باید ازت بپرسم. دستشویی مردانه چیکار میکنی؟
با عصبانیت جواب دادم:
+ کی گفته دستشویی مردانهست؟ وقتی چشمات کوره، همینه دیگه!
هنوز حرفم کامل نشده بود که صدای مردی از یکی از اتاقکها بلند شد
خشکم زد.
بازم ضایع شدم...
+ من...
قبل از اینکه بتونم حرفم رو کامل کنم لب هاش روی لبام قرار گرفت...
با چشم های درشت به پسری که چند دقیقه پیش میخواستم بکشمش نگاه میکردم...
دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر به طرف خودش کشید...
واقعاً یعنی منو داره میبوسه...
از لب پایینم گازی به نشونه همکاری گرفت ولی من هنوز توی تعجب بودم...
با صدا ازم جدا شد که با چشم های پر بغض نگاش میکردم..
- دوستت دارم.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
- شاید باورت نشه، ولی توی نگاه اول... با اون همه کلهشقی و شیطنتت، توجهم رو جلب کردی. تو چی؟ دوستم داری؟
+ من... من حتی نمیدونم الان داره چه اتفاقی میافته.
نگاهش جدیتر شد.
- بگو دوستم داری.
+ چی؟
💜ادامه دارد...🪻
- ۱.۲k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط