in your eyes
#in_your_eyes
part_99
ویو کایلا "غروب"
از وقتی نتیجهی تست رو دیده بودم، دلم آروم نمیشد
روی مبل نشسته بودم و گوشیم دستم بود
بیاختیار توی اینترنت میگشتم
"اندازهی جنین در هفتههای اول"
"وسایل ضروری نوزاد"
"لباس نوزاد"
هر صفحهای رو که باز میکردم، لبخندم بزرگتر میشد
وقتی عکس یه جوراب کوچولوی سفید رو دیدم بیاختیار خندیدم
زیر لب آروم گفتم:
چقدر کوچولوعه...
دستمو ناخودآگاه روی شکمم گذاشتم
هنوز هیچچیز معلوم نبود...
ولی همین فکر که یه موجود کوچولو اونجا بود، باعث میشد دلم گرم بشه
همون لحظه صدای باز شدن در خونه اومد
از روی مبل سرمو بلند کردم
جونگکوک خسته از شرکت برگشته بود
چشمش به من افتاد.
ناخودآگاه لبخند زدم
نه...
اصلاً دست خودم نبود
همین که میدیدمش، یاد اون بیبیچکه میافتادم...
جونگکوک لبخند کوتاهی زد:
سلام...
آروم جواب دادم:
سلام...
سمت آشپزخونه رفت تا یه لیوان آب بخوره.
بیاختیار نگاش کردم
چند ثانیه بعد برگشت
همین که چشمش به من افتاد، یه ابروش بالا رفت:
چیه؟
سریع نگاهمو ازش گرفتم:
هیچی
چند دقیقه بعد...
دوباره بیاختیار نگاش کردم
این بار داشت دکمههای سرآستینش رو باز میکرد
یه لحظه برگشت
دوباره چشم تو چشم شدیم
خندهی ریزی روی لبش نشست:
بازم؟
لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم
چیزی نیست...
آروم اومد کنار مبل نشست
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد با لحن آرومی گفت:
امروز خیلی عجیبی
متعجب نگاش کردم:
من؟
سرشو تکون داد:
آره...
یه لبخند کمرنگ روی لبش نشست:
از وقتی اومدم، هر چند دقیقه یه بار داری نگام میکنی.
لبخندمو قورت دادم.
اگه بدونی چرا...
جونگکوک دستشو روی دستهی مبل گذاشت:
بعدشم... هر بار که نگام میکنی، یه لبخند میزنی
دوباره لبخند زدم
سریع صورتمو اون طرف کردم:
نمیدونم...
جونگکوک آروم خندید:
یه چیزی شده
سرمو تکون دادم:
نه...
نگام کرد:
مطمئنی؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد فقط زمزمه کردم:
بعداً بهت میگم...
جونگکوک با تعجب نگام کرد
پس واقعاً یه خبری هست؟
لبخندم عمیقتر شد
ولی این بار فقط از جام بلند شدم
الان نه...
بدون اینکه چیزی دیگه بگم، آروم سمت اتاق رفتم
همین که در اتاق رو بستم، تکیهم رو بهش دادم
یه نفس آروم کشیدم
بعد ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست
لبخند زدم
کاش میدونستی...
اگه الان بفهمه... از خوشحالی دیوونه میشه...
همون فکر باعث شد دوباره بخندم
لایک و کامنت فراموش نشه🙂↔️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_99
ویو کایلا "غروب"
از وقتی نتیجهی تست رو دیده بودم، دلم آروم نمیشد
روی مبل نشسته بودم و گوشیم دستم بود
بیاختیار توی اینترنت میگشتم
"اندازهی جنین در هفتههای اول"
"وسایل ضروری نوزاد"
"لباس نوزاد"
هر صفحهای رو که باز میکردم، لبخندم بزرگتر میشد
وقتی عکس یه جوراب کوچولوی سفید رو دیدم بیاختیار خندیدم
زیر لب آروم گفتم:
چقدر کوچولوعه...
دستمو ناخودآگاه روی شکمم گذاشتم
هنوز هیچچیز معلوم نبود...
ولی همین فکر که یه موجود کوچولو اونجا بود، باعث میشد دلم گرم بشه
همون لحظه صدای باز شدن در خونه اومد
از روی مبل سرمو بلند کردم
جونگکوک خسته از شرکت برگشته بود
چشمش به من افتاد.
ناخودآگاه لبخند زدم
نه...
اصلاً دست خودم نبود
همین که میدیدمش، یاد اون بیبیچکه میافتادم...
جونگکوک لبخند کوتاهی زد:
سلام...
آروم جواب دادم:
سلام...
سمت آشپزخونه رفت تا یه لیوان آب بخوره.
بیاختیار نگاش کردم
چند ثانیه بعد برگشت
همین که چشمش به من افتاد، یه ابروش بالا رفت:
چیه؟
سریع نگاهمو ازش گرفتم:
هیچی
چند دقیقه بعد...
دوباره بیاختیار نگاش کردم
این بار داشت دکمههای سرآستینش رو باز میکرد
یه لحظه برگشت
دوباره چشم تو چشم شدیم
خندهی ریزی روی لبش نشست:
بازم؟
لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم
چیزی نیست...
آروم اومد کنار مبل نشست
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد با لحن آرومی گفت:
امروز خیلی عجیبی
متعجب نگاش کردم:
من؟
سرشو تکون داد:
آره...
یه لبخند کمرنگ روی لبش نشست:
از وقتی اومدم، هر چند دقیقه یه بار داری نگام میکنی.
لبخندمو قورت دادم.
اگه بدونی چرا...
جونگکوک دستشو روی دستهی مبل گذاشت:
بعدشم... هر بار که نگام میکنی، یه لبخند میزنی
دوباره لبخند زدم
سریع صورتمو اون طرف کردم:
نمیدونم...
جونگکوک آروم خندید:
یه چیزی شده
سرمو تکون دادم:
نه...
نگام کرد:
مطمئنی؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد فقط زمزمه کردم:
بعداً بهت میگم...
جونگکوک با تعجب نگام کرد
پس واقعاً یه خبری هست؟
لبخندم عمیقتر شد
ولی این بار فقط از جام بلند شدم
الان نه...
بدون اینکه چیزی دیگه بگم، آروم سمت اتاق رفتم
همین که در اتاق رو بستم، تکیهم رو بهش دادم
یه نفس آروم کشیدم
بعد ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست
لبخند زدم
کاش میدونستی...
اگه الان بفهمه... از خوشحالی دیوونه میشه...
همون فکر باعث شد دوباره بخندم
لایک و کامنت فراموش نشه🙂↔️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۷k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط