سایه‌های قلب

سایه‌های قلب

ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شده

صبح روز بعد، دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود.

ا/ت از در اصلی وارد محوطه شد.

هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای آشنایی شنید.

— «ا/ت!»

برگشت.

جونگ‌کوک با لبخند به سمتش می‌آمد.

— «صبح بخیر.»

— «صبح بخیر.»

جونگ‌کوک بدون توجه به نگاه بقیه، کنار او راه افتاد.

— «خوب خوابیدی؟»

ا/ت لبخند زد.

— «نه خیلی.»

— «چرا؟»

— «یکی دیشب نمی‌ذاشت بخوابم.»

جونگ‌کوک خندید.

— «من؟»

— «آره، تو.»

— «پس باید بیشتر مزاحمت بشم.»

ا/ت خندید.

همان لحظه، جونگ‌کوک دستش را آرام گرفت.

ا/ت با تعجب به دست‌هایشان نگاه کرد.

— «اینجا؟ جلوی همه؟»

جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.

— «خب؟»

— «همه دارن نگاه می‌کنن.»

— «بذار نگاه کنن.»

ا/ت با خجالت لبخند زد.

اما چند متر آن‌طرف‌تر، رزی ایستاده بود.

لبخند کوچکی روی صورتش بود.

این بار دیگر حسادت نمی‌کرد.

فقط امیدوار بود هر دو خوشحال باشند.

---

اما شخص دیگری هم آن صحنه را دیده بود.

پسری که کنار ورودی ساختمان ایستاده بود.

او گوشی‌اش را بیرون آورد و عکسی گرفت.

عکس کاملاً واضح بود:

ا/ت و جونگ‌کوک، دست در دست هم.

پسر لبخند مرموزی زد.

— «پس بالاخره با هم شدن...»

---

چند ساعت بعد، ا/ت وارد کلاس شد.

زمزمه‌های عجیبی بین دانشجوها می‌پیچید.

یکی از دخترها آرام گفت:

— «شنیدی؟»

دوستش جواب داد:

— «آره. عکسشون پخش شده.»

ا/ت متعجب ایستاد.

— «چه عکسی؟»

دختر گوشی‌اش را نشان داد.

ا/ت خشکش زد.

همان عکس صبح.

او و جونگ‌کوک.

دست در دست هم.

— «این...»

دختر گفت:

— «فکر کنم همه‌ی دانشگاه فهمیدن.»

ا/ت سریع گوشی‌اش را بیرون آورد.

چندین پیام داشت.

از جونگ‌کوک:

«تو هم عکس رو دیدی؟»

ا/ت جواب داد:

«آره. نمی‌دونم کی گرفته.»

چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد:

«نگران نباش. پیداش می‌کنم.»

---

بعد از کلاس، جونگ‌کوک و ا/ت در محوطه کنار هم ایستاده بودند.

جونگ‌کوک گوشی‌اش را به او نشان داد.

— «این عکس فقط توی یک گروه دانشجویی پخش نشده.»

— «پس کجا؟»

— «توی چند تا گروه دیگه هم فرستادن.»

ا/ت نگران شد.

— «یعنی چی؟»

جونگ‌کوک با دقت به عکس نگاه کرد.

— «یعنی کسی عمداً خواسته همه ببیننش.»

ا/ت آرام گفت:

— «فکر می‌کنی کی بوده؟»

جونگ‌کوک جواب نداد.

اما ناگهان صدای رزی از پشت سرشان آمد:

— «من می‌دونم.»

هر دو برگشتند.

رزی به سمتشان آمد.

— «چی می‌دونی؟»

رزی گوشی خودش را بالا آورد.

— «کسی که عکس رو گرفته، همون پسریه که هفته‌ی پیش سر کلاس باهات دعوا کرد.»

جونگ‌کوک اخم کرد.

— «چرا باید این کارو بکنه؟»

رزی نگاهش را به ا/ت دوخت.

— «چون اون فقط دنبال دردسر نیست.»

مکث کرد.

— «اون از قبل جونگ‌کوک رو می‌شناسه.»

ا/ت با تعجب پرسید:

— «از کجا؟»

رزی آرام جواب داد:

— «چون قبل از اینکه جونگ‌کوک وارد این دانشگاه بشه... اون باهاش مشکل داشته.»

جونگ‌کوک برای اولین بار رنگش پرید.

— «نه...»

رزی پرسید:

— «چی شده؟»

جونگ‌کوک به عکس خیره ماند.

— «فکر کنم می‌دونم چرا این کارو کرده.»

ا/ت پرسید:

— «چرا؟»

جونگ‌کوک سرش را بالا آورد.

— «چون این عکس قرار نیست آخرین چیزی باشه که از ما منتشر می‌شه.»

سکوت سنگینی بین هر سه نفر افتاد.

و همان لحظه، گوشی ا/ت یک اعلان جدید دریافت کرد.

یک پیام از شماره‌ای ناشناس:

«اگه می‌خوای بدونی جونگ‌کوک واقعاً کیه، فردا ساعت ۶، ساختمان قدیمی دانشگاه بیا. تنها.»

ا/ت به صفحه خیره ماند.

و قلبش فرو ریخت.

چون فرستنده...

نامش را می‌دانست.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

اولین فیکم😄سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اولسئول، ساعت هشت صبح.ص...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط