سایه‌های قلب

سایه‌های قلب

ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفته

روز بعد، ا/ت از ساختمان دانشکده بیرون آمد.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای رزی را شنید.

— «ا/ت، صبر کن.»

ا/ت ایستاد.

رزی آرام به سمتش آمد.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

ا/ت بالاخره گفت:

— «می‌خواستی باهام حرف بزنی؟»

رزی سرش را تکان داد.

— «آره.»

نگاهش مضطرب بود.

— «درباره‌ی دیروز؟»

— «درباره‌ی همه‌چیز.»

رزی نفس عمیقی کشید.

— «می‌دونم شاید از دستم ناراحت باشی.»

ا/ت چیزی نگفت.

— «ولی یه چیزی هست که باید بدونی.»

رزی دست‌هایش را به هم فشرد.

— «من فقط به خاطر اینکه هنوز جونگ‌کوک رو دوست دارم، نگران نیستم.»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

— «پس به خاطر چی؟»

رزی آرام گفت:

— «به خاطر تو.»

— «من؟»

— «آره.»

رزی لبخند کم‌رنگی زد.

— «از وقتی باهات دوست شدم، همیشه فکر می‌کردم تو کسی هستی که می‌تونم بهش اعتماد کنم. ولی وقتی دیدم جونگ‌کوک بهت نزدیک شده... حس کردم دارم همه‌چیز رو از دست می‌دم.»

ا/ت آرام پرسید:

— «دوستی‌مون رو؟»

رزی سرش را پایین انداخت.

— «نه فقط دوستی‌مون رو.»

سکوت.

رزی بالاخره نگاهش را بالا آورد.

— «من می‌ترسم انتخاب جونگ‌کوک باعث بشه تو از من دور بشی.»

ا/ت چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام جواب داد:

— «رزی، من هیچ‌وقت نمی‌خواستم بین شما قرار بگیرم.»

— «می‌دونم.»

— «و نمی‌خوام به خاطر من از هم متنفر بشین.»

رزی لبخند تلخی زد.

— «مشکل اینجاست که من نمی‌دونم چطور جلوی احساسم رو بگیرم.»

ا/ت دستش را روی شانه‌ی رزی گذاشت.

— «لازم نیست جلوی احساست رو بگیری. فقط نباید به خاطرش به خودت یا من آسیب بزنی.»

رزی به او خیره شد.

— «تو واقعاً از من ناراحت نیستی؟»

ا/ت لبخند کوچکی زد.

— «هنوز یه کم. ولی نمی‌خوام ازت متنفر باشم.»

چشمان رزی پر از اشک شد.

او ناگهان ا/ت را در آغوش گرفت.

— «متأسفم.»

ا/ت هم او را بغل کرد.

اما هیچ‌کدام متوجه نشدند که چند متر آن‌طرف‌تر، جونگ‌کوک ایستاده بود.

او صحنه را دیده بود.

لبخند کوچکی زد.

چون برای اولین بار فهمیده بود که چیزی که بیشتر از همه برایش اهمیت دارد، فقط اینکه چه کسی را دوست دارد نیست...

بلکه اینکه چطور می‌تواند بدون شکستن قلب هیچ‌کدامشان، حقیقت احساسش را پیدا کند.

---

عصر همان روز، گوشی ا/ت لرزید.

یک پیام از جونگ‌کوک:

«امشب وقت داری؟ می‌خوام یه جایی رو بهت نشون بدم.»

ا/ت لبخند زد.

چند ثانیه بعد جواب داد:

«کجا؟»

پاسخ آمد:

«بذار سورپرایز بمونه. فقط بهم اعتماد کن.»

ا/ت گوشی را کنار گذاشت.

اما نمی‌دانست این قرار ساده، قرار است شبی باشد که احساسات واقعی جونگ‌کوک برای اولین بار آشکار می‌شود...
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط