سایههای قلب
سایههای قلب
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمی
ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقهی عصر بود.
ا/ت روبهروی ساختمان قدیمی دانشگاه ایستاده بود.
ساختمانی که سالها بود از آن استفاده نمیشد و بیشتر دانشجوها حتی نزدیکش هم نمیرفتند.
پیام ناشناس هنوز روی گوشیاش باز بود.
«فردا ساعت ۶، ساختمان قدیمی دانشگاه بیا. تنها.»
ا/ت میدانست نباید میآمد.
اما یک چیز بیشتر از ترس آزارش میداد:
«جونگکوک واقعاً کیه؟»
درِ ساختمان را آرام باز کرد.
قیژژژ...
صدای در در راهروی خالی پیچید.
— «کسی اینجاست؟»
جوابی نیامد.
ا/ت چند قدم جلو رفت.
ناگهان صدایی از انتهای راهرو شنیده شد.
— «بالاخره اومدی.»
ا/ت خشکش زد.
پسری از تاریکی بیرون آمد.
همان پسری که صبح عکس را گرفته بود.
ا/ت با احتیاط گفت:
— «تو کی هستی؟»
پسر لبخند زد.
— «اسمم مینجونـه.»
— «چرا منو اینجا کشوندی؟»
مینجون گوشیاش را بالا آورد.
عکسی قدیمی روی صفحه بود.
عکس جونگکوک.
اما عکس مربوط به چند سال قبل بود.
کنارش یک پسر دیگر ایستاده بود.
ا/ت با دقت نگاه کرد.
— «این... جونگکوکه؟»
— «آره.»
مینجون گوشی را پایین آورد.
— «ولی چیزی که باید بدونی اینه که اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
ا/ت اخم کرد.
— «واضح حرف بزن.»
مینجون چند قدم نزدیکتر شد.
— «قبل از این دانشگاه، جونگکوک اینجا درس نمیخوند.»
— «خب؟»
— «اون توی یه دانشگاه دیگه بود.»
ا/ت گیج شد.
— «این که چیز عجیبی نیست.»
مینجون لبخندش را از دست داد.
— «اونجا یه اتفاق افتاد.»
— «چه اتفاقی؟»
مینجون مکث کرد.
— «یه نفر به خاطر جونگکوک دانشگاه رو ترک کرد.»
قلب ا/ت فرو ریخت.
— «منظورت چیه؟»
مینجون گوشی را دوباره بالا آورد.
عکس دیگری ظاهر شد.
این بار...
رزی در عکس بود.
ا/ت با ناباوری گفت:
— «رزی؟!»
مینجون گفت:
— «آره. داستانی که رزی برات تعریف کرده، همهی حقیقت نیست.»
---
همان لحظه، صدای قدمهایی از راهرو آمد.
مینجون ناگهان ساکت شد.
ا/ت برگشت.
جونگکوک در انتهای راهرو ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً جدی بود.
— «مینجون.»
مینجون لبخند زد.
— «بالاخره اومدی.»
جونگکوک به سمتشان آمد.
— «بهت گفته بودم اسم ا/ت رو وارد این ماجرا نکنی.»
ا/ت با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— «چه ماجرایی؟»
جونگکوک ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— «ا/ت... باید چیزی رو بهت بگم.»
— «چی؟»
جونگکوک به رزی در عکس نگاه کرد.
— «دلیل جدایی من و رزی چیزی نیست که بهت گفته.»
ا/ت قلبش فرو ریخت.
— «پس حقیقت چیه؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «رزی منو ترک نکرد.»
مینجون آرام خندید.
جونگکوک ادامه داد:
— «من بودم که مجبور شدم ازش فاصله بگیرم.»
ا/ت با ناباوری پرسید:
— «چرا؟»
جونگکوک جواب نداد.
چشمانش پر از درد شد.
و درست قبل از اینکه حقیقت را بگوید، چراغهای ساختمان ناگهان خاموش شدند.
ا/ت وحشتزده گفت:
— «چی شد؟!»
در تاریکی، صدای مینجون شنیده شد:
— «فکر کنم یکی دیگه هم میخواد حقیقت رو بشنوین.»
بعد صدای بسته شدن در آمد.
تق!
جونگکوک دست ا/ت را گرفت.
— «از من جدا نشو.»
و در تاریکی ساختمان، صدای قدمهای فرد دیگری به گوش رسید...
آرام...
نزدیکتر...
نزدیکتر...
تا اینکه صدایی آشنا گفت:
— «جونگکوک... وقتشه همهچیز رو تعریف کنی.»
ا/ت نفسش بند آمد.
رزی.
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمی
ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقهی عصر بود.
ا/ت روبهروی ساختمان قدیمی دانشگاه ایستاده بود.
ساختمانی که سالها بود از آن استفاده نمیشد و بیشتر دانشجوها حتی نزدیکش هم نمیرفتند.
پیام ناشناس هنوز روی گوشیاش باز بود.
«فردا ساعت ۶، ساختمان قدیمی دانشگاه بیا. تنها.»
ا/ت میدانست نباید میآمد.
اما یک چیز بیشتر از ترس آزارش میداد:
«جونگکوک واقعاً کیه؟»
درِ ساختمان را آرام باز کرد.
قیژژژ...
صدای در در راهروی خالی پیچید.
— «کسی اینجاست؟»
جوابی نیامد.
ا/ت چند قدم جلو رفت.
ناگهان صدایی از انتهای راهرو شنیده شد.
— «بالاخره اومدی.»
ا/ت خشکش زد.
پسری از تاریکی بیرون آمد.
همان پسری که صبح عکس را گرفته بود.
ا/ت با احتیاط گفت:
— «تو کی هستی؟»
پسر لبخند زد.
— «اسمم مینجونـه.»
— «چرا منو اینجا کشوندی؟»
مینجون گوشیاش را بالا آورد.
عکسی قدیمی روی صفحه بود.
عکس جونگکوک.
اما عکس مربوط به چند سال قبل بود.
کنارش یک پسر دیگر ایستاده بود.
ا/ت با دقت نگاه کرد.
— «این... جونگکوکه؟»
— «آره.»
مینجون گوشی را پایین آورد.
— «ولی چیزی که باید بدونی اینه که اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
ا/ت اخم کرد.
— «واضح حرف بزن.»
مینجون چند قدم نزدیکتر شد.
— «قبل از این دانشگاه، جونگکوک اینجا درس نمیخوند.»
— «خب؟»
— «اون توی یه دانشگاه دیگه بود.»
ا/ت گیج شد.
— «این که چیز عجیبی نیست.»
مینجون لبخندش را از دست داد.
— «اونجا یه اتفاق افتاد.»
— «چه اتفاقی؟»
مینجون مکث کرد.
— «یه نفر به خاطر جونگکوک دانشگاه رو ترک کرد.»
قلب ا/ت فرو ریخت.
— «منظورت چیه؟»
مینجون گوشی را دوباره بالا آورد.
عکس دیگری ظاهر شد.
این بار...
رزی در عکس بود.
ا/ت با ناباوری گفت:
— «رزی؟!»
مینجون گفت:
— «آره. داستانی که رزی برات تعریف کرده، همهی حقیقت نیست.»
---
همان لحظه، صدای قدمهایی از راهرو آمد.
مینجون ناگهان ساکت شد.
ا/ت برگشت.
جونگکوک در انتهای راهرو ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً جدی بود.
— «مینجون.»
مینجون لبخند زد.
— «بالاخره اومدی.»
جونگکوک به سمتشان آمد.
— «بهت گفته بودم اسم ا/ت رو وارد این ماجرا نکنی.»
ا/ت با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— «چه ماجرایی؟»
جونگکوک ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— «ا/ت... باید چیزی رو بهت بگم.»
— «چی؟»
جونگکوک به رزی در عکس نگاه کرد.
— «دلیل جدایی من و رزی چیزی نیست که بهت گفته.»
ا/ت قلبش فرو ریخت.
— «پس حقیقت چیه؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «رزی منو ترک نکرد.»
مینجون آرام خندید.
جونگکوک ادامه داد:
— «من بودم که مجبور شدم ازش فاصله بگیرم.»
ا/ت با ناباوری پرسید:
— «چرا؟»
جونگکوک جواب نداد.
چشمانش پر از درد شد.
و درست قبل از اینکه حقیقت را بگوید، چراغهای ساختمان ناگهان خاموش شدند.
ا/ت وحشتزده گفت:
— «چی شد؟!»
در تاریکی، صدای مینجون شنیده شد:
— «فکر کنم یکی دیگه هم میخواد حقیقت رو بشنوین.»
بعد صدای بسته شدن در آمد.
تق!
جونگکوک دست ا/ت را گرفت.
— «از من جدا نشو.»
و در تاریکی ساختمان، صدای قدمهای فرد دیگری به گوش رسید...
آرام...
نزدیکتر...
نزدیکتر...
تا اینکه صدایی آشنا گفت:
— «جونگکوک... وقتشه همهچیز رو تعریف کنی.»
ا/ت نفسش بند آمد.
رزی.
- ۵۰۱
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط