سایههای قلب
سایههای قلب
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سخت
بعد از رفتن ا/ت، محوطهی دانشگاه تقریباً خلوت شده بود.
رزی کنار نیمکتی ایستاده بود و به درختهای روبهرو نگاه میکرد.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
— «چرا بهش گفتی؟»
رزی برگشت.
جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
— «چون دیگه نمیتونستم پنهانش کنم.»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
— «قرار نبود چیزی از گذشتهمون وارد زندگی ا/ت بشه.»
رزی با ناراحتی خندید.
— «گذشته؟ برای تو شاید گذشته باشه.»
— «رزی...»
— «نه، بذار حرف بزنم.»
چشمان رزی پر از اشک شده بود.
— «تو یه روز بهم گفتی که میخوای همیشه کنارم باشی. گفتی میخوای باهام ازدواج کنی.»
جونگکوک ساکت ماند.
— «بعد من ترسیدم و همهچیز رو خراب کردم.»
صدایش لرزید.
— «اما فکر نکن چون خودم رابطه رو تموم کردم، دیگه هیچ احساسی ندارم.»
جونگکوک آرام گفت:
— «من هیچوقت نگفتم احساسی نداری.»
رزی با بغض پرسید:
— «پس هنوز دوستم داری؟»
سکوت.
این بار جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
— «نمیدونم.»
اشک از گوشهی چشم رزی پایین آمد.
— «این جواب دردناکتر از «نه» بود.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— «رزی، تو بخش بزرگی از گذشتهی منی. نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده.»
رزی لبخند تلخی زد.
— «ولی؟»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— «ولی من نمیخوام دوباره به گذشته برگردم.»
رزی مات نگاهش کرد.
— «به خاطر ا/ت؟»
جونگکوک برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— «شاید.»
---
آن طرف دانشگاه، ا/ت روی پلههای ساختمان دانشکده نشسته بود.
حرفهای رزی مدام در ذهنش تکرار میشد.
«جونگکوک ازم خواسته بود باهاش ازدواج کنم.»
ا/ت آهی کشید.
— «چرا باید اینقدر برام مهم باشه؟»
صدایی از کنارش آمد:
— «چون برات مهمه.»
ا/ت با تعجب برگشت.
جونگکوک بود.
— «تو از کی اینجایی؟»
— «چند دقیقه.»
کنارش نشست.
ا/ت کمی فاصله گرفت.
— «با رزی حرف زدی؟»
— «آره.»
— «چی گفت؟»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «چیزهایی دربارهی گذشته.»
ا/ت لبخند بیحالی زد.
— «پس حق داره. شما خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم بینتون بوده.»
جونگکوک آرام گفت:
— «بوده.»
ا/ت نگاهش کرد.
— «و الان چی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را روی پله، نزدیک دست ا/ت گذاشت؛ آنقدر نزدیک که انگشتهایشان تقریباً به هم میخورد.
— «الان... خودمم دارم سعی میکنم بفهمم چرا وقتی تو کنارمی، همهچیز فرق میکنه.»
قلب ا/ت به شدت میتپید.
جونگکوک ادامه داد:
— «اما یه چیز رو مطمئنم.»
— «چی؟»
نگاهش مستقیم در چشمهای ا/ت ثابت ماند.
— «نمیخوام تو رو از دست بدم، فقط به خاطر اینکه از گذشتهم میترسم.»
ا/ت آرام پرسید:
— «پس از من چی میخوای؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— «فعلاً؟»
کمی مکث کرد.
— «فقط اجازه بده بیشتر بشناسمت.»
ا/ت برای اولین بار لبخند زد.
— «باشه.»
اما هیچکدام متوجه نشدند که رزی از دور ایستاده و آن دو را نگاه میکند.
اشک در چشمانش جمع شده بود.
و در همان لحظه، رزی فهمید که اگر بخواهد جونگکوک را دوباره به دست بیاورد...
باید با احساسی بجنگد که شاید خودش هم دیگر نتواند انکارش کند.
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سخت
بعد از رفتن ا/ت، محوطهی دانشگاه تقریباً خلوت شده بود.
رزی کنار نیمکتی ایستاده بود و به درختهای روبهرو نگاه میکرد.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
— «چرا بهش گفتی؟»
رزی برگشت.
جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
— «چون دیگه نمیتونستم پنهانش کنم.»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
— «قرار نبود چیزی از گذشتهمون وارد زندگی ا/ت بشه.»
رزی با ناراحتی خندید.
— «گذشته؟ برای تو شاید گذشته باشه.»
— «رزی...»
— «نه، بذار حرف بزنم.»
چشمان رزی پر از اشک شده بود.
— «تو یه روز بهم گفتی که میخوای همیشه کنارم باشی. گفتی میخوای باهام ازدواج کنی.»
جونگکوک ساکت ماند.
— «بعد من ترسیدم و همهچیز رو خراب کردم.»
صدایش لرزید.
— «اما فکر نکن چون خودم رابطه رو تموم کردم، دیگه هیچ احساسی ندارم.»
جونگکوک آرام گفت:
— «من هیچوقت نگفتم احساسی نداری.»
رزی با بغض پرسید:
— «پس هنوز دوستم داری؟»
سکوت.
این بار جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
— «نمیدونم.»
اشک از گوشهی چشم رزی پایین آمد.
— «این جواب دردناکتر از «نه» بود.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— «رزی، تو بخش بزرگی از گذشتهی منی. نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده.»
رزی لبخند تلخی زد.
— «ولی؟»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— «ولی من نمیخوام دوباره به گذشته برگردم.»
رزی مات نگاهش کرد.
— «به خاطر ا/ت؟»
جونگکوک برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— «شاید.»
---
آن طرف دانشگاه، ا/ت روی پلههای ساختمان دانشکده نشسته بود.
حرفهای رزی مدام در ذهنش تکرار میشد.
«جونگکوک ازم خواسته بود باهاش ازدواج کنم.»
ا/ت آهی کشید.
— «چرا باید اینقدر برام مهم باشه؟»
صدایی از کنارش آمد:
— «چون برات مهمه.»
ا/ت با تعجب برگشت.
جونگکوک بود.
— «تو از کی اینجایی؟»
— «چند دقیقه.»
کنارش نشست.
ا/ت کمی فاصله گرفت.
— «با رزی حرف زدی؟»
— «آره.»
— «چی گفت؟»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «چیزهایی دربارهی گذشته.»
ا/ت لبخند بیحالی زد.
— «پس حق داره. شما خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم بینتون بوده.»
جونگکوک آرام گفت:
— «بوده.»
ا/ت نگاهش کرد.
— «و الان چی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را روی پله، نزدیک دست ا/ت گذاشت؛ آنقدر نزدیک که انگشتهایشان تقریباً به هم میخورد.
— «الان... خودمم دارم سعی میکنم بفهمم چرا وقتی تو کنارمی، همهچیز فرق میکنه.»
قلب ا/ت به شدت میتپید.
جونگکوک ادامه داد:
— «اما یه چیز رو مطمئنم.»
— «چی؟»
نگاهش مستقیم در چشمهای ا/ت ثابت ماند.
— «نمیخوام تو رو از دست بدم، فقط به خاطر اینکه از گذشتهم میترسم.»
ا/ت آرام پرسید:
— «پس از من چی میخوای؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— «فعلاً؟»
کمی مکث کرد.
— «فقط اجازه بده بیشتر بشناسمت.»
ا/ت برای اولین بار لبخند زد.
— «باشه.»
اما هیچکدام متوجه نشدند که رزی از دور ایستاده و آن دو را نگاه میکند.
اشک در چشمانش جمع شده بود.
و در همان لحظه، رزی فهمید که اگر بخواهد جونگکوک را دوباره به دست بیاورد...
باید با احساسی بجنگد که شاید خودش هم دیگر نتواند انکارش کند.
- ۴۸۳
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط