اولین فیکم😄سایههای قلب
اولین فیکم😄سایههای قلب
ℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اول
سئول، ساعت هشت صبح.
صدای رفتوآمد دانشجوها در محوطهی دانشگاه پیچیده بود. درختهای کنار مسیر با نسیم ملایم تکان میخوردند و کافهی کوچک روبهروی دانشکده، مثل همیشه پر از دانشجوهایی بود که با عجله قهوه میخریدند.
ا/ت با قدمهای تند از میان جمعیت عبور میکرد و مدام ساعتش را نگاه میکرد.
— «نه، نه، نه... فقط امروز نباید دیر برسم!»
در حالی که چند کتاب را محکم بغل کرده بود، ناگهان با کسی برخورد کرد.
تق!
کتابها روی زمین پخش شدند.
— «آخ...»
ا/ت خم شد تا کتابها را جمع کند، اما دستی زودتر یکی از آنها را برداشت.
صدای مرد جوانی بالای سرش گفت:
— «فکر کنم این مال توئه.»
ا/ت سرش را بالا آورد.
برای چند ثانیه، همهچیز اطرافش محو شد.
پسری با موهای مشکی، کولهای روی یک شانه و نگاهی آرام روبهرویش ایستاده بود.
جونگکوک.
یکی از دانشجوهای شناختهشدهی دانشگاه.
ا/ت کتاب را از دستش گرفت.
— «ممنون... ببخشید. حواسم نبود.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— «اشکالی نداره. البته اگه میخوای زنده به کلاس برسی، بهتره یکم آرومتر راه بری.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— «تو از کجا میدونی من دیرم شده؟»
جونگکوک به ساعت مچی او اشاره کرد.
— «چون از وقتی با من برخورد کردی، سه بار به ساعتت نگاه کردی.»
ا/ت چیزی برای گفتن نداشت.
جونگکوک لبخندش را کمی بیشتر کرد و از کنارش رد شد.
— «موفق باشی.»
ا/ت چند لحظه همانجا ایستاد.
چرا قلبم اینطوری میزنه؟
---
چند ساعت بعد، کافهی دانشگاه.
ا/ت پشت یکی از میزها نشسته بود و مشغول مرور جزوههایش بود که صدایی آشنا از پشت سرش آمد:
— «بالاخره پیدات کردم!»
رزی صندلی روبهروی او را عقب کشید و نشست.
— «صبح کجا بودی؟ هرچی زنگ زدم جواب ندادی.»
ا/ت خندید.
— «با یک نفر تصادف کردم.»
رزی ابرو بالا انداخت.
— «تصادف؟!»
— «نه اونجوری که فکر میکنی! منظورم اینه که با یه نفر برخورد کردم.»
— «کی؟»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
— «جونگکوک.»
لبخند روی صورت رزی محو شد.
— «جونگکوک؟»
ا/ت متوجه تغییر حالت دوستش شد.
— «آره... چرا؟»
رزی نگاهش را به فنجان قهوهاش دوخت.
— «هیچی.»
اما لحنش میگفت «هیچی» تمام حقیقت نبود.
ا/ت خواست چیزی بپرسد که ناگهان صدای چند نفر از پشت سرشان بلند شد.
رزی سرش را بالا آورد.
جونگکوک وارد کافه شده بود.
اما تنها نبود.
چند قدم پشت سر او، دختری ایستاده بود که ا/ت تا آن لحظه ندیده بود.
جونگکوک نگاهی به اطراف انداخت.
چشمهایش برای لحظهای با چشمهای ا/ت تلاقی کرد.
لبخند زد.
اما درست همان لحظه، رزی آرام گفت:
— «ا/ت... یه چیزی هست که باید بدونی.»
ا/ت به او نگاه کرد.
— «چی؟»
رزی نفس عمیقی کشید.
— «جونگکوک فقط یه دانشجوی معمولی نیست.»
ا/ت با کنجکاوی پرسید:
— «منظورت چیه؟»
رزی قبل از اینکه جواب بدهد، صدای جونگکوک را شنید.
— «رزی؟»
هر دو به سمت او برگشتند.
جونگکوک نزدیک میز ایستاده بود.
نگاهش بین رزی و ا/ت جابهجا شد.
— «شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟»
رزی لبخند مصنوعی زد.
— «آره. خیلی وقته.»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
— «پس... تو دوست رزی هستی؟»
ا/ت سرش را تکان داد.
— «آره.»
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
و هیچکدام نمیدانستند که همین دیدار ساده، قرار است شروع داستانی باشد که رابطهی هر سه نفرشان را برای همیشه تغییر دهد.
ℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اول
سئول، ساعت هشت صبح.
صدای رفتوآمد دانشجوها در محوطهی دانشگاه پیچیده بود. درختهای کنار مسیر با نسیم ملایم تکان میخوردند و کافهی کوچک روبهروی دانشکده، مثل همیشه پر از دانشجوهایی بود که با عجله قهوه میخریدند.
ا/ت با قدمهای تند از میان جمعیت عبور میکرد و مدام ساعتش را نگاه میکرد.
— «نه، نه، نه... فقط امروز نباید دیر برسم!»
در حالی که چند کتاب را محکم بغل کرده بود، ناگهان با کسی برخورد کرد.
تق!
کتابها روی زمین پخش شدند.
— «آخ...»
ا/ت خم شد تا کتابها را جمع کند، اما دستی زودتر یکی از آنها را برداشت.
صدای مرد جوانی بالای سرش گفت:
— «فکر کنم این مال توئه.»
ا/ت سرش را بالا آورد.
برای چند ثانیه، همهچیز اطرافش محو شد.
پسری با موهای مشکی، کولهای روی یک شانه و نگاهی آرام روبهرویش ایستاده بود.
جونگکوک.
یکی از دانشجوهای شناختهشدهی دانشگاه.
ا/ت کتاب را از دستش گرفت.
— «ممنون... ببخشید. حواسم نبود.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— «اشکالی نداره. البته اگه میخوای زنده به کلاس برسی، بهتره یکم آرومتر راه بری.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— «تو از کجا میدونی من دیرم شده؟»
جونگکوک به ساعت مچی او اشاره کرد.
— «چون از وقتی با من برخورد کردی، سه بار به ساعتت نگاه کردی.»
ا/ت چیزی برای گفتن نداشت.
جونگکوک لبخندش را کمی بیشتر کرد و از کنارش رد شد.
— «موفق باشی.»
ا/ت چند لحظه همانجا ایستاد.
چرا قلبم اینطوری میزنه؟
---
چند ساعت بعد، کافهی دانشگاه.
ا/ت پشت یکی از میزها نشسته بود و مشغول مرور جزوههایش بود که صدایی آشنا از پشت سرش آمد:
— «بالاخره پیدات کردم!»
رزی صندلی روبهروی او را عقب کشید و نشست.
— «صبح کجا بودی؟ هرچی زنگ زدم جواب ندادی.»
ا/ت خندید.
— «با یک نفر تصادف کردم.»
رزی ابرو بالا انداخت.
— «تصادف؟!»
— «نه اونجوری که فکر میکنی! منظورم اینه که با یه نفر برخورد کردم.»
— «کی؟»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
— «جونگکوک.»
لبخند روی صورت رزی محو شد.
— «جونگکوک؟»
ا/ت متوجه تغییر حالت دوستش شد.
— «آره... چرا؟»
رزی نگاهش را به فنجان قهوهاش دوخت.
— «هیچی.»
اما لحنش میگفت «هیچی» تمام حقیقت نبود.
ا/ت خواست چیزی بپرسد که ناگهان صدای چند نفر از پشت سرشان بلند شد.
رزی سرش را بالا آورد.
جونگکوک وارد کافه شده بود.
اما تنها نبود.
چند قدم پشت سر او، دختری ایستاده بود که ا/ت تا آن لحظه ندیده بود.
جونگکوک نگاهی به اطراف انداخت.
چشمهایش برای لحظهای با چشمهای ا/ت تلاقی کرد.
لبخند زد.
اما درست همان لحظه، رزی آرام گفت:
— «ا/ت... یه چیزی هست که باید بدونی.»
ا/ت به او نگاه کرد.
— «چی؟»
رزی نفس عمیقی کشید.
— «جونگکوک فقط یه دانشجوی معمولی نیست.»
ا/ت با کنجکاوی پرسید:
— «منظورت چیه؟»
رزی قبل از اینکه جواب بدهد، صدای جونگکوک را شنید.
— «رزی؟»
هر دو به سمت او برگشتند.
جونگکوک نزدیک میز ایستاده بود.
نگاهش بین رزی و ا/ت جابهجا شد.
— «شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟»
رزی لبخند مصنوعی زد.
— «آره. خیلی وقته.»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
— «پس... تو دوست رزی هستی؟»
ا/ت سرش را تکان داد.
— «آره.»
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
و هیچکدام نمیدانستند که همین دیدار ساده، قرار است شروع داستانی باشد که رابطهی هر سه نفرشان را برای همیشه تغییر دهد.
- ۴۲۶
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط