𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗
بعد از اون لحظهی کوتاه که دستای ات توی دستای کوک موند، سکوت سنگینی بینشون پیچید.
تنها چیزی که شنیده میشد، صدای نفسهای لرزون ات بود.
کوک چند دقیقه فقط خیره شد به صورت نیمهخیس از اشک ات.
بعد نفس عمیقی کشید، انگشتاشو آروم از لای انگشتای ات بیرون کشید.
ات جا خورد، نگاهش سریع به کوک افتاد.
ـ «کجا… میری؟»
کوک از خونهی ات بیرون زد.
هوای خنک شب به صورتش خورد، ولی قلبش هنوز داغ بود.
دستشو گذاشت روی سینهش و با خودش غر زد:
ـ «لعنتی… چرا نمیتونم فقط بغلش کنم و بس؟
چرا هر بار بیشتر میخوام؟»
قدمهاشو تند کرد.
یه لحظه برگشت پشت سرشو نگاه کرد، پنجرهی ات تاریک بود.
لبخند تلخی زد.
ـ «باشه… فعلاً بهت زمان میدم.
ولی مینا… اگه بخواد همهچی رو خراب کنه، من کوتاه نمیام.»
-----همزمان، طرف مینا-----
مینا توی گروه "مونگلها" آنلاین بود.
بچهها چرت و پرت میگفتن و میخندیدن، اما اون اصلاً حوصله نداشت.
فقط وسط حرفاشون یه پیام گذاشت:
ـ «بچه هامن دیگه تو گروه حرف نمیزنم.»
بلافاصله موجی از پیام ریخت سرش:
ـ «چی شده؟»
ـ «میناااااا باز قهر کردی؟»
ـ «باز ات کاری کرده؟»
مینا با عصبانیت گوشی رو پرت کرد روی تخت.
بلند شد، جلوی آینه ایستاد و زمزمه کرد:
ـ «آره… ات کاری کرده.
کاری کرده که دیگه حس میکنم هیچ جای دلش برام نیست… همهش کوک، کوک، کوک.»
چشمهاشو براق کرد.
ـ «ولی بذار بفهمم… اگه یه بار دیگه منو نادیده بگیری، این بار خودم میرم و دیگه هیچ وقت برنمیگردم.»
شرطططط
لایکا::: 30
کامنتا:::۵۰
اگه همه پارتا رو برسونید پارت جایزه میدم
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗
بعد از اون لحظهی کوتاه که دستای ات توی دستای کوک موند، سکوت سنگینی بینشون پیچید.
تنها چیزی که شنیده میشد، صدای نفسهای لرزون ات بود.
کوک چند دقیقه فقط خیره شد به صورت نیمهخیس از اشک ات.
بعد نفس عمیقی کشید، انگشتاشو آروم از لای انگشتای ات بیرون کشید.
ات جا خورد، نگاهش سریع به کوک افتاد.
ـ «کجا… میری؟»
کوک از خونهی ات بیرون زد.
هوای خنک شب به صورتش خورد، ولی قلبش هنوز داغ بود.
دستشو گذاشت روی سینهش و با خودش غر زد:
ـ «لعنتی… چرا نمیتونم فقط بغلش کنم و بس؟
چرا هر بار بیشتر میخوام؟»
قدمهاشو تند کرد.
یه لحظه برگشت پشت سرشو نگاه کرد، پنجرهی ات تاریک بود.
لبخند تلخی زد.
ـ «باشه… فعلاً بهت زمان میدم.
ولی مینا… اگه بخواد همهچی رو خراب کنه، من کوتاه نمیام.»
-----همزمان، طرف مینا-----
مینا توی گروه "مونگلها" آنلاین بود.
بچهها چرت و پرت میگفتن و میخندیدن، اما اون اصلاً حوصله نداشت.
فقط وسط حرفاشون یه پیام گذاشت:
ـ «بچه هامن دیگه تو گروه حرف نمیزنم.»
بلافاصله موجی از پیام ریخت سرش:
ـ «چی شده؟»
ـ «میناااااا باز قهر کردی؟»
ـ «باز ات کاری کرده؟»
مینا با عصبانیت گوشی رو پرت کرد روی تخت.
بلند شد، جلوی آینه ایستاد و زمزمه کرد:
ـ «آره… ات کاری کرده.
کاری کرده که دیگه حس میکنم هیچ جای دلش برام نیست… همهش کوک، کوک، کوک.»
چشمهاشو براق کرد.
ـ «ولی بذار بفهمم… اگه یه بار دیگه منو نادیده بگیری، این بار خودم میرم و دیگه هیچ وقت برنمیگردم.»
شرطططط
لایکا::: 30
کامنتا:::۵۰
اگه همه پارتا رو برسونید پارت جایزه میدم
- ۳۶۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط