𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟎

صبح، نور از پنجره افتاد روی صورت ات.

با چشم‌های نیمه‌خواب گوشی رو برداشت.

چندتا پیام ناخونده روی صفحه بود.

اولی از مینا:

ـ «گفتم که… دیگه نمی‌خوام تو گروه حرف بزنم.»

ات ابروهاشو جمع کرد. بعدی:

ـ «با همون کوکت خوش باش.»

(عقد ای کفاثت)

قلب ات فشرده شد.

سریع شروع کرد به تایپ کردن:

ـ «مینا… چرا اینو میگی؟ من…»

ولی همون لحظه دید مینا آنلاینه، بعد یه نقطه خاکستری اومد، انگار داشت تایپ می‌کرد… ولی دوباره ناپدید شد.

ات آه کشید.

دستشو گذاشت روی پیشونیش:

ـ «لعنتی… چرا همه چیز باید این جوری بشه»

ویوکوک

کوک از دیشب نخوابیده بود.

روی کاناپه ولو شده بود و به گوشی خیره بود.

دلش می‌خواست برای ات پیام بده:

«خوبی؟»

یا حتی یه «دلم برات تنگ شد».

ولی جلوی خودشو گرفت. زمزمه کرد:

ـ «نه… بذار خودش سراغم بیاد. اگه الان فشار بیارم، ازم فرار می‌کنه.»

اما توی دلش غوغا بود.

هر لحظه‌ای که می‌گذشت، بیشتر احساس می‌کرد داره از دستش می‌ده.


ویو مینا

مینا گوشی رو خاموش کرد.

با خودش گفت:

ـ «این بار دیگه کوتاه نمیام. بذار بفهمه نبودم یعنی چی.»

ولی ته دلش، یه چیزی زمزمه می‌کرد:

ـ «کاش… فقط کاش خودش زود بیاد سراغم.»
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟏ات روی تخت نشسته بود، گوشی ت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗بعد از اون لحظه‌ی کوتاه که د...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟖ات هنوز بغض داشت، اما نفس‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط