𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟔

که یه یهو صفحه گوشی روشن شد

مینا بود

پیامه مینا:«بیا پایین میخوام باهات حرف بزنم»

ات بدو بدو به سمت در رفت

ات درو باز کرد و با قدمای لرزون اومد بیرون.

هوای سرد به صورتش خورد، اشکاشو بیشتر سوزوند.

مینا درست زیر چراغ کوچه ایستاده بود. وقتی اتو دید، یه لحظه چشم‌هاش برق زد، ولی سریع اخم کرد.

مینا:

ـ «بالاخره اومدی.»

ات به زور لب زد:

ـ «مینا… تو چرا اینجوری می‌کنی؟»

مینا با صدای لرزون گفت:

ـ «من اینجام چون نمی‌خوام ببازمت.

چون نمی‌تونم تحمل کنم ببینم کوک جایی رو پر کرده که همیشه مال من بود.»

ات اشکاشو پاک کرد.

ـ «تو هیچ‌وقت برام کم نبودی. ولی… نمی‌تونم یکی‌تونو انتخاب کنم. چرا مجبورم می‌کنی؟»

مینا یه قدم نزدیک شد

دستشو گذاشت روی سینه‌ی ات.

ـ «چون من دارم تیکه‌تیکه می‌شم.

هر بار می‌بینم می‌ری سمت اون، انگار یه ذره از وجودم کنده می‌شه.

مگه من کم جنگیدم برات؟ مگه من کنارت نبودم؟»

(لز باشه🌚🤨)

ات بغضشو قورت داد.

ـ «می‌دونم… ولی کوک هم هست. نمی‌تونم انکار کنم. من… به هردوتون وابسته‌م.»

مینا اشکاش سرازیر شد.

یه لحظه خندید، تلخ.

ـ «پس یعنی ما شدیم نصفی؟ من نیمه‌ی تو باشم، اونم نیمه‌ی دیگه؟ این انصافه؟»

ات به هم ریخت.

نمی‌دونست چی بگه. فقط آروم گفت:

ـ «من نمی‌خوام از دستت بدم…»
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟓ات گوشی رو توی دستش فشار داد...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒ات هنوز توی بغل کوک بود. صدا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗بعد از اون لحظه‌ی کوتاه که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط