𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒
ات هنوز توی بغل کوک بود.
صدای ضربان قلبش رو میشنید و یه لحظه احساس کرد آروم شده.
ولی درست همون موقع گوشیاش ویبره رفت.
با ترس برداشت. یه پیام از مینا بود:
ـ «یا من… یا اون.»
(چرا تمام شخصیتا انقدر یزیدن الهی بمیرم برا اتتتتت)
قلب ات وایستاد.
دستش لرزید. کوک متوجه شد، گوشی رو از دستش گرفت. چشمهاشو تنگ کرد.
ـ «بازم این دختر؟ داره اذیتت میکنه، نه؟»
(عمه من کرم ریخت لوکیشن فرستادددد)
ات سریع گوشی رو پس کشید:
ـ «نه… تقصیر اون نیست. فقط… فقط من نمیدونم چیکار کنم.»
ویو مینا
مینا بعد از فرستادن اون پیام، گوشیشو انداخت روی تخت. دستاش میلرزید.
ـ «میدونم سخته ات… ولی باید انتخاب کنی. نمیخوام نصفت ماله اون باشه.»
اشکاش ریخت، اما همونطور لجباز سرشو بالا گرفت.
ویو کوک
کوک به ات زل زد. دستشو گذاشت روی شونهش.
ـ «بهش بگو نه. همین الان. بگو انتخابت منم. چون واقعاً همینه، مگه نه؟»
(اعتماد به سقفت تو حلقم)
ات هیچ حرفی نزد. فقط به صفحهی خالی چت مینا نگاه میکرد.
یه سمت قلبش میکشید سمت کوک، یه سمت دیگه سمت مینا.
با صدای گرفته گفت:
ـ «من… دارم تیکهتیکه میشم.»
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒
ات هنوز توی بغل کوک بود.
صدای ضربان قلبش رو میشنید و یه لحظه احساس کرد آروم شده.
ولی درست همون موقع گوشیاش ویبره رفت.
با ترس برداشت. یه پیام از مینا بود:
ـ «یا من… یا اون.»
(چرا تمام شخصیتا انقدر یزیدن الهی بمیرم برا اتتتتت)
قلب ات وایستاد.
دستش لرزید. کوک متوجه شد، گوشی رو از دستش گرفت. چشمهاشو تنگ کرد.
ـ «بازم این دختر؟ داره اذیتت میکنه، نه؟»
(عمه من کرم ریخت لوکیشن فرستادددد)
ات سریع گوشی رو پس کشید:
ـ «نه… تقصیر اون نیست. فقط… فقط من نمیدونم چیکار کنم.»
ویو مینا
مینا بعد از فرستادن اون پیام، گوشیشو انداخت روی تخت. دستاش میلرزید.
ـ «میدونم سخته ات… ولی باید انتخاب کنی. نمیخوام نصفت ماله اون باشه.»
اشکاش ریخت، اما همونطور لجباز سرشو بالا گرفت.
ویو کوک
کوک به ات زل زد. دستشو گذاشت روی شونهش.
ـ «بهش بگو نه. همین الان. بگو انتخابت منم. چون واقعاً همینه، مگه نه؟»
(اعتماد به سقفت تو حلقم)
ات هیچ حرفی نزد. فقط به صفحهی خالی چت مینا نگاه میکرد.
یه سمت قلبش میکشید سمت کوک، یه سمت دیگه سمت مینا.
با صدای گرفته گفت:
ـ «من… دارم تیکهتیکه میشم.»
- ۴.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط