𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟖

ات هنوز بغض داشت، اما نفس‌هاش کم‌کم آروم‌تر می‌شد.

سرشو از روی بالش کمی برگردوند تا نیم‌رخ کوک رو ببینه.

چشمای کوک خیره بهش بود، پر از چیزی که ات نمی‌فهمید؛ یه ترکیب عجیبی از درد و خواهش.

دست کوک هنوز روی کمرش بود.

گرم، محکم، اما بی‌حرکت.

ات برای لحظه‌ای تردید کرد، قلبش محکم‌تر کوبید.

بالاخره با یه حرکت آهسته دست ظریفشو آورد و روی دست کوک گذاشت.

کوک جا خورد. پلک زد، انگار باورش نشد.

ـ «ات…»

ات مستقیم نگاهش نکرد، فقط با صدای خیلی آروم گفت:

ـ «نگفتم… برو.»

همین جمله کافی بود تا قلب کوک از جا کنده بشه.

لبخند نصفه‌ای نشست روی لباش.

خیلی یواش دستشو چرخوند، انگشتاشو لای انگشتای ات قفل کرد.

ات چشم‌هاشو بست، یه اشک دیگه روی گونه‌ش لغزید.

اما این‌بار، دردش کمتر بود.

کوک خم شد، لبشو گذاشت روی موهای ات و خیلی نرم زمزمه کرد:

ـ «مرسی… که حتی این‌قدر هم منو پذیرفتی.»

ات هیچی نگفت، فقط گذاشت دستش توی دست کوک بمونه.

برای اولین بار، مقاومتش به یه اعتماد کوچیک تبدیل شد.
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗بعد از اون لحظه‌ی کوتاه که د...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟕کوک دید اشک‌های ریز گوشه‌ی چ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟔دست کوک آروم از روی شکم ات ب...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟓ات دیگه نمی‌تونست نفساشو کنت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟐ات بالاخره بین هق‌هق‌هاش آرو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒ات هنوز خودش رو به خواب زده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط