نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:65
بعد از شام، همه توی سالن جمع شده بودن.
یورین گوشیش رو بالا گرفت و با ذوق گفت:
«بچهها! یه مسابقه داریم!»
ناری با تعجب پرسید:
«باز چی؟»
«مسابقه عکس!»
سوهیون خندید.
«تو از کِی اینهمه ایده پیدا میکنی؟»
یورین شونه بالا انداخت.
«وقتی حوصلهم سر میره، خطرناک میشم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«این جمله رو باور دارم.»
یورین ادامه داد:
«هر تیم باید با موضوعی که میگیم یه عکس بگیره. آخرش هم رأی میدیم.»
تیمها تقسیم شدن.
ا/ت و جونگکوک توی یه تیم افتادن.
سهبی هم بدون اینکه کسی ازش بخواد، کنار اون دوتا ایستاد.
ا/ت بهش نگاه کرد.
«تو چرا اومدی اینجا؟»
سهبی خیلی عادی گفت:
«برای کمک.»
جونگکوک:
«کمک به کی؟»
«به شما.»
ا/ت با شک نگاهش کرد.
«مشکوکی.»
سهبی لبخند زد.
«خودت زیادی شکاکی.»
---
یورین اولین موضوع رو اعلام کرد:
«موضوع اول: دو نفری که از هم متنفرن!»
ا/ت و جونگکوک به هم نگاه کردن.
جونگکوک:
«این که آسونه.»
ا/ت:
«آره.»
سهبی گوشی رو آماده کرد.
«شروع.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«از جلوی من برو کنار.»
جونگکوک هم اخم کرد.
«تو اول رفتی جلوی من.»
«چون جای من بود.»
«این سالن برای تو نیست.»
«ولی اعصاب تو مال منه.»
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
«این دیگه چه جملهای بود؟»
ا/ت:
«نمیدونم، ولی خوب بود.»
سهبی عکس گرفت.
یورین عکس رو دید.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«این یکی زیادی واقعیه.»
همه خندیدن.
---
موضوع دوم:
«کسی که دیر به قرار رسیده!»
ا/ت سریع نقش آدم عصبانی رو گرفت.
«بالاخره اومدی؟»
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«آره.»
«چند ساعت منتظرت بودم!»
«خب میتونستی بری.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«تو واقعاً برای این نقش ساخته شدی.»
جونگکوک خندید.
«ممنون.»
سهبی عکس گرفت.
ناری گفت:
«اینم خیلی طبیعیه.»
ا/ت:
«چرا همه فکر میکنن ما واقعاً دعوا میکنیم؟»
سوهیون:
«چون واقعاً دعوا میکنید.»
ا/ت ساکت شد.
«خب... این یه جزئیاته.»
---
یورین با شیطنت موضوع سوم رو اعلام کرد:
«دو نفری که وانمود میکنن همدیگه رو دوست دارن.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«چی؟»
یورین خندید.
«همینه! برید جلوی دوربین.»
جونگکوک با اکراه کنار ا/ت ایستاد.
سهبی گفت:
«یه کم نزدیکتر.»
ا/ت:
«نه.»
جونگکوک:
«همین فاصله خوبه.»
یورین:
«فقط برای عکس.»
ا/ت آه کشید و یه قدم نزدیکتر رفت.
جونگکوک هم کنار او ایستاد.
سهبی گفت:
«حالا لبخند.»
هر دو لبخند مصنوعی زدن.
تق!
عکس گرفته شد.
یورین گوشی رو گرفت و به عکس نگاه کرد.
چند ثانیه بعد گفت:
«خب...»
ناری کنار او اومد.
«چی؟»
یورین عکس رو نشونش داد.
ناری لبخند زد.
«این یکی خیلی خوبه.»
ا/ت نزدیک شد.
«ببینم.»
عکس رو نگاه کرد.
خودش و جونگکوک کنار هم بودن و برخلاف انتظارش، عکس خیلی طبیعی شده بود.
ا/ت چند ثانیه چیزی نگفت.
جونگکوک هم به عکس نگاه کرد.
«بد نیست.»
ا/ت سریع گفت:
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد ا/ت اضافه کرد:
«البته فقط چون من توشم.»
جونگکوک خندید.
«خودشیفته.»
ا/ت برگشت سمتش.
«خودت هم تو عکس بودی.»
جونگکوک:
«پس معلومه چرا عکس خوب نشده.»
ا/ت با ناباوری گفت:
«چی گفتی؟»
جونگکوک خندید.
«شنیدی.»
«جونگکوک!»
«ا/ت!»
سهبی گوشی رو پایین آورد و لبخند زد.
---
بعد نوبت بقیه رسید.
ناری برای عکس خودش یه ژست عجیب گرفت.
یورین وسط عکس پرید.
سوهیون از خنده نتونست درست بایسته.
وقتی نوبت هانا و تهیونگ شد، هر دو خیلی طبیعی کنار هم ایستادن.
یورین با شک گفت:
«شما دوتا چرا همیشه کنار همید؟»
هانا سریع گفت:
«اتفاقیه.»
تهیونگ هم گفت:
«آره، کاملاً.»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
ا/ت هم به جونگکوک.
هر دو با هم گفتن:
«خیلی هم تابلوئه.»
هانا با حرص گفت:
«شما دوتا ساکت!»
همه دوباره خندیدن.
---
آخر شب، همه روی مبلها نشسته بودن و عکسها رو نگاه میکردن.
ا/ت دوباره همون عکس خودش و جونگکوک رو دید.
چند لحظه خیره موند.
جونگکوک از کنارش گفت:
«هنوز داری نگاهش میکنی؟»
ا/ت سریع گوشی رو پایین آورد.
«نه.»
«پس چرا گوشی دستته؟»
«داشتم... عکس بقیه رو نگاه میکردم.»
جونگکوک لبخند زد.
«آره، حتماً.»
ا/ت چشم چرخوند.
«زیادی حرف میزنی.»
جونگکوک خندید.
«تو هم زیادی به اون عکس نگاه میکنی.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچیکی زد و دوباره به صفحه نگاه کرد.
و برای اولین بار، خودش هم دقیقاً نمیدونست چرا دیدن اون عکس، اینقدر حس خوبی بهش میداد.
Part:65
بعد از شام، همه توی سالن جمع شده بودن.
یورین گوشیش رو بالا گرفت و با ذوق گفت:
«بچهها! یه مسابقه داریم!»
ناری با تعجب پرسید:
«باز چی؟»
«مسابقه عکس!»
سوهیون خندید.
«تو از کِی اینهمه ایده پیدا میکنی؟»
یورین شونه بالا انداخت.
«وقتی حوصلهم سر میره، خطرناک میشم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«این جمله رو باور دارم.»
یورین ادامه داد:
«هر تیم باید با موضوعی که میگیم یه عکس بگیره. آخرش هم رأی میدیم.»
تیمها تقسیم شدن.
ا/ت و جونگکوک توی یه تیم افتادن.
سهبی هم بدون اینکه کسی ازش بخواد، کنار اون دوتا ایستاد.
ا/ت بهش نگاه کرد.
«تو چرا اومدی اینجا؟»
سهبی خیلی عادی گفت:
«برای کمک.»
جونگکوک:
«کمک به کی؟»
«به شما.»
ا/ت با شک نگاهش کرد.
«مشکوکی.»
سهبی لبخند زد.
«خودت زیادی شکاکی.»
---
یورین اولین موضوع رو اعلام کرد:
«موضوع اول: دو نفری که از هم متنفرن!»
ا/ت و جونگکوک به هم نگاه کردن.
جونگکوک:
«این که آسونه.»
ا/ت:
«آره.»
سهبی گوشی رو آماده کرد.
«شروع.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«از جلوی من برو کنار.»
جونگکوک هم اخم کرد.
«تو اول رفتی جلوی من.»
«چون جای من بود.»
«این سالن برای تو نیست.»
«ولی اعصاب تو مال منه.»
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
«این دیگه چه جملهای بود؟»
ا/ت:
«نمیدونم، ولی خوب بود.»
سهبی عکس گرفت.
یورین عکس رو دید.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«این یکی زیادی واقعیه.»
همه خندیدن.
---
موضوع دوم:
«کسی که دیر به قرار رسیده!»
ا/ت سریع نقش آدم عصبانی رو گرفت.
«بالاخره اومدی؟»
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«آره.»
«چند ساعت منتظرت بودم!»
«خب میتونستی بری.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«تو واقعاً برای این نقش ساخته شدی.»
جونگکوک خندید.
«ممنون.»
سهبی عکس گرفت.
ناری گفت:
«اینم خیلی طبیعیه.»
ا/ت:
«چرا همه فکر میکنن ما واقعاً دعوا میکنیم؟»
سوهیون:
«چون واقعاً دعوا میکنید.»
ا/ت ساکت شد.
«خب... این یه جزئیاته.»
---
یورین با شیطنت موضوع سوم رو اعلام کرد:
«دو نفری که وانمود میکنن همدیگه رو دوست دارن.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«چی؟»
یورین خندید.
«همینه! برید جلوی دوربین.»
جونگکوک با اکراه کنار ا/ت ایستاد.
سهبی گفت:
«یه کم نزدیکتر.»
ا/ت:
«نه.»
جونگکوک:
«همین فاصله خوبه.»
یورین:
«فقط برای عکس.»
ا/ت آه کشید و یه قدم نزدیکتر رفت.
جونگکوک هم کنار او ایستاد.
سهبی گفت:
«حالا لبخند.»
هر دو لبخند مصنوعی زدن.
تق!
عکس گرفته شد.
یورین گوشی رو گرفت و به عکس نگاه کرد.
چند ثانیه بعد گفت:
«خب...»
ناری کنار او اومد.
«چی؟»
یورین عکس رو نشونش داد.
ناری لبخند زد.
«این یکی خیلی خوبه.»
ا/ت نزدیک شد.
«ببینم.»
عکس رو نگاه کرد.
خودش و جونگکوک کنار هم بودن و برخلاف انتظارش، عکس خیلی طبیعی شده بود.
ا/ت چند ثانیه چیزی نگفت.
جونگکوک هم به عکس نگاه کرد.
«بد نیست.»
ا/ت سریع گفت:
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد ا/ت اضافه کرد:
«البته فقط چون من توشم.»
جونگکوک خندید.
«خودشیفته.»
ا/ت برگشت سمتش.
«خودت هم تو عکس بودی.»
جونگکوک:
«پس معلومه چرا عکس خوب نشده.»
ا/ت با ناباوری گفت:
«چی گفتی؟»
جونگکوک خندید.
«شنیدی.»
«جونگکوک!»
«ا/ت!»
سهبی گوشی رو پایین آورد و لبخند زد.
---
بعد نوبت بقیه رسید.
ناری برای عکس خودش یه ژست عجیب گرفت.
یورین وسط عکس پرید.
سوهیون از خنده نتونست درست بایسته.
وقتی نوبت هانا و تهیونگ شد، هر دو خیلی طبیعی کنار هم ایستادن.
یورین با شک گفت:
«شما دوتا چرا همیشه کنار همید؟»
هانا سریع گفت:
«اتفاقیه.»
تهیونگ هم گفت:
«آره، کاملاً.»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
ا/ت هم به جونگکوک.
هر دو با هم گفتن:
«خیلی هم تابلوئه.»
هانا با حرص گفت:
«شما دوتا ساکت!»
همه دوباره خندیدن.
---
آخر شب، همه روی مبلها نشسته بودن و عکسها رو نگاه میکردن.
ا/ت دوباره همون عکس خودش و جونگکوک رو دید.
چند لحظه خیره موند.
جونگکوک از کنارش گفت:
«هنوز داری نگاهش میکنی؟»
ا/ت سریع گوشی رو پایین آورد.
«نه.»
«پس چرا گوشی دستته؟»
«داشتم... عکس بقیه رو نگاه میکردم.»
جونگکوک لبخند زد.
«آره، حتماً.»
ا/ت چشم چرخوند.
«زیادی حرف میزنی.»
جونگکوک خندید.
«تو هم زیادی به اون عکس نگاه میکنی.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچیکی زد و دوباره به صفحه نگاه کرد.
و برای اولین بار، خودش هم دقیقاً نمیدونست چرا دیدن اون عکس، اینقدر حس خوبی بهش میداد.
- ۲۰۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط