نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:63
بعد از چند ساعت بازی و خنده، همه تقریباً از خستگی افتاده بودن.
یورین خودش رو روی صندلی انداخت.
«من دیگه هیچ توانی ندارم.»
ناری خندید.
«پس وسایلتو کی جمع کنه؟»
یورین بدون فکر گفت:
«تو.»
ناری با تعجب نگاهش کرد.
«منم خستهام!»
سوهیون از کنارشان گفت:
«بسه دیگه. هرکی وسایل خودش رو جمع کنه.»
همه با غرغر بلند شدن.
---
چند دقیقه بعد، همه برگشتن سمت اتاقهاشون تا وسایلشون رو جمع کنن.
ا/ت لباسهاش رو یکییکی داخل چمدون گذاشت.
جونگکوک هم وسایل خودش رو جمع میکرد.
ا/ت یه نگاه به اتاق انداخت.
«بالاخره جمعش کردیم.»
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«تو بیشتر از همه وسایلت رو ریخته بودی.»
ا/ت سریع برگشت.
«دروغ نگو.»
جونگکوک به چند تا وسیله روی زمین اشاره کرد.
«اینها چیان؟»
ا/ت چند لحظه نگاه کرد.
«خب... اونها خودشون افتادن.»
جونگکوک خندید.
«آره، حتماً.»
ا/ت خم شد چند تا وسیله رو برداره.
«خودم جمع میکنم.»
جونگکوک یکی از لباسها رو برداشت و داخل چمدون گذاشت.
«بگیر. تمومش کنیم.»
ا/ت چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
«...ممنون.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«چیزی نبود.»
ا/ت دوباره مشغول جمع کردن وسایل شد.
---
کمی بعد، همه جلوی هتل جمع شدن.
چمدونها یکییکی داخل ماشینها گذاشته شد.
یورین آخرین بار به ساختمان هتل نگاه کرد.
«خب... خداحافظ هتل.»
ناری دست تکون داد.
«دلم برای استخر تنگ میشه.»
سوهیون گفت:
«من برای تخت.»
تهیونگ خندید.
«من برای صبحونه.»
هانا با تعجب نگاهشون کرد.
«شماها واقعاً فقط برای همین چیزا زندگی میکنید؟»
یورین خیلی جدی جواب داد:
«بله.»
همه خندیدن.
---
بالاخره همه سوار ماشینها شدن.
ا/ت کنار جونگکوک نشست.
چند دقیقه بعد، ماشین از جلوی هتل دور شد.
ا/ت از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
«بالاخره داریم میریم خونه.»
جونگکوک به صندلی تکیه داد.
«آمادهای دوباره دعواهای روزمرهمون شروع بشه؟»
ا/ت برگشت سمتش.
«مگه تو بدون دعوا میتونی زندگی کنی؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«تو هم همینطوریای.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«پس مساوی شدیم.»
جونگکوک گفت:
«فعلاً.»
ا/ت با شک نگاهش کرد.
«فعلاً یعنی چی؟»
«یعنی احتمالاً تا قبل از رسیدن خونه دوباره دعوا میکنیم.»
ا/ت خندید.
«احتمالش زیاده.»
ماشین در جاده جلو میرفت و صدای خندهی بقیه از صندلیهای عقب میاومد.
هتل کمکم از دور دیده نمیشد.
و با برگشتن به خونه، فصل جدیدی از زندگی ا/ت و جونگکوک شروع میشد.
فصلی که قرار بود کمکم، بدون اینکه خودشون بفهمن، همهچیز رو بینشون تغییر بده.
ادامه دارد...
Part:63
بعد از چند ساعت بازی و خنده، همه تقریباً از خستگی افتاده بودن.
یورین خودش رو روی صندلی انداخت.
«من دیگه هیچ توانی ندارم.»
ناری خندید.
«پس وسایلتو کی جمع کنه؟»
یورین بدون فکر گفت:
«تو.»
ناری با تعجب نگاهش کرد.
«منم خستهام!»
سوهیون از کنارشان گفت:
«بسه دیگه. هرکی وسایل خودش رو جمع کنه.»
همه با غرغر بلند شدن.
---
چند دقیقه بعد، همه برگشتن سمت اتاقهاشون تا وسایلشون رو جمع کنن.
ا/ت لباسهاش رو یکییکی داخل چمدون گذاشت.
جونگکوک هم وسایل خودش رو جمع میکرد.
ا/ت یه نگاه به اتاق انداخت.
«بالاخره جمعش کردیم.»
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«تو بیشتر از همه وسایلت رو ریخته بودی.»
ا/ت سریع برگشت.
«دروغ نگو.»
جونگکوک به چند تا وسیله روی زمین اشاره کرد.
«اینها چیان؟»
ا/ت چند لحظه نگاه کرد.
«خب... اونها خودشون افتادن.»
جونگکوک خندید.
«آره، حتماً.»
ا/ت خم شد چند تا وسیله رو برداره.
«خودم جمع میکنم.»
جونگکوک یکی از لباسها رو برداشت و داخل چمدون گذاشت.
«بگیر. تمومش کنیم.»
ا/ت چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
«...ممنون.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«چیزی نبود.»
ا/ت دوباره مشغول جمع کردن وسایل شد.
---
کمی بعد، همه جلوی هتل جمع شدن.
چمدونها یکییکی داخل ماشینها گذاشته شد.
یورین آخرین بار به ساختمان هتل نگاه کرد.
«خب... خداحافظ هتل.»
ناری دست تکون داد.
«دلم برای استخر تنگ میشه.»
سوهیون گفت:
«من برای تخت.»
تهیونگ خندید.
«من برای صبحونه.»
هانا با تعجب نگاهشون کرد.
«شماها واقعاً فقط برای همین چیزا زندگی میکنید؟»
یورین خیلی جدی جواب داد:
«بله.»
همه خندیدن.
---
بالاخره همه سوار ماشینها شدن.
ا/ت کنار جونگکوک نشست.
چند دقیقه بعد، ماشین از جلوی هتل دور شد.
ا/ت از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
«بالاخره داریم میریم خونه.»
جونگکوک به صندلی تکیه داد.
«آمادهای دوباره دعواهای روزمرهمون شروع بشه؟»
ا/ت برگشت سمتش.
«مگه تو بدون دعوا میتونی زندگی کنی؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«تو هم همینطوریای.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«پس مساوی شدیم.»
جونگکوک گفت:
«فعلاً.»
ا/ت با شک نگاهش کرد.
«فعلاً یعنی چی؟»
«یعنی احتمالاً تا قبل از رسیدن خونه دوباره دعوا میکنیم.»
ا/ت خندید.
«احتمالش زیاده.»
ماشین در جاده جلو میرفت و صدای خندهی بقیه از صندلیهای عقب میاومد.
هتل کمکم از دور دیده نمیشد.
و با برگشتن به خونه، فصل جدیدی از زندگی ا/ت و جونگکوک شروع میشد.
فصلی که قرار بود کمکم، بدون اینکه خودشون بفهمن، همهچیز رو بینشون تغییر بده.
ادامه دارد...
- ۳۱۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط