نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:64

وقتی همه به خونه رسیدن، چمدون‌ها رو یکی‌یکی داخل آوردن.

ا/ت همین که وارد اتاقش شد، خودش رو روی تخت انداخت.

«بالاخره تخت خودم.»

جونگکوک از کنار در رد شد.

«فکر کردم دلت برای هتل تنگ شده.»

ا/ت بالش رو برداشت و سمتش پرت کرد.

«نه. فقط برای این تخت.»

جونگکوک بالش رو گرفت.

«تو واقعاً رابطه‌ی عجیبی با تخت‌ها داری.»

«حرف نزن.»

جونگکوک خندید و از اتاق رفت بیرون.

---

چند ساعت بعد، همه توی سالن جمع شده بودن.

ناری با هیجان گفت:

«بچه‌ها! امشب غذا سفارش نمی‌دیم.»

یورین با تعجب نگاهش کرد.

«پس چی می‌خوریم؟»

ناری دست‌هاشو به هم زد.

«مسابقه آشپزی تیمی!»

سوهیون خندید.

«بعد از آخرین مسابقه‌ای که آشپزخونه رو نابود کردین؟»

ناری:
«این بار حرفه‌ایم.»

جونگکوک زیر لب گفت:

«این جمله اصلاً امیدوارکننده نیست.»

همه شروع کردن به تقسیم تیم‌ها.

تیم اول: یورین و ناری.

تیم دوم: سوهیون و هانا.

و تیم سوم...

ا/ت و جونگکوک.

ا/ت سریع گفت:

«نه.»

جونگکوک همزمان گفت:

«منم نه.»

ناری خندید.

«دیر شده.»

ا/ت:
«چرا همیشه ما؟»

یورین:
«چون دعواتون از خود غذا سرگرم‌کننده‌تره.»

---

سه‌بی آروم جلو اومد.

«منم میام تیم ا/ت و جونگکوک.»

ا/ت بهش نگاه کرد.

«تو؟»

سه‌بی شونه بالا انداخت.

«آره. سه‌نفره بهتره.»

جونگکوک با تردید گفت:

«تو آشپزی بلدی؟»

سه‌بی خیلی خونسرد جواب داد:

«به اندازه‌ای که لازم باشه.»

ا/ت خندید.

«پس حداقل یکی توی تیممون بلده.»

جونگکوک:
«منم بلدم.»

ا/ت:
«کی دید؟»

«خودم.»

«شاهد نداری.»

سه‌بی لبخند کوچیکی زد.

«شما دوتا شروع نکنید. اول غذا رو درست کنیم.»

---

تیم‌ها شروع کردن به کار.

یورین و ناری تصمیم گرفتن پاستا درست کنن.

سوهیون و هانا رفتن سراغ سالاد و مرغ.

تیم ا/ت، جونگکوک و سه‌بی هم تصمیم گرفتن یه غذای ساده درست کنن.

سه‌بی عمداً ا/ت رو فرستاد سمت جونگکوک.

«ا/ت، تو سبزیجات رو خرد کن.»

بعد رو به جونگکوک گفت:

«تو هم کنارش باش و کمکش کن.»

ا/ت با تعجب گفت:

«خودت نمی‌تونی کمک کنی؟»

سه‌بی خیلی عادی جواب داد:

«نه. من باید سس رو آماده کنم.»

جونگکوک به سه‌بی نگاه کرد.

«عجیبه...»

سه‌بی:
«چی؟»

«هیچی.»

---

چند دقیقه بعد، ا/ت گفت:

«نمک بده.»

جونگکوک بدون حرف نمک رو بهش داد.

«چاقو.»

جونگکوک چاقو رو برداشت و سمتش گرفت.

«بشقاب.»

این بار جونگکوک خودش بشقاب رو جلو گذاشت.

سه‌بی از اون طرف آشپزخونه بهشون نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

ا/ت متوجه شد.

«چرا لبخند می‌زنی؟»

سه‌بی سریع برگشت سمت سس.

«هیچی.»

جونگکوک با شک نگاهش کرد.

«همه امروز میگن هیچی.»

ا/ت:
«چون همه یه چیزی تو ذهنشونه.»

---

کمی بعد، جونگکوک داشت غذا رو هم می‌زد که ا/ت گفت:

«نه، این‌طوری نه.»

جونگکوک:
«چرا؟»

«باید آروم‌تر هم بزنی.»

«غذاست، نه بچه.»

ا/ت:
«پس چرا داری باهاش دعوا می‌کنی؟»

جونگکوک خندید.

«تو خودت از من بیشتر با غذا دعوا کردی.»

سه‌بی زیر لب گفت:

«حداقل سر غذا با هم هماهنگن.»

ا/ت و جونگکوک همزمان برگشتن.

«چی؟»

سه‌بی سریع گفت:

«گفتم... نمکش خوبه.»

هر دو با شک نگاهش کردن.

---

بعد از مدتی غذاها آماده شد.

همه غذاها رو روی میز گذاشتن.

ناری اولین لقمه رو خورد.

چند ثانیه مکث کرد.

«خوبه.»

یورین گفت:

«واقعاً؟»

«آره.»

سوهیون هم غذای تیم خودش رو چشید.

«اینم خوب شده.»

سه‌بی لبخند زد.

«تیم ما هم بد نیست.»

ا/ت با افتخار گفت:

«معلومه.»

جونگکوک سریع گفت:

«من بیشتر کار کردم.»

ا/ت:
«چی میگی؟»

«من غذا رو هم زدم.»

«من نصف مواد رو آماده کردم.»

سه‌بی آروم گفت:

«هر دوتون کار کردین.»

هر دو ساکت شدن.

چند ثانیه به هم نگاه کردن.

بعد ا/ت گفت:

«باشه.»

جونگکوک هم گفت:

«باشه.»

یورین با تعجب به ناری نگاه کرد.

«این دوتا الان بدون دعوا توافق کردن؟»

ناری دستش رو روی قلبش گذاشت.

«بالاخره معجزه دیدیم.»

همه خندیدن.

ا/ت و جونگکوک هم با خنده به هم نگاه کردن.

سه‌بی از اون طرف میز لبخند کوتاهی زد.

انگار نقشه‌ی کوچیکش، حداقل برای امروز، جواب داده بود.
دیدگاه ها (۲)

نام: قرارداد نفرتPart:63بعد از چند ساعت بازی و خنده، همه تقر...

نام: قرارداد نفرتPart:62آخرین شب هتل بود.همه توی اتاق‌هاشون ...

نام: قرارداد نفرتPart:29صبح هنوز کامل شروع نشده بود که زنگ خ...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁸چند دقیقه بعد، همه دوباره دور هم جمع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط