𝑷𝒂𝒓𝒕:③
𝑷𝒂𝒓𝒕:③
#ترحم_در_چشمان_هیولا
صبح که جنا چشم باز کرد، اولین چیزی که دید، صورت جونگکوک بود. چشمانش به آرامی باز شد و نگاهش در نگاه جونگکوک قفل شد. جونگکوک از شب قبل، کنار او دراز کشیده بود و با چشمانی بیدار، به او خیره شده بود.
«بیدار شدی؟» صدایش نرمتر از همیشه بود. انگار آن خشونت همیشگی از صدایش رفته بود.
جنا سعی کرد از جا بلند شود، اما درد در بدنش او را متوقف کرد. «آخ...»
جونگکوک سریع خم شد و او را گرفت. «آروم باش. هنوز کاملاً خوب نشدی.» او دستش را روی گونهی جنا کشید. «دیشب خیلی ترسیدی، نه؟»
جنا سرش را تکان داد. «تو... تو حالت خوبه؟»
جونگکوک لبخندی زد، لبخندی که دیگر خشن نبود، بلکه کمی... غمگین بود. «من خوبم. همیشه خوبم.» او مکث کرد. «ولی تو... تو این چند روز خیلی اذیت شدی.»
او به جنا نگاه کرد. «میدونی چرا نگهت داشتم؟»
جنا سرش را پایین انداخت. «چون... چون منو دیدی؟»
«نه.» جونگکوک با انگشتش چانهی جنا را بالا آورد. «چون وقتی دیدمت... یه چیزی تو وجودم عوض شد. یه چیزی که قبلاً هیچوقت حس نکرده بودم.» او به چشمان جنا خیره شد. «ترس تو... شجاعتت... حتی دردایی که کشیدی... همه اینا منو جذب کرد. انگار... انگار تو یه بخش گمشده از وجود منی.»
او ادامه داد: «ولی این یه بازی خطرناکه، جنا. دنیای من دنیای تاریکیه. اگه بمونی، دیگه راه برگشتی نداری. باید همه چیز رو فراموش کنی. خانوادهت، دوستات، زندگیت... همه رو.»
جنا به چشمان جونگکوک نگاه کرد. در آن چشمان، دیگر هیولایی نمیدید. بلکه مردی را میدید که خودش هم تنها بود، مردی که شاید... شاید به یک نفر مثل او نیاز داشت.
«من... من دیگه جایی برای برگشتن ندارم.» جنا با صدایی آهسته گفت. «و... و شاید... دیگه نخوام هم برگردم.»
چشمان جونگکوک برقی زد. «مطمئنی؟»
جنا سرش را تکان داد. «آره. مطمئنم.»
جونگکوک لبخندی زد. لبخندی که این بار واقعی بود. او جنا را نزدیکتر کشید و در آغوش گرفت. «باشه. پس از این به بعد، تو مال منی. و من... ازت محافظت میکنم. به هر قیمتی.»
اما در همین حین، سایههای شوم دشمنان جونگکوک، همچنان در اطراف قصر کمین کرده بودند. آنها منتظر فرصتی بودند تا ضربهی نهایی را بزنند. و جنا... جنا ناخواسته وارد بازی خطرناکتری شده بود. بازیای که عشق و مرگ در هم تنیده بودند.
𝒄𝒐𝒎:⁶⁰
𝒍𝒊𝒌𝒆:³⁰
#کمپانی_ویکتور
#ترحم_در_چشمان_هیولا
صبح که جنا چشم باز کرد، اولین چیزی که دید، صورت جونگکوک بود. چشمانش به آرامی باز شد و نگاهش در نگاه جونگکوک قفل شد. جونگکوک از شب قبل، کنار او دراز کشیده بود و با چشمانی بیدار، به او خیره شده بود.
«بیدار شدی؟» صدایش نرمتر از همیشه بود. انگار آن خشونت همیشگی از صدایش رفته بود.
جنا سعی کرد از جا بلند شود، اما درد در بدنش او را متوقف کرد. «آخ...»
جونگکوک سریع خم شد و او را گرفت. «آروم باش. هنوز کاملاً خوب نشدی.» او دستش را روی گونهی جنا کشید. «دیشب خیلی ترسیدی، نه؟»
جنا سرش را تکان داد. «تو... تو حالت خوبه؟»
جونگکوک لبخندی زد، لبخندی که دیگر خشن نبود، بلکه کمی... غمگین بود. «من خوبم. همیشه خوبم.» او مکث کرد. «ولی تو... تو این چند روز خیلی اذیت شدی.»
او به جنا نگاه کرد. «میدونی چرا نگهت داشتم؟»
جنا سرش را پایین انداخت. «چون... چون منو دیدی؟»
«نه.» جونگکوک با انگشتش چانهی جنا را بالا آورد. «چون وقتی دیدمت... یه چیزی تو وجودم عوض شد. یه چیزی که قبلاً هیچوقت حس نکرده بودم.» او به چشمان جنا خیره شد. «ترس تو... شجاعتت... حتی دردایی که کشیدی... همه اینا منو جذب کرد. انگار... انگار تو یه بخش گمشده از وجود منی.»
او ادامه داد: «ولی این یه بازی خطرناکه، جنا. دنیای من دنیای تاریکیه. اگه بمونی، دیگه راه برگشتی نداری. باید همه چیز رو فراموش کنی. خانوادهت، دوستات، زندگیت... همه رو.»
جنا به چشمان جونگکوک نگاه کرد. در آن چشمان، دیگر هیولایی نمیدید. بلکه مردی را میدید که خودش هم تنها بود، مردی که شاید... شاید به یک نفر مثل او نیاز داشت.
«من... من دیگه جایی برای برگشتن ندارم.» جنا با صدایی آهسته گفت. «و... و شاید... دیگه نخوام هم برگردم.»
چشمان جونگکوک برقی زد. «مطمئنی؟»
جنا سرش را تکان داد. «آره. مطمئنم.»
جونگکوک لبخندی زد. لبخندی که این بار واقعی بود. او جنا را نزدیکتر کشید و در آغوش گرفت. «باشه. پس از این به بعد، تو مال منی. و من... ازت محافظت میکنم. به هر قیمتی.»
اما در همین حین، سایههای شوم دشمنان جونگکوک، همچنان در اطراف قصر کمین کرده بودند. آنها منتظر فرصتی بودند تا ضربهی نهایی را بزنند. و جنا... جنا ناخواسته وارد بازی خطرناکتری شده بود. بازیای که عشق و مرگ در هم تنیده بودند.
𝒄𝒐𝒎:⁶⁰
𝒍𝒊𝒌𝒆:³⁰
#کمپانی_ویکتور
- ۱.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط