𝑷𝒂𝒓𝒕:⑤
𝑷𝒂𝒓𝒕:⑤
#ترحم_در_چشمان_هیولا
جنا روی زمین سرد و سخت نشسته بود. درد در تمام بدنش میپیچید، اما درد روحی عمیقتر بود. او نگاهش را به در دوخت، جایی که جونگکوک با خشم از آن خارج شده بود. دروغ؟ جاسوس؟ اینها همه اتهاماتی بود که او را میترساند. اما او نمیتوانست حقیقت را بگوید. اگر حقیقت را میفهمیدند، نه تنها او، بلکه شاید جونگکوک هم در خطر میافتاد.
چند ساعت بعد، جونگکوک برگشت. چهرهاش همچنان سرد بود، اما حالا اثری از نگرانی هم در چشمانش دیده میشد. او به جنا که هنوز روی زمین نشسته بود، خیره شد.
«هنوز حرفی برای گفتن نداری؟» صدایش آرام بود، اما آرامشی که قبل از طوفان است.
جنا سرش را بالا نیاورد. سکوت کرد.
جونگکوک جلو آمد و کنار او نشست. دستش را روی موهای جنا کشید، حرکتی که این بار بیشتر شبیه به نوازش بود تا تهدید. «میفهمم که ترسیدی. ولی من طاقت دروغ رو ندارم، جنا. اگه بهم اعتماد نداری، چطور میخوای توی این دنیا دوام بیاری؟»
او مکث کرد. «این دنیا، دنیای اعتماد نیست. این دنیا، دنیای قدرته. و من... من قدرت رو دوست دارم. ولی قدرت بدون اعتماد، مثل یه شمشیر بدون دسته است. خطرناکه.»
او دوباره جنا را نگاه کرد. «من نمیخوام بهت آسیب بزنم. ولی اگه مجبورم کنی... مجبورم میکنی که باور کنم تو یه جاسوسی... اون موقع دیگه هیچ رحمی در کار نخواهد بود.»
جنا سرش را بالا آورد. نگاهش مستقیم به چشمان جونگکوک دوخته شد. در چشمان او، چیزی جز درد و عشق نمیدید. عشقی که با خشونت آمیخته بود.
«من...» جنا شروع کرد به حرف زدن، اما صدایش لرزید. «من اون چیزی که فکر میکنی نیستم.»
جونگکوک لبخندی زد، لبخندی که پر از درد بود. «پس چی هستی، جنا؟ به من بگو. بذار حداقل بدونم با چه کسی دارم... بازی میکنم.»
و در آن لحظه، در میان آن همه خشونت و ترس، جنا حس کرد که دارد به جونگکوک نزدیکتر میشود. به این هیولای تنها و زخمی. او میدانست که راه سختی در پیش دارد. راهی پر از خطر، پر از عشق، و پر از... تنبیه.
𝒍𝒊𝒌𝒆:⁵⁰
𝒄𝒐𝒎:¹⁵
𝒓𝒑:¹⁰
#کمپانی_ویکتور
به دلیل حمایت نشدن متوقف شد.
#ترحم_در_چشمان_هیولا
جنا روی زمین سرد و سخت نشسته بود. درد در تمام بدنش میپیچید، اما درد روحی عمیقتر بود. او نگاهش را به در دوخت، جایی که جونگکوک با خشم از آن خارج شده بود. دروغ؟ جاسوس؟ اینها همه اتهاماتی بود که او را میترساند. اما او نمیتوانست حقیقت را بگوید. اگر حقیقت را میفهمیدند، نه تنها او، بلکه شاید جونگکوک هم در خطر میافتاد.
چند ساعت بعد، جونگکوک برگشت. چهرهاش همچنان سرد بود، اما حالا اثری از نگرانی هم در چشمانش دیده میشد. او به جنا که هنوز روی زمین نشسته بود، خیره شد.
«هنوز حرفی برای گفتن نداری؟» صدایش آرام بود، اما آرامشی که قبل از طوفان است.
جنا سرش را بالا نیاورد. سکوت کرد.
جونگکوک جلو آمد و کنار او نشست. دستش را روی موهای جنا کشید، حرکتی که این بار بیشتر شبیه به نوازش بود تا تهدید. «میفهمم که ترسیدی. ولی من طاقت دروغ رو ندارم، جنا. اگه بهم اعتماد نداری، چطور میخوای توی این دنیا دوام بیاری؟»
او مکث کرد. «این دنیا، دنیای اعتماد نیست. این دنیا، دنیای قدرته. و من... من قدرت رو دوست دارم. ولی قدرت بدون اعتماد، مثل یه شمشیر بدون دسته است. خطرناکه.»
او دوباره جنا را نگاه کرد. «من نمیخوام بهت آسیب بزنم. ولی اگه مجبورم کنی... مجبورم میکنی که باور کنم تو یه جاسوسی... اون موقع دیگه هیچ رحمی در کار نخواهد بود.»
جنا سرش را بالا آورد. نگاهش مستقیم به چشمان جونگکوک دوخته شد. در چشمان او، چیزی جز درد و عشق نمیدید. عشقی که با خشونت آمیخته بود.
«من...» جنا شروع کرد به حرف زدن، اما صدایش لرزید. «من اون چیزی که فکر میکنی نیستم.»
جونگکوک لبخندی زد، لبخندی که پر از درد بود. «پس چی هستی، جنا؟ به من بگو. بذار حداقل بدونم با چه کسی دارم... بازی میکنم.»
و در آن لحظه، در میان آن همه خشونت و ترس، جنا حس کرد که دارد به جونگکوک نزدیکتر میشود. به این هیولای تنها و زخمی. او میدانست که راه سختی در پیش دارد. راهی پر از خطر، پر از عشق، و پر از... تنبیه.
𝒍𝒊𝒌𝒆:⁵⁰
𝒄𝒐𝒎:¹⁵
𝒓𝒑:¹⁰
#کمپانی_ویکتور
به دلیل حمایت نشدن متوقف شد.
- ۲.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط