𝑷𝒂𝒓𝒕:④
𝑷𝒂𝒓𝒕:④
#ترحم_در_چشمان_هیولا
یک هفته از ورود جنا به قصر جونگکوک گذشته بود. او کمکم داشت به زندگی جدیدش عادت میکرد، اما ترس همیشه مثل سایهای او را دنبال میکرد. جونگکوک هم رفتار عجیبی داشت. گاهی مهربان و محافظ، و گاهی سرد و بیرحم.
یک شب، جنا متوجه شد که جونگکوک با کسی تماس تصویری دارد. او مردی خشن و با صورتی زخمی را روی صفحه دید. صدایشان بلند بود و مشخص بود که در حال بحث هستند. جنا که کنجکاوش شده بود، یواشکی نزدیکتر رفت.
ناگهان، مرد روی صفحه فریاد زد: «تو نمیتونی به این راحتی ازش محافظت کنی، جونگکوک! اون یه جاسوسه! من میدونم!»
جنا از ترس نفسش بند آمد. جاسوس؟ او؟
قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، جونگکوک با عصبانیت گوشی را انداخت و به سمت جنا برگشت. چشمانش مثل آتش میسوخت.
«تو داشتی گوش میدادی؟» صدایش مثل خشم یک طوفان بود.
جنا با وحشت عقب رفت. «من... من فقط...»
«فقط چی؟» جونگکوک جلو آمد و یقه لباس جنا را گرفت. «فکر کردی میتونی به من دروغ بگی؟ فکر کردی میتونی بازی کنی؟»
او جنا را به دیوار کوبید. درد در ستون فقرات جنا پیچید. «فکر کردی من احمقم؟ فکر کردی نمیفهمم که تو یه چیزی رو از من پنهان میکنی؟»
جنا از ترس به خود میلرزید. «من... من جاسوس نیستم!»
«پس چی هستی؟» جونگکوک صورتش را نزدیک صورت جنا آورد. نفسهای داغش به صورت جنا میخورد. «بگو! اگه راست نگی... عواقبش خیلی بدتر از چیزیه که فکر میکنی!»
او دستش را بالا برد. جنا چشمانش را بست و منتظر ضربه بود. اما این بار، ضربه محکم بود. جونگکوک او را به دیوار کوبید و سپس با خشم عقب کشید.
«اگه بفهمم داری بهم دروغ میگی، جنا...» او زمزمه کرد. «...اون موقع دیگه هیچ رحمی در کار نخواهد بود. هیچ عشقی هم در کار نخواهد بود.»
او در را با عصبانیت باز کرد و بیرون رفت. جنا روی زمین افتاده بود، در حالی که درد در تمام بدنش میپیچید. اما بدتر از درد جسمی، درد روحی بود. او فهمیده بود که عشق جونگکوک هم میتواند مثل خودش، خشن و بیرحم باشد. و این تازه اول ماجرا بود.
𝒍𝒊𝒌𝒆:⁵⁰
𝒄𝒐𝒎:_
𝒓𝒑:³⁰
#کمپانی_ویکتور
#ترحم_در_چشمان_هیولا
یک هفته از ورود جنا به قصر جونگکوک گذشته بود. او کمکم داشت به زندگی جدیدش عادت میکرد، اما ترس همیشه مثل سایهای او را دنبال میکرد. جونگکوک هم رفتار عجیبی داشت. گاهی مهربان و محافظ، و گاهی سرد و بیرحم.
یک شب، جنا متوجه شد که جونگکوک با کسی تماس تصویری دارد. او مردی خشن و با صورتی زخمی را روی صفحه دید. صدایشان بلند بود و مشخص بود که در حال بحث هستند. جنا که کنجکاوش شده بود، یواشکی نزدیکتر رفت.
ناگهان، مرد روی صفحه فریاد زد: «تو نمیتونی به این راحتی ازش محافظت کنی، جونگکوک! اون یه جاسوسه! من میدونم!»
جنا از ترس نفسش بند آمد. جاسوس؟ او؟
قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، جونگکوک با عصبانیت گوشی را انداخت و به سمت جنا برگشت. چشمانش مثل آتش میسوخت.
«تو داشتی گوش میدادی؟» صدایش مثل خشم یک طوفان بود.
جنا با وحشت عقب رفت. «من... من فقط...»
«فقط چی؟» جونگکوک جلو آمد و یقه لباس جنا را گرفت. «فکر کردی میتونی به من دروغ بگی؟ فکر کردی میتونی بازی کنی؟»
او جنا را به دیوار کوبید. درد در ستون فقرات جنا پیچید. «فکر کردی من احمقم؟ فکر کردی نمیفهمم که تو یه چیزی رو از من پنهان میکنی؟»
جنا از ترس به خود میلرزید. «من... من جاسوس نیستم!»
«پس چی هستی؟» جونگکوک صورتش را نزدیک صورت جنا آورد. نفسهای داغش به صورت جنا میخورد. «بگو! اگه راست نگی... عواقبش خیلی بدتر از چیزیه که فکر میکنی!»
او دستش را بالا برد. جنا چشمانش را بست و منتظر ضربه بود. اما این بار، ضربه محکم بود. جونگکوک او را به دیوار کوبید و سپس با خشم عقب کشید.
«اگه بفهمم داری بهم دروغ میگی، جنا...» او زمزمه کرد. «...اون موقع دیگه هیچ رحمی در کار نخواهد بود. هیچ عشقی هم در کار نخواهد بود.»
او در را با عصبانیت باز کرد و بیرون رفت. جنا روی زمین افتاده بود، در حالی که درد در تمام بدنش میپیچید. اما بدتر از درد جسمی، درد روحی بود. او فهمیده بود که عشق جونگکوک هم میتواند مثل خودش، خشن و بیرحم باشد. و این تازه اول ماجرا بود.
𝒍𝒊𝒌𝒆:⁵⁰
𝒄𝒐𝒎:_
𝒓𝒑:³⁰
#کمپانی_ویکتور
- ۱.۹k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط