𝑷𝒂𝒓𝒕:②
𝑷𝒂𝒓𝒕:②
#ترحم_در_چشمان_هیولا
روز بعد، جنا بیدار شد و خود را در آغوش جونگکوک یافت. گرمای بدن او، برخلاف ظاهر سرد و خشنش، حس امنیت عجیبی به جنا میداد. اما این آرامش دیری نپایید. صدای فریاد و همهمه از بیرون اتاق، هر دو را از خواب پراند.
جونگکوک با عجله بلند شد و به سمت پنجره رفت. خیابان پایین، پر از ماشینهای پلیس و افراد مسلح بود.
«لعنتی!» جونگکوک زیر لب غرولند کرد. «اون عوضیها پیدام کردن.»
جنا از ترس به خود لرزید. «کیها هستن؟»
«رقبای من.» جونگکوک برگشت و با نگاهی نافذ به جنا خیره شد. «از اینجا برو. یه راه مخفی هست. برو و تا وقتی نگفتم نیا بیرون.»
او در را نشان داد. «اون در رو باز کن. پشتش پلههاست. برو پایین و از تونل فرار کن. یادت باشه، اگه گیر افتادی...» او مکث کرد و به چشمان جنا نگاه کرد. «...خودت میدونی باید چیکار کنی.»
جنا با قلبی که در سینهاش میکوبید، سر تکان داد. او میدانست که جونگکوک در خطر است، اما کاری از دستش برنمیآمد. با عجله در را باز کرد و در تاریکی تونل پنهان شد.
صدای شلیک گلوله از پشت سرش به گوش رسید. جنا بیشتر از قبل ترسید، اما به راهش ادامه داد. او باید زنده میماند. برای خودش... و شاید... برای جونگکوک.
در همین حین، جونگکوک با چهرهای مصمم، آمادهی رویارویی با دشمنانش بود. او نمیتوانست اجازه دهد کسی به قلمرو او یا به کسانی که مال او بودند، دست درازی کند. و جنا... جنا دیگر فقط یک شاهد اتفاقی نبود. او حالا بخشی از بازی بود. بازی خطرناکی که جونگکوک در آن استاد بود.
او اسلحه را برداشت و لبخندی زد. «وقتشه حساب بعضیها رو برسم.»
𝑪𝒐𝒎:²⁰
𝒍𝒊𝒌𝒆:¹⁰
#کمپانی_ویکتور
#ترحم_در_چشمان_هیولا
روز بعد، جنا بیدار شد و خود را در آغوش جونگکوک یافت. گرمای بدن او، برخلاف ظاهر سرد و خشنش، حس امنیت عجیبی به جنا میداد. اما این آرامش دیری نپایید. صدای فریاد و همهمه از بیرون اتاق، هر دو را از خواب پراند.
جونگکوک با عجله بلند شد و به سمت پنجره رفت. خیابان پایین، پر از ماشینهای پلیس و افراد مسلح بود.
«لعنتی!» جونگکوک زیر لب غرولند کرد. «اون عوضیها پیدام کردن.»
جنا از ترس به خود لرزید. «کیها هستن؟»
«رقبای من.» جونگکوک برگشت و با نگاهی نافذ به جنا خیره شد. «از اینجا برو. یه راه مخفی هست. برو و تا وقتی نگفتم نیا بیرون.»
او در را نشان داد. «اون در رو باز کن. پشتش پلههاست. برو پایین و از تونل فرار کن. یادت باشه، اگه گیر افتادی...» او مکث کرد و به چشمان جنا نگاه کرد. «...خودت میدونی باید چیکار کنی.»
جنا با قلبی که در سینهاش میکوبید، سر تکان داد. او میدانست که جونگکوک در خطر است، اما کاری از دستش برنمیآمد. با عجله در را باز کرد و در تاریکی تونل پنهان شد.
صدای شلیک گلوله از پشت سرش به گوش رسید. جنا بیشتر از قبل ترسید، اما به راهش ادامه داد. او باید زنده میماند. برای خودش... و شاید... برای جونگکوک.
در همین حین، جونگکوک با چهرهای مصمم، آمادهی رویارویی با دشمنانش بود. او نمیتوانست اجازه دهد کسی به قلمرو او یا به کسانی که مال او بودند، دست درازی کند. و جنا... جنا دیگر فقط یک شاهد اتفاقی نبود. او حالا بخشی از بازی بود. بازی خطرناکی که جونگکوک در آن استاد بود.
او اسلحه را برداشت و لبخندی زد. «وقتشه حساب بعضیها رو برسم.»
𝑪𝒐𝒎:²⁰
𝒍𝒊𝒌𝒆:¹⁰
#کمپانی_ویکتور
- ۲.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط