ادامه پارت ۲۱

«مربوط به منه! داداشیِ منه! تو داری می‌کُشیش!»

جونگ‌کوک چند قدم اومد جلو. هالهٔ سیاهی که دورش بود، داشت اتاق رو خفه می‌کرد.

«اون‌جین، اگه نری، مجبور می‌شم جوری بفرستمت مدرسه که دیگه رنگِ داداشت رو هم نبینی. برو!»

اون‌جین برگشت سمتِ من، چشمایِ پر از اشکِ من رو دید. یهو هق‌هقش بلند شد، اما دستش رو کشید رو صورتم.

«داداشی… چرا حرف نمی‌زنی؟»

من سعی کردم بلند شم، سعی کردم بگم “برو”، اما سرم یهو گیج رفت. یه چرخشِ وحشتناک. دنیا جلویِ چشمام تار شد. خواستم دستم رو بگیرم به دیوار، اما تعادلم رو از دست دادم و پخشِ زمین شدم.

صدایِ جیغِ اون‌جین: «داداشی!»

صدایِ قدم‌هایِ سریعِ جونگ‌کوک: «لعنتی…»

سیاهیِ مطلق…
وقتی چشمام رو باز کردم، دیگه توی اون اتاقِ سرد نبودم. توی تختِ بزرگی بودم… تختِ جونگ‌کوک. همون اتاقی که تقریباً هم‌اندازهٔ کلِ خونهٔ من بود. نورِ آباژور چشمم رو زد. سعی کردم تکون بخورم، اما مچِ دستم توسطِ یه چیزی بسته شده بود. به تخت.

جونگ‌کوک کنارِ تخت نشسته بود. داشت یه سرم رو وصل می‌کرد. قیافه‌اش… اصلاً اون خشمِ قبل رو نداشت. خیلی سرد و بی‌تفاوت بود. انگار داشت با یه وسیلهٔ شکسته‌شده ور می‌رفت.

«بیدار شدی؟»

صدایِ بمش توی اتاق پیچید. سعی کردم دستم رو بکشم، اما زنجیرِ کوتاه اجازه نداد.

«چرا… چرا اینجا…»

«چون می‌خواستی بمیری.»

با یه دستمالِ نم‌دار شروع کرد به پاک کردنِ ردِ خونِ خشک‌شده رویِ پیشونیم. دستمالش زبر بود و روی زخمم می‌سوخت.

«اون‌جین کجاست؟»

جونگ‌کوک دستش رو متوقف کرد. نگاهِ سردش رو دوخت توی چشمام.
«دخترهٔ کوچولو توی اتاقشه. بادیگاردها بردنش. و دفعهٔ بعد اگه بیاد اینجا، اون مدرسهٔ شبانه‌روزی رو براش قطعی می‌کنم.»

دوباره شروع کرد به تمیز کردنِ زخم‌هام. هر حرکتش یه جورِ سلطه‌گریِ خالص بود. اون داشت از من مراقبت می‌کرد، اما نه از رویِ عشق یا دلسوزی؛ داشت “اموالش” رو تعمیر می‌کرد.

«بخور.»

یه قاشقِ سوپِ گرم رو گرفت جلویِ دهنم.

«نمی‌خوام.»

جونگ‌کوک بدونِ اینکه پلک بزنه، قاشق رو فشار داد روی لبام.

«گفتم بخور. نمی‌خوام تا فردا بیهوش باشی. فردا باید همون چیزی باشی که ازت خواستم.»

دهنم رو باز کردم. سوپ مثلِ زهر بود. اون داشت بهم غذا می‌داد، داشت زخم‌هام رو می‌بست، اما همزمان داشت بهم یادآوری می‌کرد که حتی برایِ نفس کشیدن هم به اون محتاجم.

اون شب، جونگ‌کوک از اتاق نرفت. تمامِ مدت همون‌جا موند، رویِ صندلی، در حالِ کار با لپ‌تاپش، در حالی که من رویِ تختش، بسته به زنجیر، مثلِ یه عروسکِ نیمه‌جان افتاده
بودم. هر بار که ناله می‌کردم یا از درد تکون می‌خوردم، فقط یه نگاهِ کوتاه می‌کرد و می‌گفت: «بخواب.»

اون مراقبتِ اجباری، ترسناک‌ترین کابوسِ عمرم بود. اون داشت بهم نشون می‌داد که نه تنها تنبیهم می‌کنه، بلکه حتی “لطف” کردنش هم یه شکلی از شکنجه‌ست.

جونگ‌کوک، در حالی که بدون اینکه سرش رو از صفحهٔ لپ‌تاپ بلند کنه، گفت:

«فردا که خورشید طلوع کرد، بهتره دیگه اون نگاهِ خالیِ احمقانه رو نداشته باشی تهیونگ. چون اگه نداشته باشی… خودم بهت یاد میدم چطوری دوباره احساساتت رو برایِ من خرج کنی.»

چشمام رو بستم. تویِ دلم دعا کردم کاش هیچ‌وقت صبح نشه.

[ادامه در پارت ۲۲]
دیدگاه ها (۰)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و دوم: نقابِ شیشه‌ای و حقیقتِ ت...

ادامه پارت ۲۲

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

ادامه پارت ۲۰ قسمت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط