p25

p25
جونگ‌کوک با همان سرعت بالا در خیابان‌های خلوت شهر می‌راند و زیر لب، طوری که انگار با خودش حرف می‌زدگفت

جونگکوک: دیگه هیچ‌کس… هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو از من بگیره

الینا نگاهش را به نیم‌رخ مصمم جونگ‌کوک انداخت. او تازه داشت می‌فهمید که چه پل‌هایی را پشت سرش خراب کرده.بالاخره، الینا سکوت را شکست. صدایش گرفته و خسته بود، اما قاطعیت عجیبی در آن موج می‌زد.

الینا: من رو یه جای دیگه ببر. جایی که بتونم تنها باشم.

جونگ‌کوک به آرامی سرش را چرخاند و به الینا نگاه کرد

جونگ‌کوک: الالان؟ بعد از اون همه اتفاق؟ فکر می‌کنی تنهایی بهترین چیز برات باشه؟
الینا: نمی‌دونم چی بهترینه، جونگ‌کوک. فقط می‌دونم که الان نمی‌تونم هیچ‌کس رو ببینم. نمی‌تونم حرف بزنم. فقط… فقط می‌خوام گم بشم. برای یه مدت کوتاه. همین.

جونگکوک: تنها، یعنی خونه‌ی خودت؟ یا…؟

الینا: نه. خونه‌ی خودم نه. جایی که هیچ‌کس من رو پیدا نکنه. حداقل برای چند ساعت. بعد… بعد خودم پیدات می‌کنم.

جونگکوک: یه جایی رو می‌دونم. جایی که فکر نکنم کسی دنبالت بگرده.

جونگ‌کوک فرمان را چرخاند و به سمت یکی از خیابان‌های خلوت‌تر شهر رفت. او می‌دانست که این آرامش موقت، فقط شروع یک طوفان بزرگتره. اما فعلاً، اولویت اولش، امن نگه داشتن الینا بود.

ویو الکس داخل تالار:
او از روی زمین بلند شد، دستی به گوشه‌ی لب خونی‌اش کشید. محافظانش با ترس و لرز دورتادور او ایستاده بودند، اما او حتی نگاهشان هم نمی‌کرد.
او دیگر آن مردِ سیاستمدار و حسابگر نبود حالا حیوانی زخمی بود که غرورش به بدترین شکل ممکن جریحه‌دار شده بود.

الکس به سمت یکی از میزهای واژگون‌ شده رفت و با لگدی محکم، صندلی فلزی را به سمتی پرتاب کرد. صدای برخورد آن با دیوار، سکوت مرگبار تالار را شکست.

بادیگارد: قربان… دستور می‌دید تعقیبشون کنیم؟ ماشین‌ها آماده‌ان!

الکس با حرکتی آنی، یقه او را گرفت و او را به دیوار کوبید.
الکس: تعقیب؟
صداش پر از نفرت و خشم بود.
الکس: اون فکر کرده می‌تونه عروس من رو از قلب قلمروی من بدزده و زنده بمونه؟نه فقط جونگ‌کوک…

مکثی کرد و لبخندی کج و ترسناک روی صورتش نقش بست که هیچ شباهتی به لبخندهای گذشته‌اش نداشت.

الکس: تمام کسانی که بهش کمک کردن رو هم پیدا کنید. من می‌خوام اون‌ها رو زنده زنده ببینم وقتی که دارن بابت این حماقتشون التماس می‌کنن.

دیگر خبری از آن پیراهن آراسته و لبخند تصنعی نبود. الکس جدید، کسی بود که برای رسیدن به هدفش، حاضر بود تمام شهر را به آتش بکشد.
ویو جونگکوک:
جونگ‌کوک نیم‌نگاهی به الینا انداخت که در صندلی مسافر، با چشمانی خیس و بدنی که از شدت استرس می‌لرزید، به بیرون خیره شده بود
وقتی به کلبه‌ی دورافتاده‌ی جونگ‌کوک رسیدند، هوا کاملاً تاریک شده بود.جونگ‌کوک پیاده شد و درِ سمتِ الینا را باز کرد.
الینا را به داخل کلبه برد. محیطی ساده، دنج و در عین حال به شدت امن که هیچ‌کس جز او و وفادارترین افرادش از وجودش خبر نداشتند.

الینا روی کاناپه‌ی چرمیِ مقابل شومینه نشست. جونگ‌کوک رفت تا تو ماشین وسایل ضروری رو بیاره وقتی برگشت دید الینا رو کاناپه از خستگی خوابش برد.
جونگکوک یک لحظه حس نفرت و انتقام گذاشت و حس جدیدی رو با دیدن الینا تو اون وضعیت تجربه کرد.
شرط:۱۲ لایک ۱۶ کامنت⭐️
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_بی_تی_اس #تهیونگ #جونگکوک #ویسگون #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۳)

p24ویو الینا: الینا مکث کرد. انگار زمان در تالار ایستاده بود...

p23ویو جونگکوک:جونگ‌کوک لیوان شکسته‌ی روی زمین را نادیده گرف...

p20سه روز از ماجرای سوله گذشته بود. الینا توی اتاقش بود و سع...

my favorite enemy p8ویو تهیونگداشتم با الینا حرف میزدم که جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط