p26
p26
ویو الینا:
نور ملایمی از پنجرهی کوچک کلبه به داخل میتابید. الینا با سردردی خفیف چشمانش را باز کرد.
خاطرات شب گذشته مثل تکههای خرد شدهی یک آینه در ذهنش میچرخید.
او روی تخت نیمخیز شد. فضای کلبه در روشنایی روز دنج و آرام بود، اما قلبش هنوز از اضطراب میتپید.
روی میز کنار تخت، گوشی قدیمی و ایمنی که جونگکوک به او داده بود، در حالِ چشمک زدن بود.
الینا با دستانی لرزان گوشی را برداشت. یک پیام ناشناس، اما با لحنی که فقط یک نفر میتوانست داشته باشد.
پیام:
میدونم کجایی، الینا. لازم نیست جونگکوک رو به کشتن بدی تا ثابت کنی وفاداری. تنهایی بیا به این آدرس… فقط خودت. اگه کسی رو با خودت بیاری، یا دیر برسی، اون چیزی که توی هتل شروع کردم رو رویِ آدمهای عزیزت پیاده میکنم. دو ساعت وقت داری.
الینا میدانست اگر نرود، الکس خون بیشتری میریزد. و اگر برود، مستقیم به دهانِ گرگ رفته.
او به سمت کمد رفت، لباسی ساده پوشید و با دیدن تصویر خودش در آینه، متوجه شد که دیگه آن الینای قبل نیست. وحشت شب گذشته، جای خود را به تصمیمی سخت داده بود.
الینا با قدمهایی سنگین وارد آن مکان شد. جایی ساکت، سرد و بیروح که بوی ناامنی از دیوارهایش میبارید.
الکس پشت میز ایستاده بود، آرام، انگار تمام این صحنه را از قبل طراحی کرده باشد. وقتی الینا را دید، لبخندی کوتاه و بیاحساس زد و با دست به صندلی روبهرویش اشاره کرد.
الکس: بشین الینا.
الینا لحظهای ایستاد. نفرت در نگاهش موج میزد، اما ترس هم زیر آن پنهان نبود. با این حال، نشست نه از روی تسلیم، بلکه برای اینکه حرفش رو بشنوه.
الکس: وقت زیادی نداریم. من ساده میگم. یا با من ازدواج میکنی، یا پدرت رو میکشم، و جونگکوک رو هم همونجا که گیرش بیارم دفن میکنم و فقط هم یک روز وقت داری.
الینا انگشتهایش را محکم روی لبهی صندلی فشرد. قلبش تند میزد، اما نگاهش کمکم از ترس به خشم تبدیل شد. با چشمانی برافروخته از جا بلند شد و صندلی کمی عقب رفت و روی زمین کشیده شد.
الینا: فکر کردی با تهدید میتونی منو مجبور کنی؟ من بهت خبر میدم. بعداً.
بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، برگشت و با قدمهایی تند از آنجا دور شد؛ هرچند دستهایش میلرزیدند و نفسش هنوز منظم نشده بود، اما نمیخواست الکس ضعفش را ببیند.
ماشین الینا با صدای گوشخراشی مقابل کلبه ترمز کرد. او با عجله پیاده شد و به سمت در چوبی دوید.
هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که در با شدت از داخل باز شد.
جونگکوک با صدایی بم و کنترلشده که نشان میداد به سختی خودش را نگه داشته.
جونگکوک: کجا بودی؟ از کدوم گوری سر درآوردی؟ میدونی چند بار خواستم تمام این جنگل رو زیر و رو کنم تا پیدات کنم؟ چرا گوشی رو جواب ندادی؟
الینا میدانست اگر حقیقت را بگوید، جونگکوک همین الان بدون ذرهای تردید به سمت الکس میرود تا او را بکشد.
الینا: نمیخوام حرف بزنم. فقط میخوام تنها باشم، همین.
جونگکوک خشکش زد. او انتظار هر واکنشی را داشت گریه، عذرخواهی یا حتی خشم، اما این براش غریبه بود.
شرط نمیزارم❤️⭐️
#فیکشن #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #ویسگون #اکسپلور #رمان #جونگکوک #تهیونگ #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_جونگکوک
ویو الینا:
نور ملایمی از پنجرهی کوچک کلبه به داخل میتابید. الینا با سردردی خفیف چشمانش را باز کرد.
خاطرات شب گذشته مثل تکههای خرد شدهی یک آینه در ذهنش میچرخید.
او روی تخت نیمخیز شد. فضای کلبه در روشنایی روز دنج و آرام بود، اما قلبش هنوز از اضطراب میتپید.
روی میز کنار تخت، گوشی قدیمی و ایمنی که جونگکوک به او داده بود، در حالِ چشمک زدن بود.
الینا با دستانی لرزان گوشی را برداشت. یک پیام ناشناس، اما با لحنی که فقط یک نفر میتوانست داشته باشد.
پیام:
میدونم کجایی، الینا. لازم نیست جونگکوک رو به کشتن بدی تا ثابت کنی وفاداری. تنهایی بیا به این آدرس… فقط خودت. اگه کسی رو با خودت بیاری، یا دیر برسی، اون چیزی که توی هتل شروع کردم رو رویِ آدمهای عزیزت پیاده میکنم. دو ساعت وقت داری.
الینا میدانست اگر نرود، الکس خون بیشتری میریزد. و اگر برود، مستقیم به دهانِ گرگ رفته.
او به سمت کمد رفت، لباسی ساده پوشید و با دیدن تصویر خودش در آینه، متوجه شد که دیگه آن الینای قبل نیست. وحشت شب گذشته، جای خود را به تصمیمی سخت داده بود.
الینا با قدمهایی سنگین وارد آن مکان شد. جایی ساکت، سرد و بیروح که بوی ناامنی از دیوارهایش میبارید.
الکس پشت میز ایستاده بود، آرام، انگار تمام این صحنه را از قبل طراحی کرده باشد. وقتی الینا را دید، لبخندی کوتاه و بیاحساس زد و با دست به صندلی روبهرویش اشاره کرد.
الکس: بشین الینا.
الینا لحظهای ایستاد. نفرت در نگاهش موج میزد، اما ترس هم زیر آن پنهان نبود. با این حال، نشست نه از روی تسلیم، بلکه برای اینکه حرفش رو بشنوه.
الکس: وقت زیادی نداریم. من ساده میگم. یا با من ازدواج میکنی، یا پدرت رو میکشم، و جونگکوک رو هم همونجا که گیرش بیارم دفن میکنم و فقط هم یک روز وقت داری.
الینا انگشتهایش را محکم روی لبهی صندلی فشرد. قلبش تند میزد، اما نگاهش کمکم از ترس به خشم تبدیل شد. با چشمانی برافروخته از جا بلند شد و صندلی کمی عقب رفت و روی زمین کشیده شد.
الینا: فکر کردی با تهدید میتونی منو مجبور کنی؟ من بهت خبر میدم. بعداً.
بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، برگشت و با قدمهایی تند از آنجا دور شد؛ هرچند دستهایش میلرزیدند و نفسش هنوز منظم نشده بود، اما نمیخواست الکس ضعفش را ببیند.
ماشین الینا با صدای گوشخراشی مقابل کلبه ترمز کرد. او با عجله پیاده شد و به سمت در چوبی دوید.
هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که در با شدت از داخل باز شد.
جونگکوک با صدایی بم و کنترلشده که نشان میداد به سختی خودش را نگه داشته.
جونگکوک: کجا بودی؟ از کدوم گوری سر درآوردی؟ میدونی چند بار خواستم تمام این جنگل رو زیر و رو کنم تا پیدات کنم؟ چرا گوشی رو جواب ندادی؟
الینا میدانست اگر حقیقت را بگوید، جونگکوک همین الان بدون ذرهای تردید به سمت الکس میرود تا او را بکشد.
الینا: نمیخوام حرف بزنم. فقط میخوام تنها باشم، همین.
جونگکوک خشکش زد. او انتظار هر واکنشی را داشت گریه، عذرخواهی یا حتی خشم، اما این براش غریبه بود.
شرط نمیزارم❤️⭐️
#فیکشن #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #ویسگون #اکسپلور #رمان #جونگکوک #تهیونگ #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_جونگکوک
- ۱۰۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط