p24
p24
ویو الینا:
الینا مکث کرد. انگار زمان در تالار ایستاده بود. نگاهش بین عاقد، الکس که با چشمغرهای تهدیدآمیز به او خیره شده بود، و جونگکوک که حالا در چند قدمیاش ایستاده بود، سرگردان بود.
الینا دوباره دهان باز کرد، اما به جای کلمهی بله، صدایی که از گلویش خارج شد، بیشتر به یک هقهقِ خفه شباهت داشت..
الینا: من نمیتونم...
همهمهای بین مهمانها پیچید. الکس سریع بازوی او را گرفت و با صدایی که سعی میکرد کنترلشده باشد، گفت
الکس: داری چیکار میکنی؟ همونطور که بهت گفتم بگو!
جونگکوک دیگر صبر نکرد. او با قدمهای بلند و استوار، از میان جمعیت گذشت. تهیونگ و هلنا با چشمانی گرد شده از پشت سر او میآمدند، اما جرئتِ متوقف کردنش را نداشتند.
جونگکوک مستقیماً جلوی جایگاه ایستاد.
او حتی نگاهش را هم به الکس نینداخت. تمام تمرکزش روی الینا بود.
دستش را دراز کرد و بدون اینکه توجهی به حضورِ عاقد یا خانوادههای در حال وحشت بکند، دست لرزان
الینا را از روی بازوی الکس کنار زد و خودش محکم در دست گرفت.
الکس از جا برخاست و با خشم فریاد زد
الکس:اینجا چه خبره؟ این مردک کیه که داره مراسم من رو به هم میریزه؟
جونگکوک: کسی که قراره این نمایشِ کثیف رو همینجا تموم کنه.
سپس به سمت الینا چرخید، دستش را رها نکرد و با صدایی که حالا آرامتر اما نافذتر شده بود.
جونگکوک: الینا، همین الان با من از اینجا میای بیرون. یا خودت راه میافتی، یا من همینجا جلویِ همه، این تالار رو روی سر همهتون خراب میکنم.
الینا که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، دستش را در دست جونگکوک قفل کرد. او راه خروج را پیدا کرده بود، اما راهی که در پیش رو داشت، طوفانیتر از چیزی بود که فکرش را میکرد.
الکس با اشاره به محافظانش فریاد زد
الکس: بگیریدش! اجازه ندید از اینجا بره!
جونگکوک به افرادش علامت داد و افرادش با آدم های الکس درگیر شدن و خود جونگکوک و الینا از اونجا با سرعت رفتن.
صدایِ برخورد سنگین مشتها و فریاد مهمانهایی که وحشتزده به سمت خروجیها هجوم میبردند، تالار مجلل را به میدان جنگ تبدیل کرده بود.
جونگکوک لحظهای معطل نکرد. بازوی الینا را گرفت و با صدایی که به سختی از میان صدای شکستن ظروف و فریادها شنیده میشد گفت:
جونگکوک: به پشت نگاه نکن، فقط بدو!
آنها از در پشتی تالار که به پارکینگ اختصاصی باز میشد، خارج شدند. هوایِ سرد شب به صورتشان خورد.
ماشین مشکی جونگکوک با چراغهای خاموش، کمی دورتر منتظر بود. جونگکوک در ماشین را باز کرد، الینا را با ملایمت اما با عجله داخل نشاند و خودش پشت فرمان نشست.
جونگکوک پدال گاز را تا انتها فشرد. لاستیکها روی آسفالت جیغ کشیدند و ماشین با سرعتی سرسامآور از آن جهنم نیمهتمام دور شد.
الینا در حالی که نفسنفس میزد و هنوز دستهایش از شدتِ لرزش کنترل نمیشد، به پنجرهی کنارش تکیه داد...جونگکوک نیمنگاهی به او انداخت.
خشم توی چشمانش جای خود را به نگرانی شدیدی داده بود که سعی داشت پنهانش کند.
شرط: ۱۲ لایک ۱۲ کامنت⭐️
#جونگکوک #جونگکوک #فیکشن #فیکشن #تهیونگ #تهیونگ #ویسگون #ویسگون #اکسپلورر #اکسپلورر #فیکشن #فیکشن #فیکشن
ویو الینا:
الینا مکث کرد. انگار زمان در تالار ایستاده بود. نگاهش بین عاقد، الکس که با چشمغرهای تهدیدآمیز به او خیره شده بود، و جونگکوک که حالا در چند قدمیاش ایستاده بود، سرگردان بود.
الینا دوباره دهان باز کرد، اما به جای کلمهی بله، صدایی که از گلویش خارج شد، بیشتر به یک هقهقِ خفه شباهت داشت..
الینا: من نمیتونم...
همهمهای بین مهمانها پیچید. الکس سریع بازوی او را گرفت و با صدایی که سعی میکرد کنترلشده باشد، گفت
الکس: داری چیکار میکنی؟ همونطور که بهت گفتم بگو!
جونگکوک دیگر صبر نکرد. او با قدمهای بلند و استوار، از میان جمعیت گذشت. تهیونگ و هلنا با چشمانی گرد شده از پشت سر او میآمدند، اما جرئتِ متوقف کردنش را نداشتند.
جونگکوک مستقیماً جلوی جایگاه ایستاد.
او حتی نگاهش را هم به الکس نینداخت. تمام تمرکزش روی الینا بود.
دستش را دراز کرد و بدون اینکه توجهی به حضورِ عاقد یا خانوادههای در حال وحشت بکند، دست لرزان
الینا را از روی بازوی الکس کنار زد و خودش محکم در دست گرفت.
الکس از جا برخاست و با خشم فریاد زد
الکس:اینجا چه خبره؟ این مردک کیه که داره مراسم من رو به هم میریزه؟
جونگکوک: کسی که قراره این نمایشِ کثیف رو همینجا تموم کنه.
سپس به سمت الینا چرخید، دستش را رها نکرد و با صدایی که حالا آرامتر اما نافذتر شده بود.
جونگکوک: الینا، همین الان با من از اینجا میای بیرون. یا خودت راه میافتی، یا من همینجا جلویِ همه، این تالار رو روی سر همهتون خراب میکنم.
الینا که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، دستش را در دست جونگکوک قفل کرد. او راه خروج را پیدا کرده بود، اما راهی که در پیش رو داشت، طوفانیتر از چیزی بود که فکرش را میکرد.
الکس با اشاره به محافظانش فریاد زد
الکس: بگیریدش! اجازه ندید از اینجا بره!
جونگکوک به افرادش علامت داد و افرادش با آدم های الکس درگیر شدن و خود جونگکوک و الینا از اونجا با سرعت رفتن.
صدایِ برخورد سنگین مشتها و فریاد مهمانهایی که وحشتزده به سمت خروجیها هجوم میبردند، تالار مجلل را به میدان جنگ تبدیل کرده بود.
جونگکوک لحظهای معطل نکرد. بازوی الینا را گرفت و با صدایی که به سختی از میان صدای شکستن ظروف و فریادها شنیده میشد گفت:
جونگکوک: به پشت نگاه نکن، فقط بدو!
آنها از در پشتی تالار که به پارکینگ اختصاصی باز میشد، خارج شدند. هوایِ سرد شب به صورتشان خورد.
ماشین مشکی جونگکوک با چراغهای خاموش، کمی دورتر منتظر بود. جونگکوک در ماشین را باز کرد، الینا را با ملایمت اما با عجله داخل نشاند و خودش پشت فرمان نشست.
جونگکوک پدال گاز را تا انتها فشرد. لاستیکها روی آسفالت جیغ کشیدند و ماشین با سرعتی سرسامآور از آن جهنم نیمهتمام دور شد.
الینا در حالی که نفسنفس میزد و هنوز دستهایش از شدتِ لرزش کنترل نمیشد، به پنجرهی کنارش تکیه داد...جونگکوک نیمنگاهی به او انداخت.
خشم توی چشمانش جای خود را به نگرانی شدیدی داده بود که سعی داشت پنهانش کند.
شرط: ۱۲ لایک ۱۲ کامنت⭐️
#جونگکوک #جونگکوک #فیکشن #فیکشن #تهیونگ #تهیونگ #ویسگون #ویسگون #اکسپلورر #اکسپلورر #فیکشن #فیکشن #فیکشن
- ۳۷۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط