p20

p20
سه روز از ماجرای سوله گذشته بود. الینا توی اتاقش بود و سعی می‌کرد اون خاطرات رو فراموش کنه، اما فایده‌ای نداشت. همه‌جا تصویر جونگ‌کوک و اون نگاهش بود.

صدای پدرش از پشت در اومد

پدر الینا: الینا! بیا پایین، کارت دارم

الینا با بی‌حوصلگی بلند شد و رفت پایین. پدرش توی سالن ایستاده بود و داشت با دقت کراواتش رو تنظیم می‌کرد. کنارش، الکس نشسته بود. با همون لبخند همیشگی و لباس‌های مرتب.

پدر الینا: الکس اومده. چند وقتیه که از نزدیک ندیدیمش
یه لبخند زورکی زد و ادامه داد

_می‌دونی که شرکت ما الان توی یه موقعیت حساسه. پدر الکس و من داریم روی یه معامله‌ی بزرگ کار می‌کنیم که اگه موفق بشه، وضعیت هر دو خانواده رو حسابی بهتر می‌کنه.

الینا داشت گیج می‌شد.

الینا: خب… من چیکاره‌ام؟

پدرش صاف ایستاد و با جدیت گفت

پدر الینا: تو باید با الکس ازدواج کنی، الینا. این ازدواج، پایه‌ی اصلی این معامله‌ست. خانواده‌ی الکس حمایت خوبی از ما می‌کنن، ولی فقط در صورتی که این ازدواج انجام بشه.

الینا خشکش زده بود.

الینا: چی؟! ازدواج؟ ولی..

الکس که تا اون لحظه ساکت بود، با لحن آروم و مؤدبانه‌اش گفت

الکس: پدرت راست می‌گه، الینا. این یه فرصت عالی برای هر دو طرفه. منم مشکلی ندارم.

الینا با ناباوری به الکس نگاه کرد.

الینا: تو… تو واقعاً می‌خوای با من ازدواج کنی؟ همین‌طوری؟

الکس شونه‌ای بالا انداخت.

الکس: وقتی پای منافع دو خانواده در میونه، احساسات جای دوری نمی‌بره. فکر می‌کنم می‌تونیم کنار هم خوب باشیم

پدر الینا با رضایت سر تکان داد:

پدر الینا: دقیقاً. الینا، این موضوع دیگه بحث نداره. الکس مرد خوبیه و می‌تونه ازت حمایت کنه. این بهترین کاریه که می‌تونیم انجام بدیم.

الینا حس کرد داره خفه می‌شه. انگار نه انگار که اون فقط چند روز پیش، توی یه وضعیت وحشتناک گیر افتاده بود. انگار نه انگار که هنوز از اون کابوس بیرون نیومده بود. پدرش فقط داشت با آینده‌اش معامله می‌کرد.

ویو جونگکوک:
جونگ‌کوک روی مبل چرمی اتاق کارش لم داده بود و لیوان ویسکی رو توی دستش می‌چرخوند. نور کم‌رنگ آباژور، سایه‌های کشیده‌ای روی دیوار انداخته بود و سکوتِ شب، تنها با صدای یخ‌های توی لیوان شکسته می‌شد.

تلفنش زنگ خورد. اسم «تهیونگ» روی صفحه افتاد. جونگ‌کوک با تعجب جواب داد:

جونگکوک: کاری داشتی؟

صدای تهیونگ کمی گرفته بود، انگار که از دور حرف می‌زد

تهیونگ: هیچی. فقط خواستم بپرسم حالت چطوره. دیشب… خب، دیشب اوضاع یکم بهم ریخته بود.
جونگ‌کوک پوزخندی زد.

جونگ‌کوک: اوضاع؟ تهیونگ، تو داری زندگی می‌کنی. من دارم له می‌شم

لیوان رو روی میز گذاشت.
_ولی نه، حالم خوبه. یعنی، خوب خودم. تو چطوری؟ اون ماجرای هلنا....حل شد؟

تهیونگ برای لحظه‌ای سکوت کرد. انگار داشت دنبالِ کلماتِ مناسب می‌گشت.

تهیونگ: آره… حل شد. فقط… یه کم پیچیده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

مکثِ کوتاهی کرد.
_راستی، اون دختره… الینا… خبری ازش داری؟

جونگ‌کوک احساس کرد یه چیزی توی دلش تکون خورد.
جونگ‌کوک: الینا؟ نه. دیشب دیدمش، ولی بعدش… خب، دیگه ندیدمش.

_ باشه
تهیونگ گفت.
_پس من دیگه مزاحم نمی‌شم. مراقب خودت باش.

تماس که قطع شد، جونگ‌کوک لیوانِ ویسکی رو برداشت و یه قلپ بزرگ خورد. فکر الینا یه لحظه اومد تو ذهنش، ولی سریع خودش رو جمع‌وجور کرد. اون شب، اتفاقاتِ زیادی افتاده بود و تمرکز روی الینا، در اون لحظه، آخرین اولویتش بود. شاید بهتر بود فعلاً بی‌خیالش می‌شد....
#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #جونگ‌کوک #جونگ‌کوک #اکسپلورر
دیدگاه ها (۵)

p21ویو روز بعد:جونگ‌کوک داشت پرونده‌های روی میزش رو مرتب می‌...

p22ویو تلار: موسیقی ملایمی در فضا می‌پیچید، اما برای جونگ‌کو...

.p19ویو جونگکوک: جونگ‌کوک بدون اینکه دیگه چشم از ماشین لوکاس...

💙💙#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #ف...

my favorite enemy p8ویو تهیونگداشتم با الینا حرف میزدم که جو...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط