معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
P²²
توی سرمای هوا،روی زمین خاکی سرد دراز کشیده بود.افتاب داشت طلوع میکرد.نمیخواست چشماشو روی هم بزاره چون مطمئن نبود بتونه بازشون کنه.دستش میسوخت.نمیتونست پاشه چون تقریبا تمام خون های بدنش الان تو بدنش نبودن!
دیگه ایمانی به زنده ماندش نداشت.پلک هاش اروم اروم روی هم رفت و نفس گرمی از بین لباش بیرون اومد...
ــــ عمارت جونگ‌کوک،ساعت ۵:۹ـــ
توی ماشینش داشت رانندگی میکرد.میخواست بره بوسان.میخواست بره خونه‌ای که توش بدنیا اومده بود.همینطور توی جاده میراند و انگشتانش رو با ریتم اهنگ روی فرمون میزد.میرفت که توی وسط جاده یچیزی دید.سریع پاشو روی ترمز گذاشت.از ماشین پیاده شد.نگاهی انداخت.یه آدم بود!
-ببخشید میشه بلند شی
طرف کوچک ترین حرکتی نکرد.
-هی
نزدیک تر بهش شد.دقت که کرد دید خون نصف بدنشو در بر گرفته.به چهره اش نگاه کرد.شوکه شد.کسی بود که اصلا انتظارشو نداشت.هیونا.اینجا چیکار میکرد؟
چرا خونیه؟
بالا سرش نشست.به اونطرف بدنش نگاه کرد.دستش بسته شده بود و کلش خونی بود
-هیونا...
صداش کرد تا بلکه واکنشی نشون بده اما حتی قدرت اینو نداشت که پلک هاشو از هم فاصله بده.کم کم احساس نگرانی تو دلش شکل گرفت.تپش قلب و سردی دستاش نشون دهنده این بود که نگران شده بود.اصلا به این اهمیت نمیداد که الان چرا نگران این دختره.فقط این براش مهم بود که چرا و چیشده؟
چیکار کنه خوب بشه؟
چه اتفاقی افتاده؟
چرا اینجا؟
-هیونا...پارک هیونا
اسمشو مکرر تکرار میکرد.
اروم لای چشماشو باز کرد
+کمک(اروم)
چیزی ک میدید فقط سیاهی بود و...
از خواب بیدار شد
(تو این فیک خیلی قراره خواب باشه🤌🏻😅)
عرق روی پیشونی اش نشسته بود و دست و پاهاش یخ کرده بودن.نا خواسته تمام فکرش اون شده بود.سریع بلند شد و به اتاق یونگی رفت.ساعت ۵:۳۳ صبح بود.بدون در زدن وارد اتاقش شد و از خواب بیدارش کرد
-یونگی.یونگی.پاشو سریع.یونگی
∆ها چته
-پاشو.باید دوربین های جاده بوسان سئول رو ببینم
∆برا چی؟
-حتما کار دارم دیگه پاشو
∆خب بزار برا فردا
-منو چی فرض کردی؟حتما الان کار دارم دیگه
∆ای خداااا...از مامانم بدتری
یونگی بلند شد و ابی به دست و صورتش زد.پشت کامپیوتر بزرگ روی میز اتاقش نشست و شروع کرد هک کردن.بعد حدود پنج دقیقه کارش تموم شد.
∆بیا.اینم همه اون دوربینا.نگفتی واسه چی میخوای
رفت پشت کامپیوتر.خم شد تا بتونه صفحه رو راحتر ببینه...
دیدگاه ها (۵)

معشوقه دشمن P²³+آیبا درد و سوزش چشماشو باز کرد.صدای بوق دستگ...

Under the moonlight 2 P⁵هوا بارونی بود.این هوا رو خیلی دوست ...

Under the moonlight 2 P4بعد پشت سر گذاشتن دو روز تعطیلی آخر ...

ادامه پارت ²¹بعد از تکمیل قرار داد،به عمارت جونگ‌کوک برگشتن....

Jisung: این مدت جیسونگ زیادی تو خودش بود و خودت هم متوجه این...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۱ بچه؟ انقدر ترسیده و داغش ک...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۱۶با بالا و پایین شدن تخت متوجه فرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط