#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۸۳: ولیعهدی که مخفیانه عاشقته
چند دقیقه بعد از رفتن جونگ‌کوک، اتاق کاملاً حال و هوای دیگری گرفته بود.
پنجره کمی باز بود و نسیم خنک شب پرده‌های سفید را آرام تکان می‌داد. نور ملایم چراغ‌های اتاق روی تخت بزرگ افتاده بود.
میرا روی فرش کنار تخت نشسته بود.
سوهیون نصفه روی تخت افتاده بود.
و سوآ هنوز گوشی جدیدش را در دستش گرفته بود.
چند ثانیه فقط به آن نگاه کرد.
بعد گفت:
— «ببینم اصلاً اینو چطور راه‌اندازی کرده…»
دکمه را زد.
صفحه روشن شد.
گوشی از قبل کامل تنظیم شده بود.
سوآ ابرو بالا برد.
— «اوووه… حتی زحمت تنظیم کردنشم خودش کشیده.»
میرا خندید.
— «ولیعهدیه دیگه… پروژه امنیت ملی حساب کرده.»
سوآ منوی مخاطبین را باز کرد.
— «ببینم چه شماره‌هایی توشه…»
چند اسم معمولی بود.
جین.
هوسوک.
جیمین.
تهیونگ.
سوآ همین‌طور پایین می‌رفت که ناگهان—
مکث کرد.
چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد ناگهان زد زیر خنده.
آنقدر شدید که مجبور شد گوشی را پایین بیاورد.
سوهیون نیم‌خیز شد.
— «چی شده؟»
میرا هم کنجکاو شد.
— «چی دیدی؟»
سوآ هنوز می‌خندید.
گوشی را جلو آورد.
— «اسم جونگ‌کوک رو ببینین…»
سوهیون صفحه را نگاه کرد.
و لحظه‌ای بعد خودش هم خندید.
میرا گوشی را گرفت.
و وقتی اسم را خواند، بلند گفت:
— «نههه!»
روی صفحه نوشته شده بود:
"ولیعهدی که مخفیانه عاشقته"
هر سه با هم زدند زیر خنده.
میرا نفسش بند آمده بود.
— «این پسر رسماً عقلش رو از دست داده!»
سوهیون خندید.
— «مخفیانه؟! خیلی هم مخفیانه نیست!»
سوآ هنوز داشت می‌خندید.
— «واقعاً اینو خودش نوشته؟!»
میرا شیطنت‌آمیز گفت:
— «نه حتماً روح عاشق قصر شبانه اومده سیوش کرده.»
گوشی ناگهان لرزید.
سوآ به صفحه نگاه کرد.
چشم‌هایش گرد شد.
روی صفحه نوشته بود:
"تماس از: ولیعهدی که مخفیانه عاشقته"
میرا با وحشت خندید.
— «نههههه!»
سوهیون گفت:
— «الان جواب بده!»
سوآ با خنده تماس را جواب داد.
— «بله؟»
صدای جونگ‌کوک از آن طرف آمد.
— «گوشی کار می‌کنه؟»
سوآ لبخندش را جمع کرد.
— «آره.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگ‌کوک گفت:
— «اسم منو تو مخاطبین دیدی؟»
سوآ گفت:
— «آره.»
جونگ‌کوک پرسید:
— «عوضش نکردی؟»
سوآ به میرا و سوهیون نگاه کرد.
هر دو با شیطنت سر تکان دادند.
سوآ با خونسردی گفت:
— «نه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگ‌کوک آرام گفت:
— «خوبه.»
سوآ لبخند زد.
اما همان لحظه—
میرا آرام در گوشش گفت:
— «بلندگو بزار!»
سوآ خنده‌اش گرفت.
و تماس را روی بلندگو گذاشت.
سوهیون خم شد نزدیک گوشی و بلند گفت:
— «داداش کوچیکه، لطفاً مزاحم جلسه شبانه دخترونه نشو.»
صدای خنده تهیونگ از دور شنیده شد.
و بعد صدای جونگ‌کوک:
— «می‌دونستم شما دوتا اونجایین.»
میرا با افتخار گفت:
— «امشب اجازه ورود نداری.»
جونگ‌کوک خونسرد گفت:
— «مشکلی نیست.»
سوآ پرسید:
— «چرا؟»
و جونگ‌کوک جواب داد:
— «چون اتاقم دقیقاً دیوار به دیوار اتاق توئه.»
دو ثانیه بعد—
میرا با وحشت خندید:
— «نهههههه این تهدید بود!»
و خنده دوباره کل اتاق را پر کرد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۸)

#تاج_و_طوفانپارت ۸۲: قصر بالاخره آرام شده بودبعد از آن همه ن...

#تاج_و_طوفانپارت ۸۱: دانشگاه رفتن با محافظ سلطنتی؟!سوآ با نا...

ناپلئون گمشده (فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط