my favourite drug 55
نگاش کردم:
-فکر میکنم اونی که آویزونه تویی که برای یک بار دیگه دیدنش میای بچش رو میدزدی!
از روی مبل بلند شد و اومد سمتم،روبه روم وایستاد و از بالا سرتا پام رو نگاه کرد:
-بچش؟دزدیدن؟تو کلا از بیخ تعطیلی دختر بعد اومدی برای من ادعای محافظ بچه ی من بودن هم میکنی؟
گفتم:
-بچه ی تو؟
اون دختر با چشمایی عصبی و لحنی تند گفت:
-اره بچه ی من،مین جی بچه ی من و جونگ کوکه..
نگو که از این خبر نداشتی که با یک مردی که زن داره ازدواج کردی؟!
به جونگ کوک نگاه کردم:
-این حقیقت داره؟مین جی واقعا بچه ی خودته؟تو زن داری؟
جونگ کوک که از حرفام کلافه شده بود گفت:
-ندارم،داشتم!
و بعد روبه یوری گفت:
-هنوزم یکی از سرگرمی های مسخرت اینه جلوی بقیه وانمود کنی هنوزم باهامی؟
یوری پوزخندی که بیشتر شبیه به خنده بود زد و گفت:
-یکم ادم باش و بفهم عذاب وجدان یعنی چی،دنبالم آدم فرستادی تا منو بکشن و حالا اینجا با زن جدیدت وایستادی و داری چرت و پرت بهم میگی؟
جونگ کوک مین جی رو محکم تر بغل کرد و گفت:
-هیچکس به قصد کشتنت نیومده بود،خواستم از توی زندان درت بیارم..
اگه اونقدر دیوونه بازی درنمیوردی و همراهشون میومدی شاید الان برای دیدن بچت اونو نمیدزدیدی و الان به عنوان همسرم کنارم بودی!
ولی همیشه میگن که احمقا زود نتیجه میگیرن و گند میزنن به تموم زندگی و ایندشون...تو همون احمقی یوری!
الان به عنوان همسرم کنارم بودی؟!
اون جدی منو حتی آدم هم حساب نمیکنه چه برسه به عنوان همسرش...
لعنتی زیادی به خاطر این مرد قاطی احساساتم شده بودم...
نقش بازی کردنش رو با واقعیت اشتباه گرفتم جوری که باعث شد فراموش کنم من واقعا کی هستم و دیدگاه واقعی اون نسبت بهم چیه،یتیم و فقیر!
چیزی که شب عروسی توی اعصبانیت بهم اعتراف کرد.. من برای اون فقط همینم...خلاصه شده ی این کلمات یعنی من..زن تقلبیش!
بعد از نگاهی که به چشمای پر از خشم یوری انداختم کیفمو برداشتم و خواستم برم که جونگ کوک گفت:
-وایستا!
اهمیتی ندادم که داد زد:
-با تو ام!
برگشتم و نگاش کردم:
-هر غلطی میخوای بکن..من دیگه نیستم!
متوجه شد منظورم چیه،منظورم از اینکه دیگه نیستم این نبود که دیگه اینجا نمیمونم،گفت:
-حق نداری بری!
گفتم:
-مجبورم نرم جئون.. مجبورم!
و بعد رفتم بیرون و شروع کردم راه رفتن،نباید گریه کنم.. من که کسی نیستم اینجا...
حتی توی زندگی خودم هم هیچوقت شخصیت اصلی نبودم حالا میخوام برای یک نفر دیگه مهم باشم؟
تا خواستم تاکسی بگیرم یه ماشین جلوم وایستاد،مشکوک نگاش کردم که یهو در باز شد و کسی اومد بیرون..گفتم:
-تو منو تعقیب میکنی؟
ادرین گفت:
-اره و خوشحالم که اینکارو کردم چون میدونستم اون بی عرضه امکان داره ۲ شب توی کوچه تنهات هم بزاره!
-فکر میکنم اونی که آویزونه تویی که برای یک بار دیگه دیدنش میای بچش رو میدزدی!
از روی مبل بلند شد و اومد سمتم،روبه روم وایستاد و از بالا سرتا پام رو نگاه کرد:
-بچش؟دزدیدن؟تو کلا از بیخ تعطیلی دختر بعد اومدی برای من ادعای محافظ بچه ی من بودن هم میکنی؟
گفتم:
-بچه ی تو؟
اون دختر با چشمایی عصبی و لحنی تند گفت:
-اره بچه ی من،مین جی بچه ی من و جونگ کوکه..
نگو که از این خبر نداشتی که با یک مردی که زن داره ازدواج کردی؟!
به جونگ کوک نگاه کردم:
-این حقیقت داره؟مین جی واقعا بچه ی خودته؟تو زن داری؟
جونگ کوک که از حرفام کلافه شده بود گفت:
-ندارم،داشتم!
و بعد روبه یوری گفت:
-هنوزم یکی از سرگرمی های مسخرت اینه جلوی بقیه وانمود کنی هنوزم باهامی؟
یوری پوزخندی که بیشتر شبیه به خنده بود زد و گفت:
-یکم ادم باش و بفهم عذاب وجدان یعنی چی،دنبالم آدم فرستادی تا منو بکشن و حالا اینجا با زن جدیدت وایستادی و داری چرت و پرت بهم میگی؟
جونگ کوک مین جی رو محکم تر بغل کرد و گفت:
-هیچکس به قصد کشتنت نیومده بود،خواستم از توی زندان درت بیارم..
اگه اونقدر دیوونه بازی درنمیوردی و همراهشون میومدی شاید الان برای دیدن بچت اونو نمیدزدیدی و الان به عنوان همسرم کنارم بودی!
ولی همیشه میگن که احمقا زود نتیجه میگیرن و گند میزنن به تموم زندگی و ایندشون...تو همون احمقی یوری!
الان به عنوان همسرم کنارم بودی؟!
اون جدی منو حتی آدم هم حساب نمیکنه چه برسه به عنوان همسرش...
لعنتی زیادی به خاطر این مرد قاطی احساساتم شده بودم...
نقش بازی کردنش رو با واقعیت اشتباه گرفتم جوری که باعث شد فراموش کنم من واقعا کی هستم و دیدگاه واقعی اون نسبت بهم چیه،یتیم و فقیر!
چیزی که شب عروسی توی اعصبانیت بهم اعتراف کرد.. من برای اون فقط همینم...خلاصه شده ی این کلمات یعنی من..زن تقلبیش!
بعد از نگاهی که به چشمای پر از خشم یوری انداختم کیفمو برداشتم و خواستم برم که جونگ کوک گفت:
-وایستا!
اهمیتی ندادم که داد زد:
-با تو ام!
برگشتم و نگاش کردم:
-هر غلطی میخوای بکن..من دیگه نیستم!
متوجه شد منظورم چیه،منظورم از اینکه دیگه نیستم این نبود که دیگه اینجا نمیمونم،گفت:
-حق نداری بری!
گفتم:
-مجبورم نرم جئون.. مجبورم!
و بعد رفتم بیرون و شروع کردم راه رفتن،نباید گریه کنم.. من که کسی نیستم اینجا...
حتی توی زندگی خودم هم هیچوقت شخصیت اصلی نبودم حالا میخوام برای یک نفر دیگه مهم باشم؟
تا خواستم تاکسی بگیرم یه ماشین جلوم وایستاد،مشکوک نگاش کردم که یهو در باز شد و کسی اومد بیرون..گفتم:
-تو منو تعقیب میکنی؟
ادرین گفت:
-اره و خوشحالم که اینکارو کردم چون میدونستم اون بی عرضه امکان داره ۲ شب توی کوچه تنهات هم بزاره!
- ۵۹.۶k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط