انتقام سخت

انتقام سخت
Part: 2
ات: اوه هان واقعا نمیتونم اگه شوهرم بفهمه بد میشه
هان: حالا مگه شوهرت کی هس.. مهم نیست من حلش میکنم
ویو ات:
حلم داد رو تخت افتادم روم خیمه زد
هان: چطور شوهریه که اجازه داده تو همچین مهمونی زنش همچین لباسی بپوشه
ات: نکنننن هان بس.....
لباشو کوبوند رو لبام مک عمیقی زد و رفت سراغ گردنم و مک عمیقی از گردنم زد تقریبا کل گردنم رو داشت کبود میکرد که هان رو انداختم کنار و از روی تخت بلند شدم
ات: خیلی ادم نفهمی هستی
از اتاقم زدم بیرون موهامو باز کردم و دورم ریختم تا گردنم معلوم نباشه و رفتم سر میز خودمون نشستم و به حرف های جونگ کوک گوش میدادم که هان هم اومد سر میز خودش نشست و زمزمه کرد
هان: خوب بود طعم لبات
اهمیتی ندادم و تمام فکرم رو جونگ کوک بود
جونگ کوک: و دیگه همین ممنونم
همه افرین (دست)
اره باید هرجور شده یه دعوا درست کنم و امشبو تو اتاق دیگه بخوابم اگه جونگ کوک کبودی های گردنمو ببینه....... تیکم میکنه میندازه جلو سگای عمارت
جونگ کوک: او عشقم کجا داشتی میرفتی
ات: جونگ کوک قشنگم ببخشید فقط چند دیقه نبودم رفتم با یکی از دوستام حرف بزنم
جونگ کوک: اشکالی نداره عشقم
هان با شنیدن کلمه عشقم با چشمای درشت بهم نگاه کرد اهمیت ندادم و به جونگ کوک نگاه کردم
ویو اخر شب:
جونگ کوک: خدمتکار لطفا خانم جئون رو بگو بیاد پیشم
خدمتکار: چشم اقا
.
.
خدمتکار: خانم جئون برای خداحافظی با مهمان ها گفتن بهتون بگم اقای جئون منتظرتونه
ات: باشه هل نکن نمیخورمت که من مثل جونگ کوک سرد نیستم (لبخند)
خدمتکار: ممنونم خانم رفتم پیش جونگ کوک
ات: جانم
جونگ کوک: برای خداحافظی گفتم بیای
ات: باشه قشنگم
با مهمون ها خداحافظی کردیمو رفتیم سر میز خوانوادگیمون نشستیم من جونگ کوک خواهر و بردار کوچک تر جونگ کوک مادرش همه جمع شدیم
پدر کوک برگه ای روی میز گذاشت
پدر کوک: پسرم اینا رو امضا کن
جونگ کوک: چشم
همه برگه ها رو جونگ کوک امضا کرد دنبال دعوا بودم اما نمیدونستم باید از کجا شروع کنم
به خواهر جونگ کوک اشاره کردم که بریم داخل اشپز خونه
(بچه ها تو این رمان جونگ کوک یه خواهر کوچیک حدود 7 سال داره😁)

ات: هی جونگ اون یه اتفاقی برام افتاده که نباید امشب پیش جونگ کوک بخوابم میشه تو اصرار کنی پیش تو بخوابم؟
جونگ اون : به شرطی که بدونم چه اتفاقی
ات: باشه
گردنمو به جونگ اون نشون دادم و دوباره موهامو ریختم دور گرذنم
جونگ اون: زن داداش داری به داداشم خیانت میکنی
ات: جونگ کوک اون هیششش میدونی که عاشق داداشتم این یه اتفاق زور بود و به خواستم نبوده
جونگ اون: باشه اینبار به داداشم چیزی نمیگم بهت کمک میکنم
ات: مرسی قشنگم
با جونگ اون یه نوشیدنی برای همه ریختیم و بردیم و نشستیم دور میز و خوردیم
پدر جونگ کوک: مرسی بابت نوشیدنی دیگه بریم بخوابیم
جونگ کوک: موافقم بریم
جونگ اون: داداش جونم
جونگ کوک: جانم
جونگ اون: میشه ات امشب پیش من بخوابه
جونگ کوک: نه عزیزم من بدون ات خوابم نمیبره
جونگ اون: حالا فهمیدیم زنتو دوس داری یه شبه دیگه بزار بیاد
مادرکوک: جونگ اون هرکی باید تو اتاق خودش بخوابه
ات: من مشکلی ندارم جونگ کوک حالا یه شب میرم پیش جونگ اون چیزی نمیشه که
جونگ کوک: ات
ات: یه شب دل بچه رو نشکن
جونگ کوک: اوف باشه
ویو ات: رفتم داخل اتاق جونگ کوک رو تخت نشسته بود و سرش تو گوشیش بود
ات: نمیخوای لباساتو عوض کنی
جونگ کوک: ات لباسام تا اومدن تو تنم میمونه
ات: ولی من اومدم لباسامو برم


بفرمایید کشتین منوووووو اینم یه پارت طولانی گفتم شب اما الان گذاشتم 🤠
دیدگاه ها (۲)

دوستان گلم فالو کنید@m.j_i.n

سازمان جنایو 😎😂

شب تولدم پارت 45فصل دومپارت 16جونگ کوک: تهیونگ چرا اینجوری ا...

کودک پدر پارت 3ویو راوی: ماه ها گذشت نیلسو دیگه راه میرفت حر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط