𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part²
𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part²
"توصیف در یک جمله:آتش زیر خاکستر"
جونگکوک همانطور که تو را در آغوش گرفته بود، انگشتانش را لای موهایت میبرد و با صدایی که از شدتِ فورانِ خشمش میلرزید، زیر گوشت زمزمه میکرد:
ـ فدای اون قلبت بشم که اینقدر پاکه... گریه نکن عزیزدلم، نفسِ من... داری جونِ من رو میگیری با این اشکات.
او صورتش را میان گودیِ گردنت فرو برد و عطرِ آرامشبخشت را نفس کشید. ناگهان عقب کشید و با همان چشمهای سیاهِ نافذش، مستقیم به چشمهای اشکیات نگاه کرد. دستش را پشت گردنت گذاشت و پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد.
ـ ات؟ گوش کن به من... من اجازه نمیدم حتی یه مورچه هم بهت بیاحترامی کنه، چه برسه به اینها که فقط اسمشون فامیله. من اینجام. تا وقتی نفس میکشم، اجازه نمیدم کسی با اون دهنهای کثیفشون تو رو کوچیک کنن. حالا بلند شو... میخوام همراهِ من برگردی داخل. نه به عنوان کسی که فرار کرده، بلکه به عنوانِ ملکهیِ من.
تأثیرِ کلماتِ او مثل معجزه بود. آرام شدی، هرچند قلبت هنوز تند میزد. دستت را محکم گرفت و با قدمهای استوار، تو را به سمت عمارت برگرداند.
وقتی وارد سالن شدید، همهمهی جمعیت با دیدنِ شما ساکت شد. نگاههای متعجبِ مادرش و پوزخندِ حرصدرآورِ مینجی روی شما قفل شد. مینجی با لحنی لوس گفت:
ـ اوه، برگشتید؟ فکر کردم دیگه برنمیگردید، آخه حساسیتِ خاصی روی محیطِ «خانوادگی» داشتند...
جونگکوک اجازه نداد حرفش تمام شود. او هنوز دستِ تو را رها نکرده بود، انگار میخواست با این کار به همه اعلام کند تو خطِ قرمزِ او هستی. او با صدای بلند و لحنی سرد که هیچ شباهتی به گرمایِ توی باغ نداشت، گفت:
ـ مینجی، دهنت رو ببند. دفعهی آخری باشه که میبینم به همسرِ من با اون لحنِ مسخره نگاه میکنی.
صدایِ شکستنِ لیوانِ چای در دستِ مادرِ جونگکوک توی اتاق پیچید. مادرش با صدایی لرزان از خشم گفت:
ـ جونگکوک! داری با کی اینطوری حرف میزنی؟ اون دختر عموته ، تو به خاطرِ «این»...
جونگکوک حرف مادرش را قطع کرد. او رو به سمتِ تمامِ جمع، با صدای رسا گفت:
ـ بله، اون همسرِ منه. کسی که من انتخابش کردم و کسی که بیشتر از همهی شما برایِ من ارزش داره. من به این مهمونی اومدم چون فکر میکردم شما شعورِ کافی برایِ پذیرفتنِ انتخابِ من رو دارید، اما انگار اشتباه کردم.
او به سمتِ مینجی چرخید، کسی که حالا از ترسِ نگاهِ سنگینِ جونگکوک عقبنشینی کرده بود.
ـ و تو، مینجی... اگه یه بارِ دیگه دستت رو رویِ من بگذاری یا حتی اسمت رو کنارِ اسمِ من بیاری، اونقدر از این خانواده طردت میکنم که یادت بره نسبتِ فامیلی داری. ات، تنها زنیه که در این خونه حق داره کنارِ من باشه.
سکوتی مرگبار سالن را فرا گرفت. کسی جراتِ نفس کشیدن نداشت. جونگکوک دستت را بوسید و با صدایی آرامتر، طوری که فقط خودت بشنوی، گفت:
ـ دیدی؟ کسی جرأت نداره نگاهت کنه. بریم از اینجا؟ دیگه هیچکس نمیتونه ناراحتت کنه.
ادامه دارد...
این هم پارت دوم! چطور بود؟ توی کامنت بهم بگید
حمایت یادتون نره پرنسس ها 💖 🎀 🌸 💝 🐣💗🫂
"توصیف در یک جمله:آتش زیر خاکستر"
جونگکوک همانطور که تو را در آغوش گرفته بود، انگشتانش را لای موهایت میبرد و با صدایی که از شدتِ فورانِ خشمش میلرزید، زیر گوشت زمزمه میکرد:
ـ فدای اون قلبت بشم که اینقدر پاکه... گریه نکن عزیزدلم، نفسِ من... داری جونِ من رو میگیری با این اشکات.
او صورتش را میان گودیِ گردنت فرو برد و عطرِ آرامشبخشت را نفس کشید. ناگهان عقب کشید و با همان چشمهای سیاهِ نافذش، مستقیم به چشمهای اشکیات نگاه کرد. دستش را پشت گردنت گذاشت و پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد.
ـ ات؟ گوش کن به من... من اجازه نمیدم حتی یه مورچه هم بهت بیاحترامی کنه، چه برسه به اینها که فقط اسمشون فامیله. من اینجام. تا وقتی نفس میکشم، اجازه نمیدم کسی با اون دهنهای کثیفشون تو رو کوچیک کنن. حالا بلند شو... میخوام همراهِ من برگردی داخل. نه به عنوان کسی که فرار کرده، بلکه به عنوانِ ملکهیِ من.
تأثیرِ کلماتِ او مثل معجزه بود. آرام شدی، هرچند قلبت هنوز تند میزد. دستت را محکم گرفت و با قدمهای استوار، تو را به سمت عمارت برگرداند.
وقتی وارد سالن شدید، همهمهی جمعیت با دیدنِ شما ساکت شد. نگاههای متعجبِ مادرش و پوزخندِ حرصدرآورِ مینجی روی شما قفل شد. مینجی با لحنی لوس گفت:
ـ اوه، برگشتید؟ فکر کردم دیگه برنمیگردید، آخه حساسیتِ خاصی روی محیطِ «خانوادگی» داشتند...
جونگکوک اجازه نداد حرفش تمام شود. او هنوز دستِ تو را رها نکرده بود، انگار میخواست با این کار به همه اعلام کند تو خطِ قرمزِ او هستی. او با صدای بلند و لحنی سرد که هیچ شباهتی به گرمایِ توی باغ نداشت، گفت:
ـ مینجی، دهنت رو ببند. دفعهی آخری باشه که میبینم به همسرِ من با اون لحنِ مسخره نگاه میکنی.
صدایِ شکستنِ لیوانِ چای در دستِ مادرِ جونگکوک توی اتاق پیچید. مادرش با صدایی لرزان از خشم گفت:
ـ جونگکوک! داری با کی اینطوری حرف میزنی؟ اون دختر عموته ، تو به خاطرِ «این»...
جونگکوک حرف مادرش را قطع کرد. او رو به سمتِ تمامِ جمع، با صدای رسا گفت:
ـ بله، اون همسرِ منه. کسی که من انتخابش کردم و کسی که بیشتر از همهی شما برایِ من ارزش داره. من به این مهمونی اومدم چون فکر میکردم شما شعورِ کافی برایِ پذیرفتنِ انتخابِ من رو دارید، اما انگار اشتباه کردم.
او به سمتِ مینجی چرخید، کسی که حالا از ترسِ نگاهِ سنگینِ جونگکوک عقبنشینی کرده بود.
ـ و تو، مینجی... اگه یه بارِ دیگه دستت رو رویِ من بگذاری یا حتی اسمت رو کنارِ اسمِ من بیاری، اونقدر از این خانواده طردت میکنم که یادت بره نسبتِ فامیلی داری. ات، تنها زنیه که در این خونه حق داره کنارِ من باشه.
سکوتی مرگبار سالن را فرا گرفت. کسی جراتِ نفس کشیدن نداشت. جونگکوک دستت را بوسید و با صدایی آرامتر، طوری که فقط خودت بشنوی، گفت:
ـ دیدی؟ کسی جرأت نداره نگاهت کنه. بریم از اینجا؟ دیگه هیچکس نمیتونه ناراحتت کنه.
ادامه دارد...
این هم پارت دوم! چطور بود؟ توی کامنت بهم بگید
حمایت یادتون نره پرنسس ها 💖 🎀 🌸 💝 🐣💗🫂
- ۱.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط