𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز
𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز
𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏
هر روز صبح، وقتی میرسیدی مدرسه، فقط یه چیز برات مهم بوددرِ کلاس رو باز کنی و ببینی جونگکوک سر جاش نشسته یا نه اما جونگکوک هیچوقت نگاهت نمیکرد همیشه سرش تو کتاب بود، یا داشت با بچههای شورا حرف میزد. مثل یه مجسمه. سرد. بیحرکت اولش حتی ازش بدت میاومد از اون غرورش، از اون سکوتش، از اون اخم همیشگیش یه روز زنگ ورزش، تو حیاط داشتی با مینجی حرف میزدی که دیدی جونگکوک تنها نشسته گوشهی زمین هدفون تو گوشش زل زده به زمین
_ مینجی، اون چرا همیشه تنهاس؟
مین جی:کی؟ جونگکوک؟ ولش کن اون هیچکس رو راه نمیده
_ ولی...
مین جی:ولی هیچی. بیا بریم
اما تو نرفتی یه قدم برداشتی سمتش نمیدونستی چرا فقط رفتی جلوش ایستادی
_ سلام.
جونگکوک سرش رو بلند کرد نگاهت کردچند لحظه بعد دوباره سرش رو انداخت پایین
جونگکوک: چی میخوای؟
_ هیچی. فقط... دیدم تنهایی
جونگکوک: خب؟ به تو چه؟
دلت شکست ولی نخواستی نشون بدی
_ به من هیچی ولی خب... آدم وقتی تنهاست معمولاً دوست نداره تنها باشه
جونگکوک این بار سرش رو کامل بلند کرد نگاهش سنگین بود ولی یه چیز دیگه هم توش بود. یه چیزی شبیه... تعجب
جونگکوک: تو عجیبی
_ چرا؟
جونگکوک: چون هیچکس تا حالا این حرف رو به من نزده
_ خب شاید باید میزدن
سکوت ،جونگکوک یه گوشهی لبش بالا رفت تقریباً خیلی کم ولی تو دیدی
جونگکوک: اسمت چیه؟
_ ا/ت
جونگکوک: ا/ت...
اسمت رو آروم گفت مثل اینکه داشت یه چیزی رو تو ذهنش ثبت میکرد بعد بلند شد کیفش رو برداشت
جونگکوک: من میرم
_ کجا؟
جونگکوک: کلاس زنگ خورد
𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏
هر روز صبح، وقتی میرسیدی مدرسه، فقط یه چیز برات مهم بوددرِ کلاس رو باز کنی و ببینی جونگکوک سر جاش نشسته یا نه اما جونگکوک هیچوقت نگاهت نمیکرد همیشه سرش تو کتاب بود، یا داشت با بچههای شورا حرف میزد. مثل یه مجسمه. سرد. بیحرکت اولش حتی ازش بدت میاومد از اون غرورش، از اون سکوتش، از اون اخم همیشگیش یه روز زنگ ورزش، تو حیاط داشتی با مینجی حرف میزدی که دیدی جونگکوک تنها نشسته گوشهی زمین هدفون تو گوشش زل زده به زمین
_ مینجی، اون چرا همیشه تنهاس؟
مین جی:کی؟ جونگکوک؟ ولش کن اون هیچکس رو راه نمیده
_ ولی...
مین جی:ولی هیچی. بیا بریم
اما تو نرفتی یه قدم برداشتی سمتش نمیدونستی چرا فقط رفتی جلوش ایستادی
_ سلام.
جونگکوک سرش رو بلند کرد نگاهت کردچند لحظه بعد دوباره سرش رو انداخت پایین
جونگکوک: چی میخوای؟
_ هیچی. فقط... دیدم تنهایی
جونگکوک: خب؟ به تو چه؟
دلت شکست ولی نخواستی نشون بدی
_ به من هیچی ولی خب... آدم وقتی تنهاست معمولاً دوست نداره تنها باشه
جونگکوک این بار سرش رو کامل بلند کرد نگاهش سنگین بود ولی یه چیز دیگه هم توش بود. یه چیزی شبیه... تعجب
جونگکوک: تو عجیبی
_ چرا؟
جونگکوک: چون هیچکس تا حالا این حرف رو به من نزده
_ خب شاید باید میزدن
سکوت ،جونگکوک یه گوشهی لبش بالا رفت تقریباً خیلی کم ولی تو دیدی
جونگکوک: اسمت چیه؟
_ ا/ت
جونگکوک: ا/ت...
اسمت رو آروم گفت مثل اینکه داشت یه چیزی رو تو ذهنش ثبت میکرد بعد بلند شد کیفش رو برداشت
جونگکوک: من میرم
_ کجا؟
جونگکوک: کلاس زنگ خورد
- ۱.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط