love in the dark
love in the dark②⑤
یک ماه بعد
ا/ت
یک ماه گذشته بود.
سی روز… اما برای من انگار سی سال طول کشیده بود...
به این فکر میکردم که جونگکوک باید داخل همین هفته بیاد.. و من باید جی بهش بگم
چگونه اعتراف کنم؟ من احمق چرا قبولش نکردم که بعد به این فکر کنم.من خیلی احمقم خیلی
هوا خیلی خوب بود نسیم آرومی میوزید چشمانم رو بسته بودم و آروم نفس میکشیدم و لذت میبردم... که ناگهان..
صدای ماشینی رو شنیدم که جونگکوک از اون پیاده شد...
قلبم یک لحظه ایستاد
وایی چرا جونگکوک باید الان بیاد چرا؟
با همان موهای مشکی کمی بلندتر شده، کت سادهای روی شانههایش، و چمدانی که پشت سرش میکشید. خستگی رو از نگاهش حس میکردم
ناخودآگاه چند قدم جلو رفتم
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
قلبم دیوانهوار میکوبید.
ا/ت: جونگکوک
کوک: سلام
همین یک کلمه ساده باعث ناراحتی من و شکستن قلبم شد
لبم رو گاز گرفتم دستهایم رم به هم فشرد
نمیتونستم دیگه صبر کنم الان وقتش بود همین امشب
ا/ت: میدونم خسته ای اما یه چیزی هست باید بهت بگم میتونیم حرف بزنیم؟
جونگکوک چند لحظه نگاهث کرد. بعد آرام گفت
کوک: باشه
ا/ت: بریم داخل
کوک: بریم
رفتیم
کوک: خیلی اینجا خلوته همه رفتن
ا/ت: آره فقط من و تو هستیم
کوک: گفتم شاید زمانی که من نباشم تو برو خونه دوستت
ا/ت: آره هفته پیش اومدم ولی تو کار خوبی نکردی من رو تنها گذاشتی و رفتی بدون اینکه چیزی بهم بگی..
کوک: خب خیلی سریع اتفاق افتاد
ا/ت: برو بالا لباسات رو عوض کن یه دوش بگیر بیا من یه قهوه اماده میکنم
کوک: ممنون
چند دقیقه بعد
جونگکوک اومد پایین و نشست کنارم
کوک: چیز مهمی میخواستی بگی
ا/ت: نه یعنی آره یعنی نمیدونم
کوک: چیزی شده؟
ا/ت: من اون روز اشتباه کردم
کوک: اتفاقی افتاده؟ کدوم روز؟
ا/ت: روزی که بهم اعتراف کردی ببین جونگکوک من نمیدونم الان دارم خوب حرف میزنم بد حرف میزنم من نمیدونم چگونه باید اعتراف کنم
چشمانم کمی خیس شد.
ا/ت: من از قبل از اون روز... یعنی مدت هاست که دوست دارم.. فکر میکردم میتونم با نبودنت کنار بیام اما برعکس با نبودنت حس میکنم تو این دنیا نیستم فقط… خجالت میکشیدم. میترسیدم اگه قبول کنم… همه چیز عوض بشه. میترسیدم از دستت بدم ولی وقتی رفتی فهمیدم که اشتباه بزرگی کردم خیلی میخواستم بیام دنبالت بهت زنگ بزنم.. اما نمیشد..جونگکوک… من دوستت دارم. خیلی بیشتر از هرچیزی که فکر کنی
چند ثانیه هیچ صدایی نیومد..
اما ناگهان سایهاش نزدیکتر شد.
جونگکوک مقابلم ایستاد و با صدایی آرام
کوک: چی داری میگی؟ دیوونه شدی
ا/ت: آره دیوونه تو شدم
کوک: گریه نکن چشمای زیبات رو بخاطر من درد نیار
قلبم تندتر زد.
جونگکوک دستش رو جلو آورد و آرام چانه ام رو بالا برد تا نگاهمون روبهروی هم قرار بگیرد.
نگاهش نرم شده بود.
کوک: فکر نمیکردم وقتی برگردم تو اینو بگی
با خجالت لب پایینم را گاز گرفتم
لبخند کوچکی روی لبهای جونگکوک نشست.
و قبل از اینکه چیزی بگم البته حرفی هم نداشتم بگم جونگکوک دستش را دور کمرم حلقه کرد و آرام من رو به سمت خودش کشید.
قلبم دیوانهوار میزد.
چند سانتیمتر بیشتر فاصله نداشتیم
جونگکوک آرام زمزمه کرد:
کوک: این بار اگه بگم باهام باش جواب چی میدی؟
ا/ت: مثبت
و درست همان لحظه، جونگکوک لب**هایش رو روی لب**های من گذاشت و شروع کردن به بوسیدن لبام...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
یک ماه بعد
ا/ت
یک ماه گذشته بود.
سی روز… اما برای من انگار سی سال طول کشیده بود...
به این فکر میکردم که جونگکوک باید داخل همین هفته بیاد.. و من باید جی بهش بگم
چگونه اعتراف کنم؟ من احمق چرا قبولش نکردم که بعد به این فکر کنم.من خیلی احمقم خیلی
هوا خیلی خوب بود نسیم آرومی میوزید چشمانم رو بسته بودم و آروم نفس میکشیدم و لذت میبردم... که ناگهان..
صدای ماشینی رو شنیدم که جونگکوک از اون پیاده شد...
قلبم یک لحظه ایستاد
وایی چرا جونگکوک باید الان بیاد چرا؟
با همان موهای مشکی کمی بلندتر شده، کت سادهای روی شانههایش، و چمدانی که پشت سرش میکشید. خستگی رو از نگاهش حس میکردم
ناخودآگاه چند قدم جلو رفتم
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
قلبم دیوانهوار میکوبید.
ا/ت: جونگکوک
کوک: سلام
همین یک کلمه ساده باعث ناراحتی من و شکستن قلبم شد
لبم رو گاز گرفتم دستهایم رم به هم فشرد
نمیتونستم دیگه صبر کنم الان وقتش بود همین امشب
ا/ت: میدونم خسته ای اما یه چیزی هست باید بهت بگم میتونیم حرف بزنیم؟
جونگکوک چند لحظه نگاهث کرد. بعد آرام گفت
کوک: باشه
ا/ت: بریم داخل
کوک: بریم
رفتیم
کوک: خیلی اینجا خلوته همه رفتن
ا/ت: آره فقط من و تو هستیم
کوک: گفتم شاید زمانی که من نباشم تو برو خونه دوستت
ا/ت: آره هفته پیش اومدم ولی تو کار خوبی نکردی من رو تنها گذاشتی و رفتی بدون اینکه چیزی بهم بگی..
کوک: خب خیلی سریع اتفاق افتاد
ا/ت: برو بالا لباسات رو عوض کن یه دوش بگیر بیا من یه قهوه اماده میکنم
کوک: ممنون
چند دقیقه بعد
جونگکوک اومد پایین و نشست کنارم
کوک: چیز مهمی میخواستی بگی
ا/ت: نه یعنی آره یعنی نمیدونم
کوک: چیزی شده؟
ا/ت: من اون روز اشتباه کردم
کوک: اتفاقی افتاده؟ کدوم روز؟
ا/ت: روزی که بهم اعتراف کردی ببین جونگکوک من نمیدونم الان دارم خوب حرف میزنم بد حرف میزنم من نمیدونم چگونه باید اعتراف کنم
چشمانم کمی خیس شد.
ا/ت: من از قبل از اون روز... یعنی مدت هاست که دوست دارم.. فکر میکردم میتونم با نبودنت کنار بیام اما برعکس با نبودنت حس میکنم تو این دنیا نیستم فقط… خجالت میکشیدم. میترسیدم اگه قبول کنم… همه چیز عوض بشه. میترسیدم از دستت بدم ولی وقتی رفتی فهمیدم که اشتباه بزرگی کردم خیلی میخواستم بیام دنبالت بهت زنگ بزنم.. اما نمیشد..جونگکوک… من دوستت دارم. خیلی بیشتر از هرچیزی که فکر کنی
چند ثانیه هیچ صدایی نیومد..
اما ناگهان سایهاش نزدیکتر شد.
جونگکوک مقابلم ایستاد و با صدایی آرام
کوک: چی داری میگی؟ دیوونه شدی
ا/ت: آره دیوونه تو شدم
کوک: گریه نکن چشمای زیبات رو بخاطر من درد نیار
قلبم تندتر زد.
جونگکوک دستش رو جلو آورد و آرام چانه ام رو بالا برد تا نگاهمون روبهروی هم قرار بگیرد.
نگاهش نرم شده بود.
کوک: فکر نمیکردم وقتی برگردم تو اینو بگی
با خجالت لب پایینم را گاز گرفتم
لبخند کوچکی روی لبهای جونگکوک نشست.
و قبل از اینکه چیزی بگم البته حرفی هم نداشتم بگم جونگکوک دستش را دور کمرم حلقه کرد و آرام من رو به سمت خودش کشید.
قلبم دیوانهوار میزد.
چند سانتیمتر بیشتر فاصله نداشتیم
جونگکوک آرام زمزمه کرد:
کوک: این بار اگه بگم باهام باش جواب چی میدی؟
ا/ت: مثبت
و درست همان لحظه، جونگکوک لب**هایش رو روی لب**های من گذاشت و شروع کردن به بوسیدن لبام...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳.۸k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط