love in the dark

love in the dark②⑥

بعد از چند دقیقه
رفتم اتاق خودم
قلبم داشت میومد تو دهنم
نفس عمیقی کشیدم یادم به بوسه ی خودم و جونگکوک افتاد..
سریع دستم رو گذاشتم جلوی دهنم که از خوشحالی جیغ نزنم و فقط میخندیدم سریع رفتم لباسم رو عوض کردم
یعنی فردا چطور میخواد باهام رفتار کنه؟ یعنی من دوست پسر دارم....؟
واییی🤭🤭

تق تق تق
ا/ت: کیه؟
کوک: ا/ت
در رو باز کردم
ا/ت: بله
کوک: میتونی بیای تو اتاقم
ا/ت: برو الان میام
کوک: باشه
درو بستم
یعنی چی میخواد بگه..؟
نکنه نظرش عوض شده؟
نه نه نه نکنه بگه پیشش بخوابم..
امیدوارم فقط خواب باشه...
یعنی ممکنه شب اول..
نه ا/ت آروم باش
ولی اگر بخواد چی؟ من چیکار کنم؟؟
ولی ما فقط یه بار همو بوسیدیم
اها فهمیدم میگم پریود شدم..
اما تا کی میتونم بهش بگم..
واییی دارم دیوونه میشم
نههه
نکنه از بدنم خوشش نیاد؟
اما اندام من عالیه خیلی خوبه
اما باید لباس خواب مناسب داشته باشم اما من ندارم
آمادگیش هم ندارم 😾
چیکار کنم...
چی بگم...
باید باهاش حرف بزنم بگم من نمیتونم امشب..
اما اگر قبول نکنم ناراحت بشه قهر کنه چی؟
چیکار کنم
فقط یه امشبه اما من نمیخوام خیلی زودههه😿
اما میتونم انجامش بدم..
نههه نباید انجام بدم..
ما یک ساعت نشده باهمیم
صدای جونگکوک رو شنیدم
کوک: ا/ت
از اتاقم رفتم بیرون
و رفتم اتاقش
ا/ت: ببخشید دیر کردم
کوک: بیا داخل
ا/ت: نه همینجا راحتم حرفت رو بزن چیز مهمی میخوای بگی؟
کوک: بیا بشین
ا/ت: راحتم
کوک: چیزی شده؟
ا/ت: نه
اومد دستم رو گرفت
کوک: بیا اینجا رو تخت بشین
تخت؟؟ 🙀
آره به چیزی که فکر میکردم..
ا/ت: یه چیزی بگم
کوک: بگو
ا/ت: فکر نمیکنی برای ما زوده؟
کوک: که چی؟
ا/ت: همین دیگه امشب..
کوک: امشب چی؟
ا/ت: حقیقتش من خیلی دوست دارم اما نمیشه امشب..
کوک: امشب چی؟ بگو
ا/ت: چطور بگم خب ما دوتا این تخت داخل یه اتاق فکر نمیکنی زوده..
کوک: به چی فکر میکنی؟؟ 😂
ا/ت: چی؟
کوک: دیوونه نگران نباش کاری باهات ندارم ..
اومد نشست کنارم
آب دهنم رو به سختی قورت دادم
فکر کردم میخواد من رو ببوسه
چشمام رو بستم لبم رو غنچه ای کردم
بعد از چند ثانیه چیزی حس نکردم چشمام رو باز کردم
جونگکوک فقط داشت بهم میخندید
کوک: تو چرا اینقدر بامزه ای😃
چیزی نگفتم
وایی ا/ت دیوونه چرا اینکار رو کردم
کوک: بخاطر این گفتم بیای اینجا حقیقتش یک ماه پیش گفتم اگر قبول کنی این رو بهت بدم اما قبول نکردی و الان میخوام بهت بدم
ا/ت: این چیه؟
کوک: بازش کن
جعبه رو باز کردم گردنبند زیبایی و درخشانی داخلش بود خیلی خوشگل بود
ا/ت: خیلی خوشگله
کوک: میشه بزارم گردنت؟
ا/ت: برای منه؟
کوک: اهمم
ا/ت: میذاری؟
کوک: آره
اومد نزدیکم و گردنبند رو گذاشت گردنم
کوک: بهت میاد
ا/ت:وایی خیلی خوشگله ممنون😺
کوک: خواهش میکنم نگران هیچ چیزی نباش من بدون اجازه تو هیچکاری نمیکنم و اینکه این چیه که فکر میکنی
ا/ت: منظورت چیه؟
کوک: فکر کردی من برای چی گفتم بیا اینجا..
ا/ت: اها هیچی.. 😂
کوک: میتونی بری الان
ا/ت: میخوای بیرونم کنی؟ 😞
کوک: نه نه گفتم اگر دوست داری میتونی بری کاری باهات ندارم
ا/ت: نه ناراحت شدم میخوام برم
دستم رو گرفت
کوک: بیا بشین شوخی کردم
ا/ت: منم داشتم شوخی میکردم میرم بخوابم
کوک: قبل از اون..
اومد نزدیکم و بوسه ای به لبم زد
کوک: الان برو
ا/ت: شب بخیر
کوک: شب بخیر


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۱)

Love in the dark②⑦رفتم داخل اتاقم از خوشحالی و هیجان نمیدونس...

love in the dark②⑤یک ماه بعدا/تیک ماه گذشته بود. سی روز… ام...

Love in the dark②④ا/ت: خونه دوستم نزدیکه خیابون بعدی هست میر...

Love in the dark①⑦بدون چتر رفتم بیرون ا/ت: گونگ گیگونگ گی: ب...

love in the dark②②اشک تو چشمانم جمع شدیعنی چی؟ میخواد از من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط