Love in the dark
Love in the dark②④
ا/ت: خونه دوستم نزدیکه خیابون بعدی هست میرم اونجا امشب میمونم
کوک: باشه کیم ا/ت
ا/ت: بله
کوک: حقیقتش اینه که این تفاوت هایی که گفتی زیاد داخل رابطه اهمیتی نداره تنها چیزی که رابطه رو شروع میکنه و اهمیت داره عشقه اینکه عشق باید داخل رابطه وجود داشته باشه پس این بهانه ها تو الکی بود خیلی راحت میتونستی بگی من هیچ حسی بهت ندارم
چیزی بهش نگفتم راهم رو ادامه دادم...
چند دقیقه بعد
تق تق تق
در باز شد
لولی: فدات شم چیشده؟
با گریه لولی رو بغل کردم
ا/ت: بریم داخل بهت میگم
لولی برام یه لیوان آب آورد
لولی: بیا عزیزم دارم از نگرانی میمیرم قربونت بشم بگوو
ا/ت: جونگکوک..
لولی: چی؟ جونگکوک چی؟ نکنه بهت خیانت کرده
ا/ت: کاش خیانت میکرد
لولی: چیشده میخواهید جدا شید؟
ا/ت: نه نه جدا نه
لولی: پس چی؟؟
ا/ت: بهم اعتراف کرد گفت دوسم داره
لولی: بخاطر این ناراحتی خیلی خوبه دیگه دوست پسر دار شدی
ا/ت: نه من ردش کردم
لولی: دیوونه شدی؟
ا/ت: فکر کنم نمیدونم حس میکنم ما برای هم نیستیم
لولی: دیوونه ای او دوست داره بعد توهم دوسش داری ردش میکنی امشب دیوونه شدی بیا بخواب مغزت کار کنه صبح برو بهش بگو ببخشید غلط کردم من خیلی دوست دارم باور نکرد بگو خودم بیام
ا/ت: نمیتونم
لولی: باید بتونی... اگر واقعا دوسش داری باید جرعت داشته باشی..
(صبح)
هیچی نخوابیده بودم فقط زل زده بودم به یه جا و گریه میکردم
لولی: فدات شم بیا بخواب
ا/ت: خوابم نمیاد دیروز زیاد خوابیدم
لولی: صبحانه آماده کنم بخوری؟
ا/ت: لولی اگر به جونگکوک اعتراف کنم باور میکنه؟
لولی: اره من خودم میشم شاهدت به جونگکوک میگم تو زیادی تعجب کردی بخاطر همین نتونستی احساس واقعی ات رو بگی
ا/ت: خب چیکار کنم
لولی: بلند شو دختر صورتت رو بپوش آرایش کن لباس خوشگل بپوش برو دنبال دوست پسرت
ا/ت🤭
لولی: برو عزیزم
یک ساعت بعد
ا/ت: خوب شدم؟
لولی: عالی 👏🏻👏🏻 برو دختر بعد بهم زنگ بزن یا پیام بده بگو اوکی شد.. موفق باشی
ا/ت: ممنون 😸
سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت عمارت جونگکوک... بعد از چند دقیقه رسیدم زیاد فاصله ای بین خونه لولی تا عمارت جونگکوک نبود رفتم داخل نفس عمیقی کشیدم
و رفتم طبقه ی بالا
اتاق جونگکوک در زدم..
تق تق تق
جواب نداد..
ا/ت: جواب ندی میام داخل
دوباره چیزی نگفت
رفتم داخل
جونگکوک رو ندیدم..
رفتم پایین
وایی چقدر احمقم.. رفته شرکت خواستم برم شرکتش
سومی: ا/ت چرا نرفتی؟
ا/ت: کجا؟
سومی:...
ا/ت: الان میخوام برم شرکت جونگکوک
سومی: منظورم سفر هست گفتند سفر کاری دارند دیشب رفت گفت که تو هم با خودش میبره
ا/ت: کی میاد؟ تا فردا میاد؟
سومی: نه گفت یک ماه دیگه
ا/ت: نهه
حالم بد شد
سومی: خوبی؟ ا/ت آب قند بیارید
بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد
زنگ زدم به جونگکوک(دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد)..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
ا/ت: خونه دوستم نزدیکه خیابون بعدی هست میرم اونجا امشب میمونم
کوک: باشه کیم ا/ت
ا/ت: بله
کوک: حقیقتش اینه که این تفاوت هایی که گفتی زیاد داخل رابطه اهمیتی نداره تنها چیزی که رابطه رو شروع میکنه و اهمیت داره عشقه اینکه عشق باید داخل رابطه وجود داشته باشه پس این بهانه ها تو الکی بود خیلی راحت میتونستی بگی من هیچ حسی بهت ندارم
چیزی بهش نگفتم راهم رو ادامه دادم...
چند دقیقه بعد
تق تق تق
در باز شد
لولی: فدات شم چیشده؟
با گریه لولی رو بغل کردم
ا/ت: بریم داخل بهت میگم
لولی برام یه لیوان آب آورد
لولی: بیا عزیزم دارم از نگرانی میمیرم قربونت بشم بگوو
ا/ت: جونگکوک..
لولی: چی؟ جونگکوک چی؟ نکنه بهت خیانت کرده
ا/ت: کاش خیانت میکرد
لولی: چیشده میخواهید جدا شید؟
ا/ت: نه نه جدا نه
لولی: پس چی؟؟
ا/ت: بهم اعتراف کرد گفت دوسم داره
لولی: بخاطر این ناراحتی خیلی خوبه دیگه دوست پسر دار شدی
ا/ت: نه من ردش کردم
لولی: دیوونه شدی؟
ا/ت: فکر کنم نمیدونم حس میکنم ما برای هم نیستیم
لولی: دیوونه ای او دوست داره بعد توهم دوسش داری ردش میکنی امشب دیوونه شدی بیا بخواب مغزت کار کنه صبح برو بهش بگو ببخشید غلط کردم من خیلی دوست دارم باور نکرد بگو خودم بیام
ا/ت: نمیتونم
لولی: باید بتونی... اگر واقعا دوسش داری باید جرعت داشته باشی..
(صبح)
هیچی نخوابیده بودم فقط زل زده بودم به یه جا و گریه میکردم
لولی: فدات شم بیا بخواب
ا/ت: خوابم نمیاد دیروز زیاد خوابیدم
لولی: صبحانه آماده کنم بخوری؟
ا/ت: لولی اگر به جونگکوک اعتراف کنم باور میکنه؟
لولی: اره من خودم میشم شاهدت به جونگکوک میگم تو زیادی تعجب کردی بخاطر همین نتونستی احساس واقعی ات رو بگی
ا/ت: خب چیکار کنم
لولی: بلند شو دختر صورتت رو بپوش آرایش کن لباس خوشگل بپوش برو دنبال دوست پسرت
ا/ت🤭
لولی: برو عزیزم
یک ساعت بعد
ا/ت: خوب شدم؟
لولی: عالی 👏🏻👏🏻 برو دختر بعد بهم زنگ بزن یا پیام بده بگو اوکی شد.. موفق باشی
ا/ت: ممنون 😸
سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت عمارت جونگکوک... بعد از چند دقیقه رسیدم زیاد فاصله ای بین خونه لولی تا عمارت جونگکوک نبود رفتم داخل نفس عمیقی کشیدم
و رفتم طبقه ی بالا
اتاق جونگکوک در زدم..
تق تق تق
جواب نداد..
ا/ت: جواب ندی میام داخل
دوباره چیزی نگفت
رفتم داخل
جونگکوک رو ندیدم..
رفتم پایین
وایی چقدر احمقم.. رفته شرکت خواستم برم شرکتش
سومی: ا/ت چرا نرفتی؟
ا/ت: کجا؟
سومی:...
ا/ت: الان میخوام برم شرکت جونگکوک
سومی: منظورم سفر هست گفتند سفر کاری دارند دیشب رفت گفت که تو هم با خودش میبره
ا/ت: کی میاد؟ تا فردا میاد؟
سومی: نه گفت یک ماه دیگه
ا/ت: نهه
حالم بد شد
سومی: خوبی؟ ا/ت آب قند بیارید
بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد
زنگ زدم به جونگکوک(دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد)..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۴۹۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط