in your eyes
#in_your_eyes
part_96
ویو کایلا
از صبح حوصلهی هیچکسو نداشتم...
حتی خودمم از اخلاقم کلافه شده بودم.
ولی خب...
از وقتی پریود میشدم همیشه همین بود.
همهچی رو مخم میرفت.
هر حرفی...
هر صدایی...
حتی جونگکوک...
بیچاره هنوز خبر نداشت امروز قراره حسابی رو مخش راه برم
روی مبل سالن لم داده بودم
کنترل دستم بود ولی فقط کانالها رو عوض میکردم
هیچچیزی حوصلهم رو سر جاش نمیآورد
جونگکوک از آشپزخونه اومد بیرون و با لبخند نگام کرد:
صبح بخیر
بدون اینکه نگاهش کنم، جواب دادم:
اصلاً صبح بخیر نیست
چند لحظه ساکت موند
بعد آروم گفت:
صبحونه خوردی؟
کنترل رو روی مبل انداختم و گفتم:
نه.
با تعجب پرسید:
چیزی برات درست کنم؟
با بیحوصلگی گفتم:
نه.
سرشو تکون داد:
باشه...
چند دقیقه بعد دوباره اومد.
یه لیوان آب جلوم گرفت:
آب بخور.
اخم کردم:
کی گفت آب میخوام؟
بدون اینکه چیزی بگه، لیوان رو روی میز گذاشت
چند دقیقه گذشت
آروم گفتم:
کوک...
از اون طرف سالن جواب داد:
جانم؟
لبمو جمع کردم:
آبمو بده
خندهی آرومی کرد:
چشم
لیوان رو داد دستم
همین که خواستم بخورم، یه درد بد توی شکمم پیچید
ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و خودمو جمع کردم
فکر کردم متوجه نشده...
ولی شده بود
چیزی نگفت
چند دقیقه بعد از جلوم رفت
با خودم غر زدم:
کجا رفت...
یکم بعد برگشت
یه کیسه آب گرم دستش بود
آروم گذاشتش روی شکمم
با تعجب نگاش کردم:
این چیه؟
لبخند ریزی زد:
فکر کنم بهش احتیاج داری
اخم کردم:
از کجا فهمیدی؟
شونه بالا انداخت:
از صبح هر چند دقیقه یه بار دستتو میذاشتی روی شکمت...
بعدم هرچی میگفتم، دعوام میکردی
چیزی نگفتم.
کیسه آب گرم چند دقیقه روی شکمم بود
اما از دردم کم نشده بود
کوک گفت:
میخوای یکم آروم ماساژ بدم؟
چند ثانیه فقط نگاش کردم
آخر سر خیلی آروم سرمو تکون دادم
کوک کیسه آب گرم رو برداشت وچند دقیقه آروم همون قسمت رو ماساژ داد
یه نفس آروم کشیدم
درد کامل نرفته بود...
ولی قابل تحملتر شده بود
زیر لب گفتم:
یکم بهتر شد...
لبخند کوچیکی زد:
خوبه...
همین برام کافیه...
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_96
ویو کایلا
از صبح حوصلهی هیچکسو نداشتم...
حتی خودمم از اخلاقم کلافه شده بودم.
ولی خب...
از وقتی پریود میشدم همیشه همین بود.
همهچی رو مخم میرفت.
هر حرفی...
هر صدایی...
حتی جونگکوک...
بیچاره هنوز خبر نداشت امروز قراره حسابی رو مخش راه برم
روی مبل سالن لم داده بودم
کنترل دستم بود ولی فقط کانالها رو عوض میکردم
هیچچیزی حوصلهم رو سر جاش نمیآورد
جونگکوک از آشپزخونه اومد بیرون و با لبخند نگام کرد:
صبح بخیر
بدون اینکه نگاهش کنم، جواب دادم:
اصلاً صبح بخیر نیست
چند لحظه ساکت موند
بعد آروم گفت:
صبحونه خوردی؟
کنترل رو روی مبل انداختم و گفتم:
نه.
با تعجب پرسید:
چیزی برات درست کنم؟
با بیحوصلگی گفتم:
نه.
سرشو تکون داد:
باشه...
چند دقیقه بعد دوباره اومد.
یه لیوان آب جلوم گرفت:
آب بخور.
اخم کردم:
کی گفت آب میخوام؟
بدون اینکه چیزی بگه، لیوان رو روی میز گذاشت
چند دقیقه گذشت
آروم گفتم:
کوک...
از اون طرف سالن جواب داد:
جانم؟
لبمو جمع کردم:
آبمو بده
خندهی آرومی کرد:
چشم
لیوان رو داد دستم
همین که خواستم بخورم، یه درد بد توی شکمم پیچید
ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و خودمو جمع کردم
فکر کردم متوجه نشده...
ولی شده بود
چیزی نگفت
چند دقیقه بعد از جلوم رفت
با خودم غر زدم:
کجا رفت...
یکم بعد برگشت
یه کیسه آب گرم دستش بود
آروم گذاشتش روی شکمم
با تعجب نگاش کردم:
این چیه؟
لبخند ریزی زد:
فکر کنم بهش احتیاج داری
اخم کردم:
از کجا فهمیدی؟
شونه بالا انداخت:
از صبح هر چند دقیقه یه بار دستتو میذاشتی روی شکمت...
بعدم هرچی میگفتم، دعوام میکردی
چیزی نگفتم.
کیسه آب گرم چند دقیقه روی شکمم بود
اما از دردم کم نشده بود
کوک گفت:
میخوای یکم آروم ماساژ بدم؟
چند ثانیه فقط نگاش کردم
آخر سر خیلی آروم سرمو تکون دادم
کوک کیسه آب گرم رو برداشت وچند دقیقه آروم همون قسمت رو ماساژ داد
یه نفس آروم کشیدم
درد کامل نرفته بود...
ولی قابل تحملتر شده بود
زیر لب گفتم:
یکم بهتر شد...
لبخند کوچیکی زد:
خوبه...
همین برام کافیه...
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۹۳۴
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط