in your eyes
#in_your_eyes
part_98
ویو کایلا
فردای اون روز..
از همون لحظهای که چشمامو باز کردم، استرس ولکنم نبود
کل شب فقط به همون فکر کرده بودم
شاید الکی خودمو ترسونده بودم...
شایدم نه
جونگکوک طبق معمول رفت شرکت
منم یکم بعدش آماده شدم
کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم
یکی از محافظها کنار در ایستاده بود
آروم گفتم:
بریم بیرون
با احترام سرشو تکون داد...
ماشین جلوی یه مرکز خرید توقف کرد
پیاده شدم
چند دقیقه بیهدف بین مغازهها راه رفتم
سعی میکردم خودمو آروم کنم
ولی هرچی بیشتر راه میرفتم، ضربان قلبم بیشتر میشد
آخر سر جلوی یه داروخونه ایستادم
نفسمو آروم بیرون دادم
«فقط برای اینکه خیالم راحت بشه...»
آروم وارد شدم.
چند دقیقه بعد...
با یه پاکت کوچیک از داروخونه بیرون اومدم
وقتی رسیدم خونه، مستقیم رفتم اتاقم
در رو آروم بستم
پاکت رو روی تخت گذاشتم
چند دقیقه فقط بهش نگاه میکردم
بالاخره بیبیچک رو در آوردم
چند دقیقه بعد...
تست رو روی روشویی گذاشتم
قلبم انقدر تند میزد که صداشو میشنیدم
چشمامو بستم
خدایا...
چند ثانیه گذشت
نگاهم روی تست ثابت موند.
دو خط
نفسم بند اومد
چند قدم عقب رفتم و آروم روی زمین نشستم
با ناباوری فقط بهش خیره شده بودم
زیر لب، با صدایی که به سختی شنیده میشد، زمزمه کردم:
مثبت؟
اشک آرومی گوشهی چشمم جمع شد
همونطور روی زمین نشسته بودم
دو خط..
واقعاً دو خط بود
یه خندهی آروم روی لبم نشست
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد
از خوشحالی
آروم دستمو روی شکمم گذاشتم
لبخندم عمیقتر شد
زیر لب، جوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کردم:
سلام کوچولو...
یه لحظه خودم از حرفی که زده بودم خندم گرفت
اشکامو پاک کردم
باورم نمیشد...
من...
قرار بود مامان بشم
یه نفس عمیق کشیدم
همهی استرس دیشب، کمکم جاشو به یه حس عجیب داده بود
هم خوشحال بودم...
هم هیجانزده...
هم هنوز باورم نمیشد
دوباره آروم دستمو روی شکمم کشیدم.
کوچولو...
امیدوارم بدونی از همین الان خیلی دوستت دارم...
چند دقیقه همونجا نشستم
فقط لبخند میزدم
بعد یهو یاد جونگکوک افتادم
بیاختیار خندیدم
وقتی بفهمه...
همین تصور باعث شد دوباره خندهم بگیره
بلند شدم
بیبیچک رو با احتیاط داخل جعبهش گذاشتم و یجایی از اتاق قایم کردم
هنوز نمیخواستم کسی ببینتش
نه...
اول از همه باید خود جونگکوک میفهمید
جلوی آینه ایستادم
یه نگاه به خودم انداختم
بعد آروم به شکمم نگاه کردم.
هیچ فرقی نکرده بود...
همهچی مثل همیشه بود
ولی با این حال...
حس میکردم دنیا یهویی قشنگتر شده
با یه لبخند آروم از جلوی آینه کنار رفتم
همون لحظه یه فکر به ذهنم رسید
نه...
این خبر نباید همینجوری گفته بشه
دلم میخواست وقتی جونگکوک میفهمه
اون لحظه رو هیچوقت یادش نره
لبخند شیطنتآمیزی زدم
باید یه سورپرایز قشنگ براش آماده کنم...
لایک و کامنت فراموش نشه
بقیه رو فردا میزارم الان میخوام بخوابم 🫠🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_98
ویو کایلا
فردای اون روز..
از همون لحظهای که چشمامو باز کردم، استرس ولکنم نبود
کل شب فقط به همون فکر کرده بودم
شاید الکی خودمو ترسونده بودم...
شایدم نه
جونگکوک طبق معمول رفت شرکت
منم یکم بعدش آماده شدم
کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم
یکی از محافظها کنار در ایستاده بود
آروم گفتم:
بریم بیرون
با احترام سرشو تکون داد...
ماشین جلوی یه مرکز خرید توقف کرد
پیاده شدم
چند دقیقه بیهدف بین مغازهها راه رفتم
سعی میکردم خودمو آروم کنم
ولی هرچی بیشتر راه میرفتم، ضربان قلبم بیشتر میشد
آخر سر جلوی یه داروخونه ایستادم
نفسمو آروم بیرون دادم
«فقط برای اینکه خیالم راحت بشه...»
آروم وارد شدم.
چند دقیقه بعد...
با یه پاکت کوچیک از داروخونه بیرون اومدم
وقتی رسیدم خونه، مستقیم رفتم اتاقم
در رو آروم بستم
پاکت رو روی تخت گذاشتم
چند دقیقه فقط بهش نگاه میکردم
بالاخره بیبیچک رو در آوردم
چند دقیقه بعد...
تست رو روی روشویی گذاشتم
قلبم انقدر تند میزد که صداشو میشنیدم
چشمامو بستم
خدایا...
چند ثانیه گذشت
نگاهم روی تست ثابت موند.
دو خط
نفسم بند اومد
چند قدم عقب رفتم و آروم روی زمین نشستم
با ناباوری فقط بهش خیره شده بودم
زیر لب، با صدایی که به سختی شنیده میشد، زمزمه کردم:
مثبت؟
اشک آرومی گوشهی چشمم جمع شد
همونطور روی زمین نشسته بودم
دو خط..
واقعاً دو خط بود
یه خندهی آروم روی لبم نشست
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد
از خوشحالی
آروم دستمو روی شکمم گذاشتم
لبخندم عمیقتر شد
زیر لب، جوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کردم:
سلام کوچولو...
یه لحظه خودم از حرفی که زده بودم خندم گرفت
اشکامو پاک کردم
باورم نمیشد...
من...
قرار بود مامان بشم
یه نفس عمیق کشیدم
همهی استرس دیشب، کمکم جاشو به یه حس عجیب داده بود
هم خوشحال بودم...
هم هیجانزده...
هم هنوز باورم نمیشد
دوباره آروم دستمو روی شکمم کشیدم.
کوچولو...
امیدوارم بدونی از همین الان خیلی دوستت دارم...
چند دقیقه همونجا نشستم
فقط لبخند میزدم
بعد یهو یاد جونگکوک افتادم
بیاختیار خندیدم
وقتی بفهمه...
همین تصور باعث شد دوباره خندهم بگیره
بلند شدم
بیبیچک رو با احتیاط داخل جعبهش گذاشتم و یجایی از اتاق قایم کردم
هنوز نمیخواستم کسی ببینتش
نه...
اول از همه باید خود جونگکوک میفهمید
جلوی آینه ایستادم
یه نگاه به خودم انداختم
بعد آروم به شکمم نگاه کردم.
هیچ فرقی نکرده بود...
همهچی مثل همیشه بود
ولی با این حال...
حس میکردم دنیا یهویی قشنگتر شده
با یه لبخند آروم از جلوی آینه کنار رفتم
همون لحظه یه فکر به ذهنم رسید
نه...
این خبر نباید همینجوری گفته بشه
دلم میخواست وقتی جونگکوک میفهمه
اون لحظه رو هیچوقت یادش نره
لبخند شیطنتآمیزی زدم
باید یه سورپرایز قشنگ براش آماده کنم...
لایک و کامنت فراموش نشه
بقیه رو فردا میزارم الان میخوام بخوابم 🫠🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط