in your eyes
#in_your_eyes
part_92
ویو کایلا
آروم چشمامو باز کردم
چند ثانیه طول کشید تا کامل از خواب بیدار بشم
نگاهم دور اتاق چرخید...
تا اینکه روی جونگکوک ثابت موند
هنوز خواب بود
موهاش به هم ریخته بود و نفسهاش آروم بالا و پایین میرفت
همین که نگاش کردم...
یهو همهی اتفاقای دیشب مثل برق از جلوی چشمام رد شد
چشمام گرد شد
وای خدا...
بیاختیار پتو رو تا روی صورتم بالا کشیدم
خاک تو سرم...
از خجالت دلم میخواست اصلاً از زیر پتو بیرون نیام
چند دقیقه بعد..
یه دوش گرفتم، لباس عوض کردم و موهامو بستم
بعد آروم از پلهها پایین
یخچال رو باز کردم و وسایل صبحونه رو بیرون آوردم
همین که داشتم صبحونه رو آماده میکردم، صدای قدمهاش اومد
برگشتم
جونگکوک با موهای نامرتب و چشمای خوابآلود وارد آشپزخونه شد
همین که چشممون به هم افتاد...
هردومون یه لحظه مکث کردیم
یه لبخند خیلی کوچیک روی لبش نشست:
صبح بخیر...
لبخند روی لبم اومد، اما سری جمعش کردم:
صبح بخیر...
دیگه هیچکدوم چیزی نگفتیم
یکم بعد مشغول صبحونه شدیم
سکوت بینمون عجیب بود
نه بد بود
نه سنگین
فقط...
هر دومون زیادی حواسمون به هم بود.
صبحونه که تموم شد...
جونگکوک لپتاپش رو برداشت و رفت توی سالن
منم مشغول جمع کردن ظرفها شدم
گوشیش روی اپن آشپزخونه جا مونده بود
همون موقع...
صفحهی گوشی روشن شد
یه نوتیف اومده بود
ناخودآگاه نگاهم افتاد به صفحه
اما چیزی که باعث شد همونجا خشکم بزنه...
نوتیف نبود
پسزمینهی گوشیش بود
یه عکس...
از خودم
همون روزی که با ذوق داشتم از گلهایی که برام خریده بود عکس میگرفتم
اصلا نفهمیده بودم اون لحظه ازم عکس گرفته
چند ثانیه فقط به عکس خیره موندم
بعد آروم انگشتم رو روی صفحه کشیدم
بیاختیار لبخند زدم
زیر لب، با ذوق زمزمه کردم:
احمق...
دوباره به عکس نگاه کردم
سعی میکردم ذوقم رو قایم کنم...
ولی نمیشد
همون موقع صدای قدمهاش اومد
سرمو بلند کردم
جونگکوک دم در آشپزخونه ایستاده بود
یه نگاه به من کرد
بعد به گوشیش
بعد دوباره به صورتم
لبخند خیلی آرومی زد:
بالاخره دیدیش؟
هول شدم
اخم مصنوعی کردم:
چی رو؟
کوک آروم خندید:
اون عکسو
یه قدم نزدیکتر اومد:
میخواستم یه روز خودت ببینیش.
نگاش کردم
واسه همین گذاشتیش؟
سرشو به آرومی تکون داد:
میخواستم هربار که گوشیمو باز میکنم، تورو ببینم.
یه لحظه نگاش کردم
هرچقدر سعی میکردم ذوقم رو قایم کنم...
فایده نداشت
یه نفس عمیق کشیدم
لبخندم آروم محو شد
به چشمهاش خیره شدم:
میدونستم دوستم داری...
یه مکث کردم:
ولی...
هرچی بیشتر ازت فاصله میگرفتم...
بیشتر میفهمیدم نمیتونم
چشمامو برای یه لحظه بستم
بعد دوباره نگاش کردم:
خیلی سعی کردم به خودم اهمیت ندم...
سعی کردم بگم این حس میگذره...
ولی نگذشت
لبخند خیلی کمرنگی زدم:
وقتی کنارم نبودی...
همهچی سختتر میشد.
وقتی ناراحت بودی...
منم آروم نبودم
یه نفس لرزون کشیدم:
فکر کنم...
نه... مطمئنم...
خیلی دوست دارم، جونگکوک
برای چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم اومد سمتم
بدون اینکه چیزی بگه... منو توی آغوشش کشید
سرش رو کنار گردنم گذاشت
یه نفس عمیق کشید
بعد خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
این...
قشنگترین جملهای بود که توی تمام عمرم شنیدم.
لبخند زدم
و برای اولین بار...
دیگه هیچکدوم لازم نبود احساساتمون رو قایم کنیم
ببخشید بابت تاخیر خوشگلا
فردا باز میزارم
لایک و کامنت فراموش نشه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_92
ویو کایلا
آروم چشمامو باز کردم
چند ثانیه طول کشید تا کامل از خواب بیدار بشم
نگاهم دور اتاق چرخید...
تا اینکه روی جونگکوک ثابت موند
هنوز خواب بود
موهاش به هم ریخته بود و نفسهاش آروم بالا و پایین میرفت
همین که نگاش کردم...
یهو همهی اتفاقای دیشب مثل برق از جلوی چشمام رد شد
چشمام گرد شد
وای خدا...
بیاختیار پتو رو تا روی صورتم بالا کشیدم
خاک تو سرم...
از خجالت دلم میخواست اصلاً از زیر پتو بیرون نیام
چند دقیقه بعد..
یه دوش گرفتم، لباس عوض کردم و موهامو بستم
بعد آروم از پلهها پایین
یخچال رو باز کردم و وسایل صبحونه رو بیرون آوردم
همین که داشتم صبحونه رو آماده میکردم، صدای قدمهاش اومد
برگشتم
جونگکوک با موهای نامرتب و چشمای خوابآلود وارد آشپزخونه شد
همین که چشممون به هم افتاد...
هردومون یه لحظه مکث کردیم
یه لبخند خیلی کوچیک روی لبش نشست:
صبح بخیر...
لبخند روی لبم اومد، اما سری جمعش کردم:
صبح بخیر...
دیگه هیچکدوم چیزی نگفتیم
یکم بعد مشغول صبحونه شدیم
سکوت بینمون عجیب بود
نه بد بود
نه سنگین
فقط...
هر دومون زیادی حواسمون به هم بود.
صبحونه که تموم شد...
جونگکوک لپتاپش رو برداشت و رفت توی سالن
منم مشغول جمع کردن ظرفها شدم
گوشیش روی اپن آشپزخونه جا مونده بود
همون موقع...
صفحهی گوشی روشن شد
یه نوتیف اومده بود
ناخودآگاه نگاهم افتاد به صفحه
اما چیزی که باعث شد همونجا خشکم بزنه...
نوتیف نبود
پسزمینهی گوشیش بود
یه عکس...
از خودم
همون روزی که با ذوق داشتم از گلهایی که برام خریده بود عکس میگرفتم
اصلا نفهمیده بودم اون لحظه ازم عکس گرفته
چند ثانیه فقط به عکس خیره موندم
بعد آروم انگشتم رو روی صفحه کشیدم
بیاختیار لبخند زدم
زیر لب، با ذوق زمزمه کردم:
احمق...
دوباره به عکس نگاه کردم
سعی میکردم ذوقم رو قایم کنم...
ولی نمیشد
همون موقع صدای قدمهاش اومد
سرمو بلند کردم
جونگکوک دم در آشپزخونه ایستاده بود
یه نگاه به من کرد
بعد به گوشیش
بعد دوباره به صورتم
لبخند خیلی آرومی زد:
بالاخره دیدیش؟
هول شدم
اخم مصنوعی کردم:
چی رو؟
کوک آروم خندید:
اون عکسو
یه قدم نزدیکتر اومد:
میخواستم یه روز خودت ببینیش.
نگاش کردم
واسه همین گذاشتیش؟
سرشو به آرومی تکون داد:
میخواستم هربار که گوشیمو باز میکنم، تورو ببینم.
یه لحظه نگاش کردم
هرچقدر سعی میکردم ذوقم رو قایم کنم...
فایده نداشت
یه نفس عمیق کشیدم
لبخندم آروم محو شد
به چشمهاش خیره شدم:
میدونستم دوستم داری...
یه مکث کردم:
ولی...
هرچی بیشتر ازت فاصله میگرفتم...
بیشتر میفهمیدم نمیتونم
چشمامو برای یه لحظه بستم
بعد دوباره نگاش کردم:
خیلی سعی کردم به خودم اهمیت ندم...
سعی کردم بگم این حس میگذره...
ولی نگذشت
لبخند خیلی کمرنگی زدم:
وقتی کنارم نبودی...
همهچی سختتر میشد.
وقتی ناراحت بودی...
منم آروم نبودم
یه نفس لرزون کشیدم:
فکر کنم...
نه... مطمئنم...
خیلی دوست دارم، جونگکوک
برای چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم اومد سمتم
بدون اینکه چیزی بگه... منو توی آغوشش کشید
سرش رو کنار گردنم گذاشت
یه نفس عمیق کشید
بعد خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
این...
قشنگترین جملهای بود که توی تمام عمرم شنیدم.
لبخند زدم
و برای اولین بار...
دیگه هیچکدوم لازم نبود احساساتمون رو قایم کنیم
ببخشید بابت تاخیر خوشگلا
فردا باز میزارم
لایک و کامنت فراموش نشه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۳k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط