in your eyes

#in_your_eyes
part_97

ویو کایلا "یک ماه بعد"

با صدای آلارم گوشیم چشمامو باز کردم
یه نگاه به ساعت انداختم و دوباره صورتمو توی بالش فرو کردم

نمیدونستم چرا...
ولی از چند روز پیش، همش احساس خستگی می‌کردم
انگار هرچقدر هم می‌خوابیدم، بازم خوابم می‌اومد

با یه ناله آروم از روی تخت بلند شدم
دستمو لای موهام کشیدم و آروم سمت سرویس بهداشتی رفتم

خمیازه‌ای کشیدم و مسواکمو برداشتم
همین که خمیر دندون رو روی مسواک زدم و شروع کردم به مسواک زدن...
یه‌دفعه حالم عجیب شد

اخمام توی هم رفت
سریع مسواک رو از دهنم بیرون آوردم و چند ثانیه به روشویی تکیه دادم

چند نفس عمیق کشیدم
زیر لب غر زدم
چی شده آخه...
آروم صورتمو شستم
با خودم گفتم احتمالاً دیشب یه چیزی خوردم که بهم نساخته...

بعد از آماده شدن، از اتاق بیرون اومدم.
بوی صبحونه کل خونه رو پر کرده بود

جونگ‌کوک همون موقع از آشپزخونه بیرون اومد.
با لبخند همیشگیش گفت:
صبح بخیر

لبخند کم‌رنگی زدم:
صبح بخیر...
باهم سمت میز رفتیم

همین که نشستم، نگاهم به بشقاب صبحونه افتاد.
نمی‌دونم چرا...

ولی یه‌دفعه همون بویی که همیشه دوستش داشتم، حالمو بد کرد.
اخمام جمع شد

لیوان آب رو برداشتم و یه جرعه خوردم

جونگ‌کوک با تعجب نگام کرد:
چیزی نمی‌خوری؟

آروم سرمو تکون دادم:
اشتها ندارم...
چند ثانیه نگام کرد، ولی چیزی نگفت
فقط آروم بشقاب رو کنار گذاشت
منم بی‌حوصله گوشی‌مو برداشتم
همینجوری داشتم صفحه‌شو بالا پایین می‌کردم که چشمم به تاریخ افتاد...
انگشتم همونجا ثابت موند
چند ثانیه فقط به صفحه خیره شدم

زیر لب زمزمه کردم:
یه لحظه...
دوباره تاریخ رو نگاه کردم

نه...
امکان نداره...

نه...
امکان نداشت...

چند بار دیگه تاریخ رو حساب کردم.
یه بار با تقویم
یه بار با گوشی
حتی دوباره از اول شمردم
همه‌چی یه جواب رو بهم می‌داد

دستمو آروم روی پیشونیم گذاشتم و چشمامو بستم
نه... حتماً اشتباه می‌کنم

دلیلش می‌تونه هزار تا چیز باشه...
استرس، خستگی، کم‌خوابی
حتی شاید مریض شده بودم

سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم
گوشی رو خاموش کردم و روی میز گذاشتم

جونگ‌کوک که تا اون لحظه ساکت مشغول خوردن صبحونه بود، با تعجب نگام کرد

آروم گفت:
کایلا... خوبی؟

سریع لبخند مصنوعی زدم.
آره... فقط یکم خوابم میاد
چند لحظه نگام کرد

انگار حس کرده بود یه چیزی ذهنمو درگیر کرده.
ولی چیزی نمی پرسید

بعد از صبحونه، جونگ‌کوک برای رفتن به شرکت آماده شد
قبل از اینکه از در بیرون بره، مثل همیشه خم شد و آروم گفت:
مواظب خودت باش

لبخند کم‌رنگی زدم:
تو هم
در که بسته شد...

تمام خونه توی سکوت فرو رفت.
همون سکوت باعث شد دوباره فکرم برگرده سمت همون موضوع
روی مبل نشستم
چند دقیقه فقط به یه نقطه خیره موندم

آخر سر نفس عمیقی کشیدم.
دیگه حدس زدن فایده نداره
فردا...
فردا می‌رم یه تست می‌گیرم
هر جوابی که باشه
حداقل از این بلاتکلیفی درمیام


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۸)

in your eyes

in your eyes

من فقط ببینم سیسیمو فالو نکردین...💆🏻‍♀️فالو و حمایت یادتون ن...

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط