in your eyes
#in_your_eyes
part_93
ویو کایلا
یه نفس کلافه کشیدم و دوباره ساعت گوشیمو نگاه کردم
اخمام بیشتر توی هم رفت
یعنی هنوز تموم نشده؟
کوک از صبح رفته بود شرکت و من همینجوری بی هدف توی خونه میچرخیدم
گوشی رو روی مبل انداختم و با حرص از جام بلند شدم.
از صبح تا الان تقریباً همه کار کرده بودم
یه قسمت از سریالمو دیده بودم
یه دور اینستاگرامو بالا پایین کرده بودم
حتی آشپزخونه رو هم مرتب کرده بودم
ولی هنوز...
حوصلهم سر میرفت
یه دور دیگه توی سالن قدم زدم
بعد بیحوصله رفتم سمت آشپزخونه
در یخچال رو باز کردم
چند ثانیه فقط زل زدم بهش
خودمم نمیدونم چی میخوام...
زیر لب غر زدم و یه بطری آب برداشتم
یه قلپ خوردم و دوباره برگشتم توی سالن
همین که روی مبل نشستم، نگاهم افتاد به گوشی
چند ثانیه بهش خیره شدم
بعد سریع برداشتمش
به کوک پیام دادم:
"کجایی؟"
جوابش زیاد طول نکشید:
"شرکتم"
چشمامو چرخوندم:
میدونم شرکتی، جلسه ات تموم نشد؟
یکم بعد جواب:
"نه هنوز"
لبمو جمع کردم
خیلی خب آقای مدیرعامل...
انگشتام سریع روی صفحه حرکت کرد:
"میام اونجا"
پیامو فرستادم و دیگه منتظر جوابش نموندم
رفتم اتاق
آماده شدم
گوشیمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم
رفتم پایین داخل حیاط
سوار ماشین شدم
چند دقیقه بعد ماشین از حیاط خارج شد
تمام مسیر فقط بیرون رو نگاه میکردم
حوصلهم واقعاً سر رفته بود.
ماشین جلوی شرکت ایستاد.
نگهبان تا منو دید، سریع در رو باز کرد:
سلام خانم جئون
سلام دادم
وارد لابی شدم
مستقیم سمت آسانسور رفتم.
چند ثانیه بعد...
در آسانسور طبقهی آخر باز شد.
منشی تا منو دید، از پشت میزش بلند شد:
سلام خانم
آقای جئون هنوز داخل جلسه هستن
گفتم:
میدونم
آروم پرسید:
اطلاع بدم که تشریف آوردین؟
سرمو آروم تکون دادم:
نه
خودم منتظرش میمونم
آروم در اتاق جونگکوک رو باز کردم
مثل همیشه...
همه چیز سر جاش بود
بیاختیار لبخند زدم.
خیلی هم اتاق آقای مدیرعامل...
رفتم پشت میزش
روی صندلیش نشستم
یه دور آروم با صندلی چرخیدم
بد نیست...
خودکارشو برداشتم و بین انگشتام چرخوندم
بعد دفتر یادداشتش رو باز کردم
آخرین صفحه
با خط ریز نوشتم:
جلسه هات از من مهم ترن؟
کنارشم یه صورت اخمو کشیدم
دفتر رو بستم
اول چند دقیقه با خودکارش بازی کردم
بعد لپتاپشو نگاه کردم
بعد دوباره ساعت
اه...
چقدر طول میکشه...
بیحوصله سرمو روی میز گذاشتم
فقط یکم چشمامو میبندم...
ویو کوک
در اتاق رو باز کردم
چند نفر از مدیرها هنوز پشت سرم بودن
همین که چشمم افتاد به میز...
یه لحظه مکث
بی اختیار لبخند زدم
کایلا...
روی صندلی من خوابش برده بود
سرش روی میز بود و چند تار از موهاش روی صورتش ریخته بود
یکی از مدیرها آروم گفت:
آقای جئون...؟
بدون اینکه نگاهمو از کایلا بردارم، گفتم:
ادامهی جلسه بعدا
گفت:
ولی...
این بار نگاهمو سمتش بردم:
گفتم بعدا
همه ساکت شدن
یکی یکی از اتاق بیرون رفتن
در که بسته شد...
آروم رفتم سمتش
چند ثانیه فقط نگاهش کردم
بعد خم شدم و خیلی آروم موهایی که روی صورتش افتاده بود رو کنار زدم:
کایلا...
اخمی توی خواب کرد
چند بار پلک زد و آروم چشمهاشو باز کرد
همین که منو دید، خوابآلود گفت:
تموم شد...؟
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_93
ویو کایلا
یه نفس کلافه کشیدم و دوباره ساعت گوشیمو نگاه کردم
اخمام بیشتر توی هم رفت
یعنی هنوز تموم نشده؟
کوک از صبح رفته بود شرکت و من همینجوری بی هدف توی خونه میچرخیدم
گوشی رو روی مبل انداختم و با حرص از جام بلند شدم.
از صبح تا الان تقریباً همه کار کرده بودم
یه قسمت از سریالمو دیده بودم
یه دور اینستاگرامو بالا پایین کرده بودم
حتی آشپزخونه رو هم مرتب کرده بودم
ولی هنوز...
حوصلهم سر میرفت
یه دور دیگه توی سالن قدم زدم
بعد بیحوصله رفتم سمت آشپزخونه
در یخچال رو باز کردم
چند ثانیه فقط زل زدم بهش
خودمم نمیدونم چی میخوام...
زیر لب غر زدم و یه بطری آب برداشتم
یه قلپ خوردم و دوباره برگشتم توی سالن
همین که روی مبل نشستم، نگاهم افتاد به گوشی
چند ثانیه بهش خیره شدم
بعد سریع برداشتمش
به کوک پیام دادم:
"کجایی؟"
جوابش زیاد طول نکشید:
"شرکتم"
چشمامو چرخوندم:
میدونم شرکتی، جلسه ات تموم نشد؟
یکم بعد جواب:
"نه هنوز"
لبمو جمع کردم
خیلی خب آقای مدیرعامل...
انگشتام سریع روی صفحه حرکت کرد:
"میام اونجا"
پیامو فرستادم و دیگه منتظر جوابش نموندم
رفتم اتاق
آماده شدم
گوشیمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم
رفتم پایین داخل حیاط
سوار ماشین شدم
چند دقیقه بعد ماشین از حیاط خارج شد
تمام مسیر فقط بیرون رو نگاه میکردم
حوصلهم واقعاً سر رفته بود.
ماشین جلوی شرکت ایستاد.
نگهبان تا منو دید، سریع در رو باز کرد:
سلام خانم جئون
سلام دادم
وارد لابی شدم
مستقیم سمت آسانسور رفتم.
چند ثانیه بعد...
در آسانسور طبقهی آخر باز شد.
منشی تا منو دید، از پشت میزش بلند شد:
سلام خانم
آقای جئون هنوز داخل جلسه هستن
گفتم:
میدونم
آروم پرسید:
اطلاع بدم که تشریف آوردین؟
سرمو آروم تکون دادم:
نه
خودم منتظرش میمونم
آروم در اتاق جونگکوک رو باز کردم
مثل همیشه...
همه چیز سر جاش بود
بیاختیار لبخند زدم.
خیلی هم اتاق آقای مدیرعامل...
رفتم پشت میزش
روی صندلیش نشستم
یه دور آروم با صندلی چرخیدم
بد نیست...
خودکارشو برداشتم و بین انگشتام چرخوندم
بعد دفتر یادداشتش رو باز کردم
آخرین صفحه
با خط ریز نوشتم:
جلسه هات از من مهم ترن؟
کنارشم یه صورت اخمو کشیدم
دفتر رو بستم
اول چند دقیقه با خودکارش بازی کردم
بعد لپتاپشو نگاه کردم
بعد دوباره ساعت
اه...
چقدر طول میکشه...
بیحوصله سرمو روی میز گذاشتم
فقط یکم چشمامو میبندم...
ویو کوک
در اتاق رو باز کردم
چند نفر از مدیرها هنوز پشت سرم بودن
همین که چشمم افتاد به میز...
یه لحظه مکث
بی اختیار لبخند زدم
کایلا...
روی صندلی من خوابش برده بود
سرش روی میز بود و چند تار از موهاش روی صورتش ریخته بود
یکی از مدیرها آروم گفت:
آقای جئون...؟
بدون اینکه نگاهمو از کایلا بردارم، گفتم:
ادامهی جلسه بعدا
گفت:
ولی...
این بار نگاهمو سمتش بردم:
گفتم بعدا
همه ساکت شدن
یکی یکی از اتاق بیرون رفتن
در که بسته شد...
آروم رفتم سمتش
چند ثانیه فقط نگاهش کردم
بعد خم شدم و خیلی آروم موهایی که روی صورتش افتاده بود رو کنار زدم:
کایلا...
اخمی توی خواب کرد
چند بار پلک زد و آروم چشمهاشو باز کرد
همین که منو دید، خوابآلود گفت:
تموم شد...؟
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط