📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت بیست و پنجم: مراقبتِ سمی، طلوعِ کابوس 💉🖤
تویِ اون لحظه، انگار زمان متوقف شد. آخرین ضربه‌ای که جونگ‌کوک زد، طوری بود که حس کردم دنیا به دو نیم تقسیم شد. سیاهیِ عجیبی داشت از گوشه‌های چشمام وارد می‌شد و همه‌چیز رو می‌بلعید. افتادم رویِ زمین. بویِ خون، بویِ آهن، بویِ مرگ… همه‌چیز داشت با هم ترکیب می‌شد.

منتظر بودم ضربهٔ بعدی بیاد. منتظر بودم تمومش کنه. اما… نیومد.

صدایِ افتادنِ چیزی رویِ زمین اومد. صدایِ فلز. بعد، سکوت. سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی بود.

چشمام رو نیمه‌باز کردم. جونگ‌کوک اونجا بود. بالایِ سرم ایستاده بود و به دستِ خودش نگاه می‌کرد. دستش می‌لرزید. نه از ترس، بلکه از یه جور جنونِ فروخورده.

یهو خم شد. با یه حرکتِ سریع، زیرِ زانوهام و پشتم رو گرفت. فکر کردم قراره دوباره پرت بشم، اما اون خیلی آروم بلندم کرد. بدنم مثلِ یه پرِ کاه، بدونِ هیچ مقاومتی توی بغلش قرار گرفت. سرم افتاد رویِ شونه‌اش. اون کتِ گرون‌قیمتش حالا با خونِ من لک شده بود، اما انگار اصلاً براش مهم نبود.

فقط شنیدم که زیرِ لب گفت: «حق نداری… حق نداری همین‌جا تمومش کنی.»

نفهمیدم چطور گذشت. فقط یادمه که راهروها رو رد کردیم. انگار تویِ یه کابوسِ شناور بودم. وقتی من رو گذاشت رویِ تخت، پارچهٔ نرمِ ملافه‌ها زیرِ تنم حسِ غریبی داشت. این همون تخت بود؟ همون جایی که دیشب زنجیر شده بودم؟

جونگ‌کوک بدونِ اینکه یه لحظه معطل کنه، شروع کرد به درآوردنِ لباس‌هایِ پاره و خونی‌ام. دستاش… دستاش دیگه اون دست‌هایِ مشت‌کرده و خشن نبودن. با یه دقتِ بیمارگونه، زخم‌هایِ بازوم رو باز کرد. یه پارچهٔ تمیز آورد و شروع کرد به پاک کردنِ خون‌ها.

من تویِ هذیان بودم. زمزمه کردم: «چرا…؟»

جونگ‌کوک که مشغولِ شستنِ زخمِ پیشونیم بود، متوقف شد. چشماش رو دوخت توی چشمام. اون نگاه… اون نگاهی که هزار تا حرف توش بود و هیچ‌کدومش رو نمی‌شد فهمید.

«چرا؟» تکرار کرد، با لحنی که از یخ سردتر بود. «چون تو هنوز مالِ منی. چون تو اینجایی که برایِ من باشی، نه اینکه تویِ یه اتاقِ سرد و نمور، جون بدی.»

سرم رو به سختی چرخوندم. «تو… تو داشتی می‌کشتیم…»

یه نیشخندِ کج زد. یه نیشخند که قلبم رو از جا کند. «آره. داشتم. و اگه دوباره اون‌جوری بهم نگاه کنی، یا دوباره سعی کنی اون‌جوری ازم فرار کنی، دوباره همون کار رو می‌کنم. ولی تهیونگ، یادت باشه: منِ که تعیین می‌کنم کِی بمیری. تو حق نداری قبل از اینکه من بخوام، از دستم در بری.»

اون داشت زخم‌هام رو پانسمان می‌کرد. با ملایمتِ عجیبی پماد می‌زد رویِ پوستِ داغونِ بازوم. این ملایمت، از ضربه‌هایِ دیشب ترسناک‌تر بود. چون نشون می‌داد اون چقدر روانی‌وار رویِ “سلامتِ” من وسواس داره. اون نمی‌خواست من درد بکشم چون دلش برام می‌سوخت؛ اون می‌خواست من سالم باشم تا بتونه دوباره… دوباره مالکیتش رو اعمال کنه.

سعی کردم دستم رو بکشم. «نکن… دستم نزن…»

فشارِ دستش رویِ بازوم بیشتر شد، اما نه اون‌قدر که دوباره زخم بشه. فقط اون‌قدر که بفهمم اسیرم.

«بشین سرِ جات.»

تویِ اون حالتِ نیمه‌هوش، داشتم بهش نگاه می‌کردم. چرا چشماش این‌قدر غمگین بود؟ چرا وقتی داشت زخمِ شونه‌ام رو می‌بست، دستاش یه لحظه لرزید؟

«تو دیونه‌ای…» زمزمه کردم.

جونگ‌کوک یهو اومد جلو. اون‌قدر جلو که گرمایِ نفس‌هاش صورتم رو سوزوند. دستش رو گذاشت رویِ گونه‌ام و به آرومی، با انگشتِ شستش رویِ پوستم کشید. این حرکت… این حرکتِ لعنتی… از بوسه هم خطرناک‌تر بود.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۵

پارت ۲۶: سایه‌ی شومِ آرامشسنگینیِ پلک‌هایش مثلِ سرب بود. اول...

ادامه پارت ۲۴

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و چهارم: سمفونیِ سکوت و اعترافِ...

ادامه پارت ۲۱

ادامه پارت ۲۰ قسمت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط