رمان جیمین

🍁shadow of love{ part ۳۱} 🧸

× تمام اون خاطرات لعنتی تمام حرفایی که بهم می‌زد توی سرم می‌چرخید ... جیمین بود کسی که با احساساتم بازی کرد کسی که دیگه آرزوی عاشق شدن رو برام یک خیالات کرد کسی که .... نگاهم هنوز بهش بود سری خودمو جمع کردم و به سمت مبل رفتم ... بغضم مثل یک خنجری تیز و برنده بود ... انگار هر ثانیه میخواد خنجر شو وارده گلوم کنه تا این بغض لعنتی بترکه .... لنا کنارم نشست ... شاید خبر داشت چی درونم میگذره ، لنا همیشه وقتی جیمین ترکم کرد کنارم بود ... لونا مشغول مشغله زندگی خودش بود و همیشه تنها کسی که کنارم بود لنا بود... دستمو گرفت ... میتونستم کم شدن لرزش دستم رو حس کنم ... سرم پایین بود و هیچ حرفی نمی زدم ... ساکت بودم ... مثل همیشه ‌‌... مثل هر بار ... شاید سکوت بهتر از حرف حرف زدن بود ...

ویو بعد از نیم ساعت:
× نیم ساعت گذشته بود ... دیگه حال نداشتم حتا صدای حرف زدنشون بشنوم حالم خوب نبود توی گوش لنا گفتم من میرم به لونا بگو تا نگران نشه .... ..

× من باید برم ... خدانگهدار
× همینطور که سرم پایین بود به سمت در خروجی رفتم درو سریع باز کردم و از خونه زدم بیرون اشکام شروع کرد به ریختن...‌ این زندگی من بود... پر از درد ... فقدر شاید قلبم بود که کمک می‌کرد برای زنده موندن... از نظر خودم دوست داشتم از این دنیا خلاص بشم نمی دونم..... به سمت ساحل رفتم روی سنگی نشستم و کلاه هودیم رو روی سرم کشیدم تا آفتاب به صورتم نخوره.... آهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و چشامو بستم ... این دفعه گریه نکردم فقدر سکوت کردم شاید اگه گریه میکردم راحت میشدم ... سبک میشدم ولی تمام قدرتم رو جمع میکردم تا گریه نکنم که همین شد .......


ویو ۴ شب به وقت کره:
× چشمامو آروم باز کردم و کلاهمو از روی سرم کشیدم عقب شب شده بود گوشیم رو روشن کردم و آهنگی که هنوز میخوند رو قطع کردم که متوجه ساعت شدم ...
× واییییییییییی دیرم شد
× از روی تپه سنگ پریدم پایین و به سمت خونه حرکت کردم....
ویو داخل خونه:
× وارد خونه شدم سریع وارد طبقه بالا اتاق شدم ... حمومی کردم و لباسمو با لباس مجلسیم عوض کردم خیلی لباس شیک و جذابی بود اریشی کردم و عطر مورد علاقم رو زدم کیفمو برداشتم و کتی روی لباسم پوشیدم تا توی سرمای هوا گرم باشم .... از اتاق زدم بیرون صفحه گوشیم رو روشن کردم که ساعت ۵و نیم رو نشون میداد نیم ساعت وقت داشتم تا اونجا نیم ساعت راه بود ... سریع از مامانم خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون تاکسی گرفتم و آدرسو دادم .... که گوشیم زنگ خورد...
@ الو ات کجایی
× تو راهم
@ سریع باش همه اومدن
× باش باش خدانگهدار
@ خدانگهدار
پایان مکالمه...
× آقا میشه سریع تر برین
راننده: چشم
× راننده سرعت رو بیشتر کرد که بعد از ۱۰ دقیقه رسیدم از ماشین پیاده شدم و به سمت بار رفتم بار بزرگی بود ...یعنی خیلی بزرگ .. وارد شدم که بوی سیگار و الکل همه جا پر شده بود لنا رو پیدا کردم و به سمتش رفتم بعد از کلی احوال پرسی روی مبلی نشستم ... لنا هم کنارم نشست ... مدیر دانشگاه اومد و شروع کرد به حرف زدن
مدیر: خوب دانشجویان من امروز این جشن برای سال آخری هایه دانشگاه ما هست خوشحالم که کنارمون بودید اولین سالی هست که این جور مهمونی و جشنی برگزار میشه این جشنم مدیون آقای پارک جیمین هستیم .... ( همه شروع کردن به دستت زدن)
از جیمین دعوتم میکنم تا برامون صحبتی داشته باشه ... بفرماید
_ خوب سلام به همگی ... ( که یکی از بچه ها میپره وصت حرفه جیمین )
دختره : جیمین اون دختره کیه کنارت
_ او ایشون دوست دخترم هستش
یک دختر دیگه: مگه ات دوست دخترت نبود ...
× با حرفی که زد همه ساکت شدن خود جیمینم ساکت شد ...‌ بغض لعنتی دوباره و دوباره ... با حس اینکه آلان اشکام جاری میشه از بار زدم بیرون که ....


ادامه دارد...🦋



حمایت یادتون نره تنکیو بای بای( این پارتم زیاد شد بزن دست قشنگه رو)😂🦋
دیدگاه ها (۳۰)

رمان جیمین

رمان جیمین

رمان جیمین 🍁shadow of love: { part 10} 🧸× صبح با سردرد بدی ب...

وقتی پریودی پارت 3: نیم ساعت بعد.....ویو دال....بایه بدبختی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط