رمان جیمین
🍁shadow of love{ part ۲۹ } 🧸
× که تهیونگ رو دیدم با ذوق به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم با تعجب برگشت که وقتی منو دید خیالش راحت شد اروم بغلم کرد و به بستنی داخل دستم اشاره کرد
¥ این اسکوپ ها چقدر رنگش خوشکله
× اون آقایه بر اساس شخصیتم بهم داد ( اشاره به دکه)
¥ پس بستنی فروش هم میدونسته عالیی
× اع خجالتم نده تهیونگ
× بیا بریم توهم بستنی بگیر و بریم پارک
¥ آخه من کا...
× توروخدا ( با حالت مظلوم )
¥ باشه باشه اینجوری نکن بریم ( خنده)
× اخجون....
ویو نیم ساعت بعد :
× به یک پارک بزرگی رسیده بودیم خیلی اینجا رو دوست دارم همیشه وقتی دلم میگیره میام اینجا که شاید تونستم با خنده بقیه خوشحال بشم .... با تهیونگ روی نیمکتی نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن و بستنی خوردن .... مشغول حرف زدن بودیم که .... باورم نمیشد اون جیمین بود که وینتر رو بغل کرده بود .... دوباره اون بغض لعنتی ... تهیونگ نگاهی بهم کرد و نگاهی به روبه روش وقتی متوجه این قضیه شد آروم توی بغلش کشید شدم و آروم شروع کرد به حرف زدن
¥ ات آروم باش ... خواهش میکنم... .. درکت میکنم
×تهیونگ نمی تونم دوباره...
¥ سیسسسس...
× سرمو آوردم بالا و چند بار نفس کشیدم تا باد وارد ریه هام بشه شاید تونستم این کار کوفتی رو فراموش کنم یا حداقل آروم بشم....
¥ ات بریم
× اره...
× با تهیونگ از روی نیمکت بلند شدیم لباسمو با دستم درست کردم که متوجه کسی پشت سرم شدم برگشتم که با چیزی که نباید مواجه میشدم شدم جیمین بود دقیقا روبه روی چشمم .. سعی کردم آروم باشم و بغضی از خودم نشون ندم
_ او سلام ... تهیونگ چطوری
¥ خوبم ( سرد)
سلام( سرد)
وینتر: سلام ( با حالت عشوه)
× تهیونگ بریم
¥ اره بریم
_ تهیونگ من با تو حرفی دارم
¥ من... بعدا باهات حرف میزنم خدانگهدار... بریم ات ( دست ات رو میگیره)
× بریم
× ازشون دور شدم نفسمو آروم بیرون دادم این دفعه اجازه ندادم اشکام صورتمو خیس کنه ....
ویو نیم ساعت بعد:
× بلخره به خونه رسیدم تهیونگ رفت باشگاه .... روی تخت دراز کشیده بودم که یاد مهمونی فردا افتاد از روی تخت بلند شدم و لباسمو که تازه خریده بودم اتویی بهش زدم و وسایلم رو آماده کردم مثل اکسسوری.. کفش . کیف.... بلخره کارم تموم شد گوشیم رو به شارژه زدم و به سمت تخت رفتم و خوابیدم
ادامه دارد...💌
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای🍁
× که تهیونگ رو دیدم با ذوق به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم با تعجب برگشت که وقتی منو دید خیالش راحت شد اروم بغلم کرد و به بستنی داخل دستم اشاره کرد
¥ این اسکوپ ها چقدر رنگش خوشکله
× اون آقایه بر اساس شخصیتم بهم داد ( اشاره به دکه)
¥ پس بستنی فروش هم میدونسته عالیی
× اع خجالتم نده تهیونگ
× بیا بریم توهم بستنی بگیر و بریم پارک
¥ آخه من کا...
× توروخدا ( با حالت مظلوم )
¥ باشه باشه اینجوری نکن بریم ( خنده)
× اخجون....
ویو نیم ساعت بعد :
× به یک پارک بزرگی رسیده بودیم خیلی اینجا رو دوست دارم همیشه وقتی دلم میگیره میام اینجا که شاید تونستم با خنده بقیه خوشحال بشم .... با تهیونگ روی نیمکتی نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن و بستنی خوردن .... مشغول حرف زدن بودیم که .... باورم نمیشد اون جیمین بود که وینتر رو بغل کرده بود .... دوباره اون بغض لعنتی ... تهیونگ نگاهی بهم کرد و نگاهی به روبه روش وقتی متوجه این قضیه شد آروم توی بغلش کشید شدم و آروم شروع کرد به حرف زدن
¥ ات آروم باش ... خواهش میکنم... .. درکت میکنم
×تهیونگ نمی تونم دوباره...
¥ سیسسسس...
× سرمو آوردم بالا و چند بار نفس کشیدم تا باد وارد ریه هام بشه شاید تونستم این کار کوفتی رو فراموش کنم یا حداقل آروم بشم....
¥ ات بریم
× اره...
× با تهیونگ از روی نیمکت بلند شدیم لباسمو با دستم درست کردم که متوجه کسی پشت سرم شدم برگشتم که با چیزی که نباید مواجه میشدم شدم جیمین بود دقیقا روبه روی چشمم .. سعی کردم آروم باشم و بغضی از خودم نشون ندم
_ او سلام ... تهیونگ چطوری
¥ خوبم ( سرد)
سلام( سرد)
وینتر: سلام ( با حالت عشوه)
× تهیونگ بریم
¥ اره بریم
_ تهیونگ من با تو حرفی دارم
¥ من... بعدا باهات حرف میزنم خدانگهدار... بریم ات ( دست ات رو میگیره)
× بریم
× ازشون دور شدم نفسمو آروم بیرون دادم این دفعه اجازه ندادم اشکام صورتمو خیس کنه ....
ویو نیم ساعت بعد:
× بلخره به خونه رسیدم تهیونگ رفت باشگاه .... روی تخت دراز کشیده بودم که یاد مهمونی فردا افتاد از روی تخت بلند شدم و لباسمو که تازه خریده بودم اتویی بهش زدم و وسایلم رو آماده کردم مثل اکسسوری.. کفش . کیف.... بلخره کارم تموم شد گوشیم رو به شارژه زدم و به سمت تخت رفتم و خوابیدم
ادامه دارد...💌
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای🍁
- ۱.۷k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط