رمان جیمین
🍁shadow of love{ part ۳۳} 🧸
ویو صبح :
× به سختی چشمامو باز کردم و نگاهی به اطرافم کردم.... اتاقم تاریک تاریک بود چون تمام پردهها کشیده بودم... از روی تخت بلند شدم و کار های مورد نیاز رو انجام دادم و موها از بالا بستم و لباسی مناسبی پوشیدم و به سمت طبقه پایین رفتم ... صبحونه رو خوردم و از مامانم خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون .... دانشگاهم تموم شده بود .... پس تصمیم گرفتم به پارکی که خیلی دوستش دارم برم ... پیاده به سمت پارک حرکت کردم تصمیم نداشتم تاکسی بگیرم ... همینجوری قدم میزدم و نگاه به اطرافم میکردم .... بلخره رسیدم بوی خوش و معطر گل از بیرون حس میشد .... وارد شدم و جایی برای نشستن پیدا کردم .... سرم پایین بود و گوشیمو چک میکردم که سایه ای جلو آشکار شد گوشیمو خاموش کردم و سرمو بالا آوردم که متوجه پسری بالای سرم شدم که با صدای آروم شروع کرد به حرف زدن ..
♧ سلام ... ببخشید میتونم اینجا بشینم ( اشاره به میز کنار ات )
× ها... ها ... بله بفرماید ( میره اون سمت تر تا اون بتونه بشینه)
♧ ام ... خوب ... سلام من تهیون هستم خوشبختم
× سلام منم ات هستم خوشبختم( خنده)
♧ چرا اومدی اینجا
× من اومدم برای آرامش.... حالم امروز خوب نبود
♧ درکت میکنم منم همینطورم
ویو ات:
× با تهیون خیلی حرف زدیم اون پسری مهربون بود ... دلی مهربونی داشت ... باهاش گرم صحبت بودم که یک تصمیمی به زهنم رسید
× میگم... میشه باهام دوست بشیم... دوست صمیمی...
٪ البته که آره... خوشبختم رفیق جونیم
× ( خنده )
٪ بلندد شو بریم قدم بزنیم
× باشه
× باهام در حال قدم زدن بودیم به اون توی این چند دقیقه حالم خوب بود شاید برای چند ثانیه حداقل ... بعدا مدت ها تونستم خنده ای به لبم بیاد .... باهام قدم میزدیم که متوجه صدایی آشنا شدم..... سرمو بالا آوردم که خودش بود.... جیمین.. چرا باید همیشه همجا باشه.... تنها بود... پس وینتر دوست دخترش کجا بود ... سرمو پایین انداختم تا نتونه چهرمو شناسی کنه ... آروم از کنارش رد شدیم که با صدایی که بعدا مدت ها میشنیدم برگشتم نگاهی به فردی که صدام کرده بود انداختم با تنفری که میشد توی چشمام دید نگاش میکردم ... اون چی میگفت یعنی چی ...
ادامه دارد....🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( حالم زیاد خوب نیست نتونستم نه زیاد نه خوب بنویسم)
ویو صبح :
× به سختی چشمامو باز کردم و نگاهی به اطرافم کردم.... اتاقم تاریک تاریک بود چون تمام پردهها کشیده بودم... از روی تخت بلند شدم و کار های مورد نیاز رو انجام دادم و موها از بالا بستم و لباسی مناسبی پوشیدم و به سمت طبقه پایین رفتم ... صبحونه رو خوردم و از مامانم خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون .... دانشگاهم تموم شده بود .... پس تصمیم گرفتم به پارکی که خیلی دوستش دارم برم ... پیاده به سمت پارک حرکت کردم تصمیم نداشتم تاکسی بگیرم ... همینجوری قدم میزدم و نگاه به اطرافم میکردم .... بلخره رسیدم بوی خوش و معطر گل از بیرون حس میشد .... وارد شدم و جایی برای نشستن پیدا کردم .... سرم پایین بود و گوشیمو چک میکردم که سایه ای جلو آشکار شد گوشیمو خاموش کردم و سرمو بالا آوردم که متوجه پسری بالای سرم شدم که با صدای آروم شروع کرد به حرف زدن ..
♧ سلام ... ببخشید میتونم اینجا بشینم ( اشاره به میز کنار ات )
× ها... ها ... بله بفرماید ( میره اون سمت تر تا اون بتونه بشینه)
♧ ام ... خوب ... سلام من تهیون هستم خوشبختم
× سلام منم ات هستم خوشبختم( خنده)
♧ چرا اومدی اینجا
× من اومدم برای آرامش.... حالم امروز خوب نبود
♧ درکت میکنم منم همینطورم
ویو ات:
× با تهیون خیلی حرف زدیم اون پسری مهربون بود ... دلی مهربونی داشت ... باهاش گرم صحبت بودم که یک تصمیمی به زهنم رسید
× میگم... میشه باهام دوست بشیم... دوست صمیمی...
٪ البته که آره... خوشبختم رفیق جونیم
× ( خنده )
٪ بلندد شو بریم قدم بزنیم
× باشه
× باهام در حال قدم زدن بودیم به اون توی این چند دقیقه حالم خوب بود شاید برای چند ثانیه حداقل ... بعدا مدت ها تونستم خنده ای به لبم بیاد .... باهام قدم میزدیم که متوجه صدایی آشنا شدم..... سرمو بالا آوردم که خودش بود.... جیمین.. چرا باید همیشه همجا باشه.... تنها بود... پس وینتر دوست دخترش کجا بود ... سرمو پایین انداختم تا نتونه چهرمو شناسی کنه ... آروم از کنارش رد شدیم که با صدایی که بعدا مدت ها میشنیدم برگشتم نگاهی به فردی که صدام کرده بود انداختم با تنفری که میشد توی چشمام دید نگاش میکردم ... اون چی میگفت یعنی چی ...
ادامه دارد....🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( حالم زیاد خوب نیست نتونستم نه زیاد نه خوب بنویسم)
- ۳.۱k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط