رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part 9 }🌔

×به سمت در رفتم با باز کردن در به پست بخورد کردم...
پست: سلام خانم یک باکس دارید ...
× از طرف کیه...
پست: اونشو ما نمی دونیم ... بزحمت اینجا رو امضا کنید
× آها..بله( درحال امضا)
پست: خدانگهدار
× خداحافظ

× درو بستم و به باکس توی دستم خیره شدم ...
& اتتتتت ( داد و جیغ)
× جانم...
& اون چیه
× نمی‌دونم... بیا بازش کنیم
& هورااا

× لنا رو بلند کردم و روی صندلی گذاشتمش و خودمم کنارش نشستم
& ات بازش کن..
× باشهه.

× در جعبه رو با احتیاط باز کردم که با کلی خوراکی مواجه شدم لنا شروع کرد به جیغ زدن و بالا پایین پریدن

& ات بده بخورم
× نههه( با جدیت)
& باشه( بغض)
× قربونت بشم بغض نکن... فقدر شاید سمی چیزی باشه بزار ببینم نشونه از نداره بعدش بهت میدم بخوری..
& واقعا..( با ذوق)
× معلومه..

× شروع کردم به زیر رو کردن جعبه توی خوراکی ها دنبال نشونه ای بودم که متوجه کاغذ صورتی رنگی شدم از باکس بیرونش آوردم و نگاهی به پاپیون قرمزش انداختم

& ات این چیه
× نمی‌دونم بزار ببینم ...

× پاپیون رو باز کردم و کاغذ رو با احتیاط باز کردم تا یک وقت پاره نشه ...

نامه:
- سلام ات این خوراکی ها برای لنا هستش ... بهش بده ولی کم بخوره تا دندون هاش خراب نشه ... فردا میام که لنا رو بردارم فعلا...

جعٔون جونکوک

پایان نامه:
× نامه رو مچاله کردم و توی سلد اشغالی کنارم انداختم

× لنا میتونی اینارو بخوری...
& واقعا.... هوراااا
× ولی کم...
& باشه... ات تو نمی‌خوری
× نه خوشکلم من دوست ندارم...

× دروغ میگفتم خیلی دوست دارم ولی داخل نامه حتا قول یخی حاظر نبود که بگه منم اگه خواستم بخورم ... واسه همین دستم به اون باکس نمی‌زنم


× لنا رو از روی صندلی پایین آوردم و باکس خوراکی هارو بهش دادم ... اونم ازم گرفت و روی مبل نشست شروع کرد به خوردن براش تلویزیون رو روشن کردم و کارتون مورد علاقش رو گذاشتم ... به سمت آشپزخونه رفتم و تصمیم گرفتم برای خودم و لنا سوپ درست کنم...

ویو نیم ساعت بعد:
× سوپ رو واسه خودم و لنا داخل کاسه ریختم و از آشپزخونه اومدم بیرون لنا روی مبل بود و داشت خوراکی میخورد و فیلم نگاه میکرد با دیدن لنا توی این وضع تمام درد هام یادم رفت دوست نداشتم امشب تموم بشه ... به سمت مبل رفتم و کاسه سوپ روی میز گذاشتم باکس رو از لنا گرفتم که لنا با حالت شاکی نگام کرد

× اونجوری نگام نکن فندوقی بیا ببین برات چی درست کردم
& برام سوپ درست کردی ...
× آره
& ولی من سوپ دوست ندارم...
× نظرت چیه امتحانش کنی
& فقدر بخاطر اتم..
× آفرین... حالا بیا روی پام بشین خودم بهت بدم

× روی پام نشست و کاسه سوپ رو برداشتم اولین قاشق رو برداشتم و آروم فوتی کردم و به سمت دهن لنا بردم لنا سوپ داخل قاشق رو خورد و به حیرت به سمتم برگشت

× بد شده
& عالیههههههه
× واقعا( خنده)
& الهههه.. کاش دایم با تو ازدواج کنه ...
× چی ( تعجب ) ..لنا بخور که باید صبح زود بیدار بشی .... میخوایم بریم پارک ...
& اخجون

× با خوشحالی شروع کرد به خوردن سوپ ... وقتی تموم شد کاسه رو میز گذاشت و به سمت سرویس بهداشتی رفت بهش یاد داده بودم چطوری خودش بدون کمک کسی مسواک بزنه... لنا همیشه می‌گفت دایم برام مسواک میزنه مسواکش تموم شد که به سمت تخت رفت ...‌وارد اتاق شدم و کنارش دراز کشیدم ...

& ات جونم ...
× جانم
& امشب بع دایم زنگ نزدم ( با حالت مظلوم)
× مشکلی نیست بیا این گوشی فقدر سریع خداحافظی کن
& باشه...

× کار لنا هرشب همین بود آخر شبا به دایش زنگ میزد و سیر تا پیاز امروز رو تعریف میکرد خیلی خوب بود که دایشم به حرفاش گوش میداد .... بلخره حرف زدن لنا تموم شد اومد روی تخت ... پتو رو روش کشیدم که خوابیدم منم کم کم چشام گرم شد خوابیدم

ادامه دارد....🌔

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
دیدگاه ها (۵۲)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط