رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۵۲ }🌔
× داشتم به کوک تکه مینداخت و میخندیدم....
که با صدای داد و گریه لنا ساکت شدیم...
- لنا... ( داد)
× دو تامون با سرعت به سمت اتاق لنا رفتیم ..
کوک سریع درو باز کرد
با پنجره باز کن هوای سرد ازس عبور میکرد..
مواجه شدیم....
لنا روی تخت نشسته بود و بلند گریه میکرد...
به سمت لنا رفتم و توی آغوشم گرفتمش...
× هیش آروم باشش.. هیچی نیست...
& اون میخوا... می... میخواست منو ببره...( گریه)
× دستمو به سمت صورت کوچولو لنا بردم و دور
صورتش
قاب کردم ...
× آروم باش... هیچی نیست ما پیشتیم...
- باید برم دوربین ها رو چک کنم ...
ات مواظب لنا باش..
× باشه...
× کوک از اتاق خارج شد ... لنا هنوز
داخل بقلم بود...
تموم شد لنا ...
بیا بریم حموم خیس عرق شدی...
ویو نیم ساعت بعد:
× نیم ساعته لنا رو شستم و از حموم خارج شدیم...
حوله رو روی موهاش کشیدم ..
سشواری به موهاش کشیدم...و
لباس صورتی رنگی رو تنش کردم...
کیوت شده بود خیلی زیاد..
× خوب تمو....
- چیزی پیدا نکردم..
× حرفم آخر نشده بود که کوک با زرب
وارد اتاق شد...
چیزی پیدا نکرده بود...
لپ تاب رو جلوم گذاشت...
نگاهی به چند ساعت قبل از
وقوع حادثه کردم..
اما یک چیزی مشکوک بود...
× اره چیزی نداره...
- دیگه نترس خوشکل دایی...
بیا بغلم...
× لنا پرید بغل کوک ..
کوک از کمر لنا گرفت و از اتاق خارج شدیم...
× دیگه نترس لنا... همش کابوس بوده...
& اما اون میخواست منو ببره ( بغض)
- تا وقتی دایی پیشت هستش هیچکس نمی تونه به تو دست بزنه...
- ات..( به سمت ات میچرخه)
× بله...
- باید برم باند..
مواظب خودت و لنا باش...
نیام ببینم دست گل به آب دادید...
× نگاهی مرموز به لنا کردم که لنا متوجه حرفم شد..
&× نههه
- خوبه فعلا...
ویو کوک:
با اون نگاهی که به هم کردن معلومه نقشه دارند عمارت رو بترکونند...
گوشیم رو از جیبم در آوردم و بعد از پیدا کردن شماره ته زنگی بهش زدم ...
مکالمه....
- سریع بیایی
® اوکی ...
- گوشی رو قطع کردم و به سمت باند رفتم ....
حمایت یادتون نره تنکیو بای 😍 ⭐ 👑
این پارت حمایت بشه 🪻💖
× داشتم به کوک تکه مینداخت و میخندیدم....
که با صدای داد و گریه لنا ساکت شدیم...
- لنا... ( داد)
× دو تامون با سرعت به سمت اتاق لنا رفتیم ..
کوک سریع درو باز کرد
با پنجره باز کن هوای سرد ازس عبور میکرد..
مواجه شدیم....
لنا روی تخت نشسته بود و بلند گریه میکرد...
به سمت لنا رفتم و توی آغوشم گرفتمش...
× هیش آروم باشش.. هیچی نیست...
& اون میخوا... می... میخواست منو ببره...( گریه)
× دستمو به سمت صورت کوچولو لنا بردم و دور
صورتش
قاب کردم ...
× آروم باش... هیچی نیست ما پیشتیم...
- باید برم دوربین ها رو چک کنم ...
ات مواظب لنا باش..
× باشه...
× کوک از اتاق خارج شد ... لنا هنوز
داخل بقلم بود...
تموم شد لنا ...
بیا بریم حموم خیس عرق شدی...
ویو نیم ساعت بعد:
× نیم ساعته لنا رو شستم و از حموم خارج شدیم...
حوله رو روی موهاش کشیدم ..
سشواری به موهاش کشیدم...و
لباس صورتی رنگی رو تنش کردم...
کیوت شده بود خیلی زیاد..
× خوب تمو....
- چیزی پیدا نکردم..
× حرفم آخر نشده بود که کوک با زرب
وارد اتاق شد...
چیزی پیدا نکرده بود...
لپ تاب رو جلوم گذاشت...
نگاهی به چند ساعت قبل از
وقوع حادثه کردم..
اما یک چیزی مشکوک بود...
× اره چیزی نداره...
- دیگه نترس خوشکل دایی...
بیا بغلم...
× لنا پرید بغل کوک ..
کوک از کمر لنا گرفت و از اتاق خارج شدیم...
× دیگه نترس لنا... همش کابوس بوده...
& اما اون میخواست منو ببره ( بغض)
- تا وقتی دایی پیشت هستش هیچکس نمی تونه به تو دست بزنه...
- ات..( به سمت ات میچرخه)
× بله...
- باید برم باند..
مواظب خودت و لنا باش...
نیام ببینم دست گل به آب دادید...
× نگاهی مرموز به لنا کردم که لنا متوجه حرفم شد..
&× نههه
- خوبه فعلا...
ویو کوک:
با اون نگاهی که به هم کردن معلومه نقشه دارند عمارت رو بترکونند...
گوشیم رو از جیبم در آوردم و بعد از پیدا کردن شماره ته زنگی بهش زدم ...
مکالمه....
- سریع بیایی
® اوکی ...
- گوشی رو قطع کردم و به سمت باند رفتم ....
حمایت یادتون نره تنکیو بای 😍 ⭐ 👑
این پارت حمایت بشه 🪻💖
- ۹۲.۱k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط