🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁴⁹
وارد اتاق شدیم که یونگی سریع رفت پرده هارو کشید و برقارو خاموش کرد و نشست رو تخت دستاشو باز کرد که برم بغلش . لبخندی زدم و رفتم سمتش که منو تو اغوشش برد و دراز کشیدیم . تو بغلش بودم و داشتم از گرمای تنش لذت میبردم .
یونگی 🪽 گرممه .
ات ✨ چی ؟
یونگی 🪽 گرمه .
بلند شد نشست و تیشرتشو دراورد که سریع سرمو فرو بردم تو متکا .
یونگی 🪽 چیه کوچولو ؟
دستاش دورم حلقه شد ، گرمای تنش خیلی زیاد بود . با دستش صورتمو اورد بالا .
یونگی 🪽 چشماتو باز کن دیگه من فقط برای تو اینطورما.
اروم چشمامو باز کردم .
ات ✨ ب..بخوابین دیگه ... خوابم میاد .
یونگی 🪽 باشه خوابالو .
ات ✨ خوابالو خودتی ... پیشی خوابالو .
یه لبخند لثه ای بهم تحویل داد که دلم براش قیلی ویلی رفت .
سرمو چسبوند به به سینشو دستشو نوازش وار رو سرم میکشید
پوستش عین پنبه نرم و لطیف بود .
یونگی 🪽 هرکسی که اذیتت کرد فقط به خودم بگو تا طوری از روی زمین محوش کنم که انگار از اولم وجود نداشته .باشه؟
ات ✨ چشم .
یونگی 🪽 افرین حالا اجازه هست بوست کنم؟یدونه فقط .
سرمو اوردم بالا .انتظار داشتم گونمو ببوسه ولی یه راست رفت سراغ لبام . لباشم مثل تنش گرم بود . طوری نمیبوسیدم که اذیت شم ، اروم و با حوصله منو میبوسید . همراهیش کردم که بعد از چند دقیقه نفس کم اوردم که خودش متوجه شد و لباشو جدا کرد.
یونگی 🪽 خوشمزه .(لبخند)
لبخندی زدم و سرمو تو سینش قایم کردم که نفس عمیقی کشید و شروع کرد نوازش کردنم . دیگه چیزی نفهمیدم و همه جا سیاه شد و به خواب رفتم .
✨فلش بک به روز قبل عروسی ویو ات ✨ (بالاخرههه😂)
امروز باید میرفتیم برای خرید و اینجور چیزا و من اصلا امادگی نداشتم و حس خیلی عجیبی داشتم. معمولا اینجور وقتا دخترا احساساتشونو با ماماناشون در میون میزارن و اونا هم باهاشون حرف میزنن و دلداریشون میدن و کنارشونن . ولی من چی؟
درسته که مادرجون تو این چند روز همش نگرانم بودم و باهام حرف میزده و کنارم بوده و ازش خیلی هم ممنونم ولی خب چه فایده .ازش ممنونم که حداقل نگفت دختره بی کس و کاره و بدرد پسرم نمیخوره و اینجور چیزا . درکش بالاست . تو همین فکرا بودم و همزمان در حالی که رو تخت نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم به صورت غرق در خواب یونگی خیره شده بودم . یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد و دلم میخواست گریه کنم ولی اشکام نمی امدن نمیدونم چرا . نمی دونم چقدر گذشت که بالاخره یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد .
چرا واقعا مگه من چیکار کردم که مامانم فقط باید روز عروسیم به عنوان مهمون بیاد ؟ مگه قبل اون نباید به دخترش کمک کنه و کنارش باشه ؟به سوهی که دختر خودش نیست بیشتر اهمیت میده اونوقت با منی که دختر خودشم مثل یه تیکه اشغال رفتار میکنه. گریم شدت گرفت و به خاطر اینکه صدام در نیاد و یونگی بیدار نشه رفتم پایین تخت نشستم و دهنمو با دستام گرفتم . چشمامو پر درد بستم . تو مهم ترین روز دخترشم باید اشکشو دربیاره . دلم از خیلی چیزا پر بود و حالا حالا هم خالی نمیشد .
همینطور که تو افکار خودم گم شده بودم صدای یونگی توگوشم پیچید . خاک تو سرم بیدارش کردم .
یونگی 🪽 فرشته کوچولوی من چرا گریه میکنه؟(نگران، خوابالود)
ات ✨ هیچی .... ببخشید بیدارت کردم ... الان...الان میرم راحت بخوابی ...ببخشید .
...
شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
Part ⁴⁹
وارد اتاق شدیم که یونگی سریع رفت پرده هارو کشید و برقارو خاموش کرد و نشست رو تخت دستاشو باز کرد که برم بغلش . لبخندی زدم و رفتم سمتش که منو تو اغوشش برد و دراز کشیدیم . تو بغلش بودم و داشتم از گرمای تنش لذت میبردم .
یونگی 🪽 گرممه .
ات ✨ چی ؟
یونگی 🪽 گرمه .
بلند شد نشست و تیشرتشو دراورد که سریع سرمو فرو بردم تو متکا .
یونگی 🪽 چیه کوچولو ؟
دستاش دورم حلقه شد ، گرمای تنش خیلی زیاد بود . با دستش صورتمو اورد بالا .
یونگی 🪽 چشماتو باز کن دیگه من فقط برای تو اینطورما.
اروم چشمامو باز کردم .
ات ✨ ب..بخوابین دیگه ... خوابم میاد .
یونگی 🪽 باشه خوابالو .
ات ✨ خوابالو خودتی ... پیشی خوابالو .
یه لبخند لثه ای بهم تحویل داد که دلم براش قیلی ویلی رفت .
سرمو چسبوند به به سینشو دستشو نوازش وار رو سرم میکشید
پوستش عین پنبه نرم و لطیف بود .
یونگی 🪽 هرکسی که اذیتت کرد فقط به خودم بگو تا طوری از روی زمین محوش کنم که انگار از اولم وجود نداشته .باشه؟
ات ✨ چشم .
یونگی 🪽 افرین حالا اجازه هست بوست کنم؟یدونه فقط .
سرمو اوردم بالا .انتظار داشتم گونمو ببوسه ولی یه راست رفت سراغ لبام . لباشم مثل تنش گرم بود . طوری نمیبوسیدم که اذیت شم ، اروم و با حوصله منو میبوسید . همراهیش کردم که بعد از چند دقیقه نفس کم اوردم که خودش متوجه شد و لباشو جدا کرد.
یونگی 🪽 خوشمزه .(لبخند)
لبخندی زدم و سرمو تو سینش قایم کردم که نفس عمیقی کشید و شروع کرد نوازش کردنم . دیگه چیزی نفهمیدم و همه جا سیاه شد و به خواب رفتم .
✨فلش بک به روز قبل عروسی ویو ات ✨ (بالاخرههه😂)
امروز باید میرفتیم برای خرید و اینجور چیزا و من اصلا امادگی نداشتم و حس خیلی عجیبی داشتم. معمولا اینجور وقتا دخترا احساساتشونو با ماماناشون در میون میزارن و اونا هم باهاشون حرف میزنن و دلداریشون میدن و کنارشونن . ولی من چی؟
درسته که مادرجون تو این چند روز همش نگرانم بودم و باهام حرف میزده و کنارم بوده و ازش خیلی هم ممنونم ولی خب چه فایده .ازش ممنونم که حداقل نگفت دختره بی کس و کاره و بدرد پسرم نمیخوره و اینجور چیزا . درکش بالاست . تو همین فکرا بودم و همزمان در حالی که رو تخت نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم به صورت غرق در خواب یونگی خیره شده بودم . یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد و دلم میخواست گریه کنم ولی اشکام نمی امدن نمیدونم چرا . نمی دونم چقدر گذشت که بالاخره یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد .
چرا واقعا مگه من چیکار کردم که مامانم فقط باید روز عروسیم به عنوان مهمون بیاد ؟ مگه قبل اون نباید به دخترش کمک کنه و کنارش باشه ؟به سوهی که دختر خودش نیست بیشتر اهمیت میده اونوقت با منی که دختر خودشم مثل یه تیکه اشغال رفتار میکنه. گریم شدت گرفت و به خاطر اینکه صدام در نیاد و یونگی بیدار نشه رفتم پایین تخت نشستم و دهنمو با دستام گرفتم . چشمامو پر درد بستم . تو مهم ترین روز دخترشم باید اشکشو دربیاره . دلم از خیلی چیزا پر بود و حالا حالا هم خالی نمیشد .
همینطور که تو افکار خودم گم شده بودم صدای یونگی توگوشم پیچید . خاک تو سرم بیدارش کردم .
یونگی 🪽 فرشته کوچولوی من چرا گریه میکنه؟(نگران، خوابالود)
ات ✨ هیچی .... ببخشید بیدارت کردم ... الان...الان میرم راحت بخوابی ...ببخشید .
...
شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
- ۵۳۲
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط