🪽Angel of salvation 🪽

🪽Angel of salvation 🪽

Part ⁴⁸


رفتم گوشیمو برداشتم و به صفحش نگاه کردم که دیدم سوهی داره زنگ میزنه . لبخندی رو لبم نشست .
یونگی 🪽 کیه ؟
ات ✨ ابجیمه .
یونگی 🪽 سوهی ؟
ات ✨ اره .
سریع جوابشو دادم .
ات ✨ سلام ابجی .
سوهی : سلام ابجی کوچولو خوبی چه خبر .
ات ✨ مرسی من خوبم تو خودت خوبی ؟ مامان بابا خوبن ؟ هانا و لانا چی اونام خوبن ؟
سوهی : منم خوبم کلا همه خوبن ولی اوضاع خونه بهم ریخته و الان تنها چیزی که خوشحالم میکنه عروسیه توعه ابجی کوچولو .
ات ✨ چرا اوضاع خونه بده چیشده مگه؟
سوهی : همش دعوا سر اینه که بابا چرا گذاشت تو بری ، درواقع مامان دعوا راه میندازه و بابا کاری نداره . کلا از وقتی تو پاتو از در گذاشتی بیرون سکوت کرده و تو خودشه و دست رو کسی بلند نکرده و حتی لب به الکلم نزده . فقط مامان داره هممونو قورت میده .
ات ✨ پس مشکل بابا من بودم که الان دست رو کسی بلند نمیکنه .
سوهی نفس عمیقی کشید و بعد مکث کوتاهی گفت .
سوهی : اره متاسفانه...راستی اینارو ولش کن زنگ زدم بگم هرموقع خواستی بری برای خرید منم بیام باهات ؟
به یونگی نگاه کردم که سریع لبخندی زد و با سرش تایید کرد .
ات ✨ اره ابجی چی بهتر از این .
سوهی : عالیه پس هروقت خواستی بری منو خبر کن .
ات ✨ چشم ابجی جونم .
سوهی : مرسی..کاری نداری ابجی کوچولو ؟
ات ✨ نه مرسی ازت مراقب خودت و بقیه باش خداحافظ.
سوهی : توهم همینطور خداحافظ.
گوشیو قطع کردم و برگشتم سمت یونگی.
یونگی 🪽 منم به جیمین میگم بیاد .
ات ✨ باشه ...حالا بریم گشنمه ؟
یونگی 🪽 باشه کوچولو.
ات ✨ چرا همتون به من میگین کوچولو اخهههه؟
یونگی 🪽 چون کوچولویی .
با هم از اتاق رفتیم بیرون و رفتیم سمت سالن غذاخوری که دیدیم مادرجون نشسته پشت میز و منتظر ماست .سریع رفتیم نشستیم کنار مادرجون .
می سون: دخترم رنگت باز شده کاری کردی؟(لبخند)
ات ✨ نه مادرجون رفتم حموم .(لبخند)
می سون : عافیت باشی دخترم .
ات ✨ مرسی مادرجون.
می سون : یونگی که تا الان اذیتت نکرده ؟
یونگی 🪽 وااااا مامان این چه سوالیه؟
می سون : ساکت باید بدونم اگه اذیتش کرده باشی تنبیهت کنم
یونگی 🪽 مامان من تا حالا خودتم اذیت نکردم.
می سون : بگو دخترم .
ات ✨ نه مادرجون اذیتم نکرده تازه کمکم هم میکنه .
می سون : خیالم راحت باشه؟
ات ✨ خیالتون راحت اگه یوقت اذیت کرد بهتون خبر میدم.
چشمکی به مادرجون زدم که صدای یونگی بلند شد
یونگی 🪽 واییی متحد شدن.
منو مادرجون همزمان از این حرف یونگی خندمون گرفت .
می سون: خب حالا دیگه شروع کنیم به خوردن حتما گشنتونه .
بعد این حرف مادرجون شروع کردیم به خوردن غذا .
بااخره غذامونو خوردیم و بلند شدیم .
ات ✨ مادرجون دستت درد نکنه .
می سون : خواهش میکنم دخترم .
یونگی 🪽 مامان دستت درد نکنه.
می سون: خواهش میکنم پسرم .
از سالن غذاخوری خارج شدیم و رفتیم سمت اتاقمون ....

شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر


شرطایه این پارت نرسه نمیزارم .
دیدگاه ها (۱)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴⁹وارد اتاق شدیم که یونگی سریع رف...

🪽Angel of salvation 🪽 Part ⁵⁰بلند شدم و خواستم برم که سریع ن...

🎤My Dream 🌹 Part ⁴اخرین وعده ای که خوردم دیشب ساعت 8 بود و ب...

🎤My Dream 🌹Part ³در سالن تمرین باز شد و پی دی نیم وارد شد .ه...

🪽 فرشته نجات 🪽 Part ²²ات ✨ مامان بابا ابجیا ممنون ازتون که ت...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴⁴نگهابانا در و باز کردن و رفتیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط