این پایینو ببینن🎀🐥
این پایینو ببینن🎀🐥
عروسک من 😈🔞
پارت بیست و شش
چنگی به گردنش زدم که نشوندم رو تخت با کینه
تو چشمای قهوه ای تلخش خیره بودم
لباس بلند سفیدی رو اورد و لباس .ها.ی .ز.یر
+خودم میپوشمشون
تک خنده ای کرد و شروع کرد خشک کردن ت.نم
-نیازی نیست اینقدر لپاتو لبو کنی عروسک
دیدمت تمام ب.دنت ز.یر ن.ظر منه
اول لباس ز.ی.رامو تنم کرد و بعد لباس بلندمو خودشم لباساشو تنش کرد
تقه به در خورد و اومد داخل
چشمام به زمین خیره بود ازش متنفرم چطور
حرئت کرد همچین کلماتی از زیر زبونش بیرون شه
نگاهش کردم که با سرهان داشت صحبت میکرد
جوریی از پیشش میرم که نتونه پیدام کنه
چنگی به ملافه زدم که سرهان رفت بیرون نیک اومد سمتم
-نیازی نیست آبغوره بگیری خانومم بعد از مهمونی شب بر میگردیم روسیه و عروسیمونو جشن میگیریم
+ازت متنفرم پاشدم و هلش دادم عقب از کنارش رد شدم که از پشت چسبید بهم
-اینجوری جلوی من عشوه نیا نمیخوای
یه را.ند دیگه ز.یر .م.ن . ل.ـه شی که
دستمو روی دستش گذاشتم و عصبی لب برچیدم
+امکان نداره ...
چرخوندم سمت خودش چونه امو گرفت که دوباره تقه ای به در خورد
خانوم بزرگ اومدن داخل اتاق
با لبخند کوتاهی لب زد
-ببخشید بچها مزاحم خلوتتون شدم عروس
بیا باهات حرف دارم
نیک دستش بع کنار رفت و لبخندی به روم زد
که با حرص صورتمو چرخوندم سمت خانوم بزرگ
+بله
رفتیم بیرون وارد اتاقی شدیم
-دخترم
+بله خانوم بزرگ
لبخندی زد و بازو هامو گرفت
-خوشحالم که تو عروس نوه منی ازت خوشم اومده
دستاش روی دستم نشست و یه کوچولو فشرد
-ولی تو الان جزوی از خاندان ولکوف هستی
و خاندان ولکوف برای ادامه دادنشون به وارث نیاز دارن
لبخند کوتاهی زدم میخواستم صحبت کنم که صدای نیکولای باعث شد حرفم تو دهنم بمونه اومد
سمتمون کمرمو گرفت و لب برچید
-عروسکم منظور خانوم بزرگ اینه که باید وارث پسر
بیاری برای خاندان ولکوف
+مگه فرق دختر و پسر چیه
خانوم بزرگ لب زد
-فرق داره دختر یه جنس از ضعیفیته ولی پسر
میتونه راه باباشو ادامه بده
اووووف چرا همه این کلمه هارو میگن دختر ضعفه پسر ضعیف نیست
#رمان #عاشقانه #مافیایی
خانوم بزرگ خیلی سانسورهه مگه تو زن نیستی اوووف😑🎀
عروسک من 😈🔞
پارت بیست و شش
چنگی به گردنش زدم که نشوندم رو تخت با کینه
تو چشمای قهوه ای تلخش خیره بودم
لباس بلند سفیدی رو اورد و لباس .ها.ی .ز.یر
+خودم میپوشمشون
تک خنده ای کرد و شروع کرد خشک کردن ت.نم
-نیازی نیست اینقدر لپاتو لبو کنی عروسک
دیدمت تمام ب.دنت ز.یر ن.ظر منه
اول لباس ز.ی.رامو تنم کرد و بعد لباس بلندمو خودشم لباساشو تنش کرد
تقه به در خورد و اومد داخل
چشمام به زمین خیره بود ازش متنفرم چطور
حرئت کرد همچین کلماتی از زیر زبونش بیرون شه
نگاهش کردم که با سرهان داشت صحبت میکرد
جوریی از پیشش میرم که نتونه پیدام کنه
چنگی به ملافه زدم که سرهان رفت بیرون نیک اومد سمتم
-نیازی نیست آبغوره بگیری خانومم بعد از مهمونی شب بر میگردیم روسیه و عروسیمونو جشن میگیریم
+ازت متنفرم پاشدم و هلش دادم عقب از کنارش رد شدم که از پشت چسبید بهم
-اینجوری جلوی من عشوه نیا نمیخوای
یه را.ند دیگه ز.یر .م.ن . ل.ـه شی که
دستمو روی دستش گذاشتم و عصبی لب برچیدم
+امکان نداره ...
چرخوندم سمت خودش چونه امو گرفت که دوباره تقه ای به در خورد
خانوم بزرگ اومدن داخل اتاق
با لبخند کوتاهی لب زد
-ببخشید بچها مزاحم خلوتتون شدم عروس
بیا باهات حرف دارم
نیک دستش بع کنار رفت و لبخندی به روم زد
که با حرص صورتمو چرخوندم سمت خانوم بزرگ
+بله
رفتیم بیرون وارد اتاقی شدیم
-دخترم
+بله خانوم بزرگ
لبخندی زد و بازو هامو گرفت
-خوشحالم که تو عروس نوه منی ازت خوشم اومده
دستاش روی دستم نشست و یه کوچولو فشرد
-ولی تو الان جزوی از خاندان ولکوف هستی
و خاندان ولکوف برای ادامه دادنشون به وارث نیاز دارن
لبخند کوتاهی زدم میخواستم صحبت کنم که صدای نیکولای باعث شد حرفم تو دهنم بمونه اومد
سمتمون کمرمو گرفت و لب برچید
-عروسکم منظور خانوم بزرگ اینه که باید وارث پسر
بیاری برای خاندان ولکوف
+مگه فرق دختر و پسر چیه
خانوم بزرگ لب زد
-فرق داره دختر یه جنس از ضعیفیته ولی پسر
میتونه راه باباشو ادامه بده
اووووف چرا همه این کلمه هارو میگن دختر ضعفه پسر ضعیف نیست
#رمان #عاشقانه #مافیایی
خانوم بزرگ خیلی سانسورهه مگه تو زن نیستی اوووف😑🎀
- ۵.۸k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط