این پایینو ببین🤣🎀
این پایینو ببین🤣🎀
عروسک من😈🔞
پارت هجدهم
دستامو روی سپر سینه اش گذاشتم و به عقب هلش
میدادم اما تکونی نخور
دوتا دستامو با یک دستش گرفت و ادامه داد
نفسم بند اومد که جدا شد
با لبخند کجی بهم خیره شد و دستامو ول کرد
که هلش دادم و افتاد عقب
+چرا منو میبوسی پشت دستمو به لبام کشیدم
-میخوام میبوسم میخوام میتونم جلوتر برم
سرهان اومد منم رفتم آشپز خونه
***
اون دختر انـ.دام فوق العاده ای داره با دوباره دیدنش
هوش از سرم پروند
مایا اومد رو بروم نشست
-هنری
+هوم مایا
-به چی فکر میکنی
توپ توی دستمو فشردم و بهش خیره شدم
+باید به تو بگم
-اییش
ویکتور اومد نشست کنار مایا
-هنری نمیخوای به ولکوف ها حمله کنیم
نمیتونم تحمل کنم
با لبخند کجی بهش خیره شدم
+بعد از تموم شدن شریکی کار کردنمون یه درس خوب
بهش میدم مخصوصا نیکولای ولکوف
مایا پوفی کشید و لب زد
-ولی اون رئیس هممونه اون اولین نفره
جای باباشو گرفته
عصبی خندیدم و لب زدم
-اون تخت پادشاهی مال منه مایا نمیدمش
به اون نیکولای عوضی
مایا با عشوه خندید و دست سفیدشو
روی دستم گذاشت و لب زد
-ولی عزیزم اون تخت پادشاهی از اول برای ولکوف ها بوده
دستشو پس زدم و داد کشیدم
+اعصابمو بهم نریز
با خنده رفت بیرون ویکتور لب زد
فردا شب تو ترکیه بزرگترین مهمونی رو
ترتیب میدیم بعد از امضا ها
یه ضربه میزنیم به ولکوف اینا اون نیک باید
بفهمه ما کم ادمی نیستیم
با فکر اون دختر چشمامو بستم
#رمان #عاشقانه #مافیایی
عروسک من😈🔞
پارت هجدهم
دستامو روی سپر سینه اش گذاشتم و به عقب هلش
میدادم اما تکونی نخور
دوتا دستامو با یک دستش گرفت و ادامه داد
نفسم بند اومد که جدا شد
با لبخند کجی بهم خیره شد و دستامو ول کرد
که هلش دادم و افتاد عقب
+چرا منو میبوسی پشت دستمو به لبام کشیدم
-میخوام میبوسم میخوام میتونم جلوتر برم
سرهان اومد منم رفتم آشپز خونه
***
اون دختر انـ.دام فوق العاده ای داره با دوباره دیدنش
هوش از سرم پروند
مایا اومد رو بروم نشست
-هنری
+هوم مایا
-به چی فکر میکنی
توپ توی دستمو فشردم و بهش خیره شدم
+باید به تو بگم
-اییش
ویکتور اومد نشست کنار مایا
-هنری نمیخوای به ولکوف ها حمله کنیم
نمیتونم تحمل کنم
با لبخند کجی بهش خیره شدم
+بعد از تموم شدن شریکی کار کردنمون یه درس خوب
بهش میدم مخصوصا نیکولای ولکوف
مایا پوفی کشید و لب زد
-ولی اون رئیس هممونه اون اولین نفره
جای باباشو گرفته
عصبی خندیدم و لب زدم
-اون تخت پادشاهی مال منه مایا نمیدمش
به اون نیکولای عوضی
مایا با عشوه خندید و دست سفیدشو
روی دستم گذاشت و لب زد
-ولی عزیزم اون تخت پادشاهی از اول برای ولکوف ها بوده
دستشو پس زدم و داد کشیدم
+اعصابمو بهم نریز
با خنده رفت بیرون ویکتور لب زد
فردا شب تو ترکیه بزرگترین مهمونی رو
ترتیب میدیم بعد از امضا ها
یه ضربه میزنیم به ولکوف اینا اون نیک باید
بفهمه ما کم ادمی نیستیم
با فکر اون دختر چشمامو بستم
#رمان #عاشقانه #مافیایی
- ۵۱۸
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط