پارت ۳۶: آرامش در قلبِ طوفان
پارت ۳۶: آرامش در قلبِ طوفان
صبح که بیدار شدم، حسِ خیلی خوبی داشتم. دیگه از اون استرسِ صبحگاهی که «امروز قراره چی بشه؟» خبری نبود. پردهها رو کنار زدم و دیدم جونگکوک داره تویِ حیاط، با همون وقار و ابهتِ همیشگیش، با یکی از زیردستاش حرف میزنه. یه حسِ غرورِ عجیب تو دلم نشست. این مردِ قدرتمند، مالِ من بود و من حالا بخشی از دنیایِ اون بودم.
رفتم پایین. جونگکوک وقتی من رو دید، مکالمهش رو تموم کرد و اومد داخل. یه لبخندِ کمرنگ زد که یعنی «صبحت بخیر». رفتم سمتش، یقه کتش رو مرتب کردم و گفتم: «قهوه آمادهست. امروز لیستِ برنامههات رو چک کردم، جلسهیِ خاصی نداری، وقتت آزاده.»
جونگکوک چشماش برق زد. دستش رو گذاشت رویِ کمرم و من رو کشید سمتِ خودش. «خیلی وقت بود انقدر آروم نبودم. تو… تو واقعاً دنیایِ من رو تغییر دادی تهیونگ.»
رفتیم تویِ دفترِ کارش. برخلافِ اونچیزی که فکر میکردم، کارِ مافیا انقدرها هم پر از تیراندازی و جنگودعوا نبود. اونقدر قدرت داشت که همه چی با یه تماس، یه امضا یا یه دستورِ ساده حل میشد. من هم کنارش مینشستم، پروندهها رو میخوندم و گزارشهایِ مالیِ شرکتهایِ پوششیش رو چک میکردم. واقعاً حسِ عجیبی بود که میدیدم چطور یک امپراتوریِ جهانی رو با انگشتِ کوچیکش میچرخونه.
جونگکوک داشت با تلفن حرف میزد؛ یه قراردادِ نفتیِ سنگین بود. اونقدر با اعتمادبهنفس حرف میزد که نگو! وقتی گوشی رو قطع کرد، کلافه نبود، خسته نبود. برگشت سمتِ من و گفت: «میبینی؟ اینجا دیگه کسی جرئت نداره روی حرفِ من حرف بزنه. همه چی رویِ رواله. ما هیچ دشمنی نداریم که بخواد بهمون آسیب بزنه، چون اونا حتی جرئتِ فکر کردن بهش رو هم ندارن.»
خندیدم و لیوانِ چای رو دستش دادم. «میدونم. واسه همینم خیالم راحته.»
یهو یادِ لوازمتحریرِ اونجین افتادم که دیروز خریده بودیم. «جونگکوک، میخواستم بگم… اونجین خیلی از اون دفترها خوشش اومده. ممنونم که انقدر براش وقت میذاری.»
جونگکوک صندلیش رو چرخوند سمتِ من. دستش رو گرفت سمتِ من و منم بدونِ هیچ مقاومتی، دستم رو گذاشتم تویِ دستش. «تهیونگ، من خیلی چیزها تویِ این دنیا دارم. قدرت، ثروت، احترام… ولی تا وقتی تو و اونجین اینجا پیشم بودید، هیچوقت حس نکردم “خونه” دارم. تو الان بخشی از وجودِ منی.»
اون روز، تا غروب، کارِ خاصی نکردیم. فقط کنارِ هم بودیم. جونگکوک مثلِ یه پادشاهِ مقتدر ولی مهربون رفتار میکرد و من… منِ رامی که دیگه چیزی از این دنیا نمیخواستم، جز همین آرامش. نه نقشه، نه ترس، نه فرار. فقط بودن کنارِ اون مردی که دنیایِ من رو مالِ خودش کرده بود.
عصر که شد، رفتیم تویِ ایوونِ بزرگِ عمارت. خورشید داشت غروب میکرد و کلِ شهر زیرِ نورِ نارنجی میدرخشید. جونگکوک بازوهایِ قویش رو دورِ شونهام حلقه کرد. «ببین تهیونگ… اینجا همه چی مالِ ماست. لازم نیست نگرانِ هیچی باشی. تو دیگه عضوی از این خانوادهای.»
سرم رو گذاشتم رویِ شونهاش. حس میکردم چقدر سبک شدم. دیگه هیچچیز تو این دنیا نبود که بخوام ازش فرار کنم. من اینجا، کنارِ این مرد، واقعاً جایِ درستِ خودم رو پیدا کرده بودم.
[پایان پارت ۳۶]
صبح که بیدار شدم، حسِ خیلی خوبی داشتم. دیگه از اون استرسِ صبحگاهی که «امروز قراره چی بشه؟» خبری نبود. پردهها رو کنار زدم و دیدم جونگکوک داره تویِ حیاط، با همون وقار و ابهتِ همیشگیش، با یکی از زیردستاش حرف میزنه. یه حسِ غرورِ عجیب تو دلم نشست. این مردِ قدرتمند، مالِ من بود و من حالا بخشی از دنیایِ اون بودم.
رفتم پایین. جونگکوک وقتی من رو دید، مکالمهش رو تموم کرد و اومد داخل. یه لبخندِ کمرنگ زد که یعنی «صبحت بخیر». رفتم سمتش، یقه کتش رو مرتب کردم و گفتم: «قهوه آمادهست. امروز لیستِ برنامههات رو چک کردم، جلسهیِ خاصی نداری، وقتت آزاده.»
جونگکوک چشماش برق زد. دستش رو گذاشت رویِ کمرم و من رو کشید سمتِ خودش. «خیلی وقت بود انقدر آروم نبودم. تو… تو واقعاً دنیایِ من رو تغییر دادی تهیونگ.»
رفتیم تویِ دفترِ کارش. برخلافِ اونچیزی که فکر میکردم، کارِ مافیا انقدرها هم پر از تیراندازی و جنگودعوا نبود. اونقدر قدرت داشت که همه چی با یه تماس، یه امضا یا یه دستورِ ساده حل میشد. من هم کنارش مینشستم، پروندهها رو میخوندم و گزارشهایِ مالیِ شرکتهایِ پوششیش رو چک میکردم. واقعاً حسِ عجیبی بود که میدیدم چطور یک امپراتوریِ جهانی رو با انگشتِ کوچیکش میچرخونه.
جونگکوک داشت با تلفن حرف میزد؛ یه قراردادِ نفتیِ سنگین بود. اونقدر با اعتمادبهنفس حرف میزد که نگو! وقتی گوشی رو قطع کرد، کلافه نبود، خسته نبود. برگشت سمتِ من و گفت: «میبینی؟ اینجا دیگه کسی جرئت نداره روی حرفِ من حرف بزنه. همه چی رویِ رواله. ما هیچ دشمنی نداریم که بخواد بهمون آسیب بزنه، چون اونا حتی جرئتِ فکر کردن بهش رو هم ندارن.»
خندیدم و لیوانِ چای رو دستش دادم. «میدونم. واسه همینم خیالم راحته.»
یهو یادِ لوازمتحریرِ اونجین افتادم که دیروز خریده بودیم. «جونگکوک، میخواستم بگم… اونجین خیلی از اون دفترها خوشش اومده. ممنونم که انقدر براش وقت میذاری.»
جونگکوک صندلیش رو چرخوند سمتِ من. دستش رو گرفت سمتِ من و منم بدونِ هیچ مقاومتی، دستم رو گذاشتم تویِ دستش. «تهیونگ، من خیلی چیزها تویِ این دنیا دارم. قدرت، ثروت، احترام… ولی تا وقتی تو و اونجین اینجا پیشم بودید، هیچوقت حس نکردم “خونه” دارم. تو الان بخشی از وجودِ منی.»
اون روز، تا غروب، کارِ خاصی نکردیم. فقط کنارِ هم بودیم. جونگکوک مثلِ یه پادشاهِ مقتدر ولی مهربون رفتار میکرد و من… منِ رامی که دیگه چیزی از این دنیا نمیخواستم، جز همین آرامش. نه نقشه، نه ترس، نه فرار. فقط بودن کنارِ اون مردی که دنیایِ من رو مالِ خودش کرده بود.
عصر که شد، رفتیم تویِ ایوونِ بزرگِ عمارت. خورشید داشت غروب میکرد و کلِ شهر زیرِ نورِ نارنجی میدرخشید. جونگکوک بازوهایِ قویش رو دورِ شونهام حلقه کرد. «ببین تهیونگ… اینجا همه چی مالِ ماست. لازم نیست نگرانِ هیچی باشی. تو دیگه عضوی از این خانوادهای.»
سرم رو گذاشتم رویِ شونهاش. حس میکردم چقدر سبک شدم. دیگه هیچچیز تو این دنیا نبود که بخوام ازش فرار کنم. من اینجا، کنارِ این مرد، واقعاً جایِ درستِ خودم رو پیدا کرده بودم.
[پایان پارت ۳۶]
- ۲۵۰
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط