پارت ۳۷: مهرِ تأیید بر یک زندگیِ مشترک

پارت ۳۷: مهرِ تأیید بر یک زندگیِ مشترک
عصر بود و نورِ نارنجیِ خورشید کلِ اتاقِ کارِ جونگ‌کوک رو گرفته بود. من داشتم گزارش‌هایِ مالیِ اون هفته رو مرتب می‌کردم. راستش رو بخوای، دیگه این کار برام مثلِ یه تفریحِ لذت‌بخش شده بود. جونگ‌کوک هم پشتِ میزش نشسته بود و داشت با یه خودکارِ گرون‌قیمت با یه سری پرونده‌هایِ قرارداد ور می‌رفت. هیچ استرسی تو فضا نبود؛ نه خبری از تلفن‌هایِ مشکوک بود، نه ترس از کسی، نه تهدیدی. زندگیِ ما اون‌قدر روتین و آروم شده بود که گاهی یادم می‌رفت اصلاً مافیا چی هست.

جونگ‌کوک یهو خودکارش رو گذاشت کنار، صندلی‌ش رو چرخوند سمتِ من و با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز نگام کرد. «تهیونگ، می‌دونی… تو این مدت خیلی عالی با کارهایِ سیستم کنار اومدی. حتی از خیلی از اون‌هایی که سال‌هاست اینجا کار می‌کنن، دقیق‌تری.»

لبخندی زدم و پرونده رو بستم. «خب، چون بالاخره این خونه‌یِ منه، مگه نه؟ پس باید به فکرش باشم.»

جونگ‌کوک از جاش بلند شد، اومد سمتم و دستش رو گذاشت رویِ دستام که رویِ میز بود. «راستش به این فکر می‌کردم که دیگه وقتشه… وقتشه که رسماً عضوی از باندِ من بشی. البته نه برایِ اینکه از کسی محافظت کنی یا نگرانِ چیزی باشی—چون همون‌طور که می‌دونی، اینجا کسی جرئتِ حتی نفس کشیدن بدونِ اجازه نداره—ولی برایِ اینکه رسماً بشیدستِ راستِ من. می‌خوام همه بدونن که تو نه فقط شریکِ زندگیِ منی، بلکه شریکِ تمامِ این امپراتوری هستی.»

یه حسِ گرمی تویِ دلم پیچید. «عضوِ رسمیِ باند؟»

جونگ‌کوک خندید و موهام رو زد پشتِ گوشم. «آره. یه مراسمِ تشریفاتیِ عجیب‌وغریب هم نداره، فقط یه امضایِ ساده‌ست. می‌خوام رسماً اسمت کنارِ اسمِ من تویِ تمامِ اسنادِ اصلی بیاد. می‌خوام وقتی مردم به امپراتوریِ من نگاه می‌کنن، اسمِ تو رو هم کنارِ اسمِ من ببینن. اینجوری دیگه هیچ‌وقت حس نمی‌کنی غریبه‌ای.»

با ذوق گفتم: «واقعاً؟ یعنی می‌خوای تمامِ مسئولیت‌هایِ باند رو با من تقسیم کنی؟»

جونگ‌کوک محکم دستام رو گرفت. «من هیچ دشمنی ندارم که بخوام نگرانش باشم، تهیونگ. همه چیز زیرِ سایه‌یِ منه. تنها چیزی که می‌خوام اینه که تو، به عنوانِ شریکِ زندگیم، تویِ قدرتِ این امپراتوری سهیم باشی. می‌خوام با هم مدیریتش کنیم.»

بدونِ لحظه‌ای درنگ، سرم رو تکون دادم. «قبول می‌کنم. خیلی خوشحالم که می‌خوای منو تویِ تمامِ جنبه‌هایِ زندگیت شریک کنی. من این کار رو با افتخار انجام میدم.»

جونگ‌کوک یه برگه از تویِ کشو درآورد. یه سندِ رسمی بود که نشون می‌داد من از این به بعد نفرِ دومِ این سازمان هستم. اسمم رو اون پایین نوشتم. وقتی خودکار رو گذاشتم زمین،حس کردم بالاخره به چیزی که تهِ دلم می‌خواستم رسیدم: یه پیوندِ محکم و همیشگی.

جونگ‌کوک من رو کشید تویِ بغلش. «تبریک می‌گم، شریکِ من.»

سرم رو گذاشتم رویِ سینه‌اش. صدایِ قلبش آروم بود، مثلِ همیشه. اینجا، تویِ این امپراتوریِ امن و بی‌دغدغه، کنارِ مردی که عاشقش بودم و حالا دیگه رسماً عضوی از تیمش بودم، بالاخره حس کردم به آرامشِ واقعی رسیدم. هیچ خطری نبود، هیچ سایه‌ای تهدیدمون نمی‌کرد. فقط ما بودیم و این زندگیِ بی‌نظیر که با هم ساخته بودیم.
[پایان پارت۳۷]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۸: وقتی “شریک بودن” به مذاقش خوش نیامدفردایِ اون روز، ...

پارت ۳۶: آرامش در قلبِ طوفانصبح که بیدار شدم، حسِ خیلی خوبی ...

پارت ۳۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط